{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان مسیر ساحلی

#رمان مسیر ساحلی
#قسمت-اول
جلوی بوفه دانشگاه منتظر مهراد ایستاده بودم. مهراد کاغذی را روی شیشه‌ی بوفه چسباند؛ کاغذی که رویش نوشته بود «یک اتاق برای اجاره برای دانشجوی آقا موجود است.» کاغذ را که چسباند با عجله به سمت من قدم برداشت و گفت:
- بریم.
هنوز ترم جدید شروع نشده بود و مهراد به سرش زده بود که یکی از اتاق‌های خانه‌اش را به یکی از دانشجوها اجاره دهد. با عجله راه می رفت و من دنبالش می‌دویدم. از خیابان عبور کردیم و به مقابل دانشگاه رسیدیم. با عجله کرکره‌ی کتابفروشی‌اش را بالا داد. قرار بود بار کتاب‌های جدید از راه برسد. مهراد کتاب‌های باقی مانده از ترم پیش را توی چند قفسه جا داد و قفسه‌ها را برای بار جدید خالی کرد. وقتی دستمال روی گرد و غبار قفسه‌ها می‌کشید، چارپایه‌ی زیر پایش می‌لرزید. با عجله چار پایه‌ را دو دستی چسبیدم و گردنم را آنقدر بالا بردم تا تمام هیکل لاغر و بلندش را از نظر گذراندم. پیراهنش انگار برایش گشاد شده بود.
- دایی! این چند وقته وزن کم کردی فکر کنم.
دستمال را بلند کرد؛ سرش را به پایین خم کرد و با اخم جوابم را داد:
-هزار بار بهت گفتم دایی نه!
حرفش را بریدم و تند تند گفتم:
- می دونم! می دونم! دایی که می‌گم حس می‌کنی سنت بالاست. باشه... برام سخته،... کل عمرم گفتم دایی حالا مجبورم جلو بچه‌های دانشگاه اسم کوچیکتو صدا بزنم... خب عادت نکردم.
- چند بار بگو مهراد عادت می‌کنی.
- اوکی، اوکی!
همان لحظه، یک نیستان آبی با باری پر از کتاب جلوی در کتاب فروشی ایستاد و مهراد از روی چارپایه پایین پرید تا بارش را تحویل بگیرد.
ادامه دارد...
.
.
#رمانعاشقانه
#داستان
#عشق #کتاب #زندگی
#موزیک #رمانکده #مسیر_ساحلی #ادبیات #دلنوشته #نویسنده #شعر
دیدگاه ها (۰)

رمان مسیر ساحلی

شط

رمان

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹³ سوجین: تو هم مراقب خودت باش، کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط