نام فیک مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 2
Part: 6
+باشه*اروم
سان ها اروم اشک می سو رو پاک کرد و گفت:
σگریه نکن، تو باید بهش نشون بدی که زنده ای و زندگی خودت رو داری مثل اون*لبخند
+باشه*جدی
σپس هستی اون روز؟ *لبخند
+اره.. میخوام بهش نشون بدم که من کیم *جدی
σ..خوبه
...
~یک روز قبل از مهمونی~
جونگ کوک توی اتاقش بود و مشغول کاراش بود و از طرفی هم برای فردا یجورایی استرس داشت..
توی فکر بود که در اتاق محکم باز شد و با چهره ی پر از اشک جونگ سو رو به رو شد، نگران شد.
_چیشده پسرم؟ *نگران
#مامان*گریه
_مامان چی؟ *بلند شد از جاش
#داره سرفه میکنه و دستمالش هم پر از خونه*گریه
جونگ کوک سریع رفت پایین. دید که یون سئو همینجوری داره سرفه میکنه و همش هم خونه.. سریع بردش توی ماشین و به سمت بیمارستان رفتن.
توی ماشین هم همچنان سرفه میکرد
θجون.گکو.ک*سرفه
_بله؟
نتونست دیگه حرفشو بزنه و همینجوری سرفه میکرد.
رسیدن بیمارستان، جونگ کوک سریع رفت و به پرستار خبر داد و اومدن و می سو رو بردن داخل..
دکتر بالا سر یون سئو بود داشت معاینش میکرد، به یون سئو امپولی زدن و سرمی رو هم براش زدن.
دکتر از اتاق خارج شد، جونگ کوک نگاهی به یون سئو انداخت که دید خوابیده و ز اتاق خارج شد و به سمت دکتر رفت..
_دکتر حالش چطوره؟ *نگران
≃بهتون گفته بودم وقتی حالش بد شد بیارینش بیمارستان چرا نیوردینش؟
_اخه امروز حالش بد شد که منم الان اوردمش
≃پس خبر ندارید شما
_از چی؟
≃مثل اینکه همسرتون دو دفعه ی دیگه هم حالش بد شده و شما نیوردینش و بیماریش بدتر شده..
_خب الان باید چیکار کنیم
≃متاسفانه همسرتون بیشتر از سه روز دووم نمیارن*سرشو انداخت پایین
_اما شما گفتید که اون تا یکماه زنده میمونه
≃برای زمانی بود که ایشون حالشون از الان بهتر بود اما مثل اینکه خودشون نمیخواستن دوباره به بیمارستان برگردن و خب الان بدتر شده حالشون..
_میتونیم ببریمش خونه؟
≃اره میتونید بعد از اینکه سرمش تموم شد میتونید ببریدش..
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 2
Part: 6
+باشه*اروم
سان ها اروم اشک می سو رو پاک کرد و گفت:
σگریه نکن، تو باید بهش نشون بدی که زنده ای و زندگی خودت رو داری مثل اون*لبخند
+باشه*جدی
σپس هستی اون روز؟ *لبخند
+اره.. میخوام بهش نشون بدم که من کیم *جدی
σ..خوبه
...
~یک روز قبل از مهمونی~
جونگ کوک توی اتاقش بود و مشغول کاراش بود و از طرفی هم برای فردا یجورایی استرس داشت..
توی فکر بود که در اتاق محکم باز شد و با چهره ی پر از اشک جونگ سو رو به رو شد، نگران شد.
_چیشده پسرم؟ *نگران
#مامان*گریه
_مامان چی؟ *بلند شد از جاش
#داره سرفه میکنه و دستمالش هم پر از خونه*گریه
جونگ کوک سریع رفت پایین. دید که یون سئو همینجوری داره سرفه میکنه و همش هم خونه.. سریع بردش توی ماشین و به سمت بیمارستان رفتن.
توی ماشین هم همچنان سرفه میکرد
θجون.گکو.ک*سرفه
_بله؟
نتونست دیگه حرفشو بزنه و همینجوری سرفه میکرد.
رسیدن بیمارستان، جونگ کوک سریع رفت و به پرستار خبر داد و اومدن و می سو رو بردن داخل..
دکتر بالا سر یون سئو بود داشت معاینش میکرد، به یون سئو امپولی زدن و سرمی رو هم براش زدن.
دکتر از اتاق خارج شد، جونگ کوک نگاهی به یون سئو انداخت که دید خوابیده و ز اتاق خارج شد و به سمت دکتر رفت..
_دکتر حالش چطوره؟ *نگران
≃بهتون گفته بودم وقتی حالش بد شد بیارینش بیمارستان چرا نیوردینش؟
_اخه امروز حالش بد شد که منم الان اوردمش
≃پس خبر ندارید شما
_از چی؟
≃مثل اینکه همسرتون دو دفعه ی دیگه هم حالش بد شده و شما نیوردینش و بیماریش بدتر شده..
_خب الان باید چیکار کنیم
≃متاسفانه همسرتون بیشتر از سه روز دووم نمیارن*سرشو انداخت پایین
_اما شما گفتید که اون تا یکماه زنده میمونه
≃برای زمانی بود که ایشون حالشون از الان بهتر بود اما مثل اینکه خودشون نمیخواستن دوباره به بیمارستان برگردن و خب الان بدتر شده حالشون..
_میتونیم ببریمش خونه؟
≃اره میتونید بعد از اینکه سرمش تموم شد میتونید ببریدش..
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۸۸۵
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط