"پرواز قوها "
"پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۳۸
کل کل دوتاشون تا نزدیکی خونه ادامه داشت
+تهیونگ ، من واقعا نترسیدم
_ باشه دیگه ، من که چیزی نمیگم ( خنده )
+نه تو وقتی میخندی یعنی حرف منو باور نداری
_ خب باشه دیگه نمیخندم
نورا در حالی که با انگشت شست و اشاره اش فاصلهی خیلی کمی رو نشون میداد به بامزه ترین حالت ممکن گفت
+ حالا ........اینقدر ....اینقدر هااا ، ترسیده بودم
_ فقط اینقدر ؟
نورا فاصله بین انگشتاش رو بیشتر کرد و گفت
+نه اینقدر ....شایدم اینقدر
تهیونگ در حالی که سعی میکرد نخنده گفت
_ میخوای یه دفعه دستتو باز کنی بگی اینقدر ؟
+نههههه
_ باشه بابا
وقتی رسیدن به خونه سریع لباس هاشون رو با لباس های کارشون عوض کردن و صبحونه ای خوردن و از خونه خارج شدن
تهیونگ کرکره مغازه رو زد بالا و نورا وارد مغازه شد خودش هم پشت سر نورا
نورا رفت و پشت پیشخوان وایستاد و دفتر ثبت اطلاعات رو بیرون آورد
تهیونگ هم به چارچوبی که شیشه نداشت نگاهی کرد و گفت
_ امروز وقتی رفتم سرکار میگم یک نفر بیاد یه شیشه جدید اینجا نصب کنه
+ باشه .......و اینکه خیلی ممنونم ازت که واسه اینجا کرکره نصب کردی
تهیونگ چند قدم جلوتر اومد و ساعد دستاش رو روی پیشخوان گذاشت و به نورا نزدیک شد
_ چیشد ؟ قبلا که خانوم قشنگم کرکره رو دوست نداشت
+قبلا قبلا بود مهم الان که دوست دارم
_ کرکره رو یا کسی که نصب کرده رو
نورا تظاهر به فکر کردن ، کرد و بعد از چند ثانیه گفت
+ هر دو رو ولی نصب کننده اشو بیشتر
تهیونگ خنده ای کرد که یهو چیزی یادش اومد و گفت
_ وایی ....موند تو خونه
سریع در راهپله رو باز کرد و رفت سمت خونه
+چی رو جا گذاشتی
ولی جوابی از جانب تهیونگ نگرفت و خواست دوباره سوال بپرسه که صدایی از سمت بیرون مغازه توجه اش رو جلب کرد . به سمت چارچوب مغازه رفت و از همونجا بیرون رو نگاه کرد که با کامیون نسبتا بزرگی روبه رو شد که دو نفر داشتن وسایل رو از کامیون خالی میکردن
چند دقیقه بعد تهیونگ اومد پیش نورا و اون هم با کامیون مواجه شد
_ چه خبر شده ؟
+نمیدونم .....فعک کنم اسبابکشیه
تهیونگ از مغازه رفت بیرون و به سمت کامیون رفت که نورا با تعجب پرسید
+کجا میری ؟
_ میرم ببینم چه خبره
+باشه ....مراقب باش
تهیونگ سری تکون داد و رفت نورا به اطرافش نگاه کرد که چشمش به ساکی که روی پیشخوان بود افتاد با کنجکاوی به سمتش رفت و برش داشت
+چه قدر سنگینه
همینکه خواست ساک رو باز کنه تا ببینه چی توشه ..........................................
شرط
۱۳ لایک
۱۰ کامنت
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۳۸
کل کل دوتاشون تا نزدیکی خونه ادامه داشت
+تهیونگ ، من واقعا نترسیدم
_ باشه دیگه ، من که چیزی نمیگم ( خنده )
+نه تو وقتی میخندی یعنی حرف منو باور نداری
_ خب باشه دیگه نمیخندم
نورا در حالی که با انگشت شست و اشاره اش فاصلهی خیلی کمی رو نشون میداد به بامزه ترین حالت ممکن گفت
+ حالا ........اینقدر ....اینقدر هااا ، ترسیده بودم
_ فقط اینقدر ؟
نورا فاصله بین انگشتاش رو بیشتر کرد و گفت
+نه اینقدر ....شایدم اینقدر
تهیونگ در حالی که سعی میکرد نخنده گفت
_ میخوای یه دفعه دستتو باز کنی بگی اینقدر ؟
+نههههه
_ باشه بابا
وقتی رسیدن به خونه سریع لباس هاشون رو با لباس های کارشون عوض کردن و صبحونه ای خوردن و از خونه خارج شدن
تهیونگ کرکره مغازه رو زد بالا و نورا وارد مغازه شد خودش هم پشت سر نورا
نورا رفت و پشت پیشخوان وایستاد و دفتر ثبت اطلاعات رو بیرون آورد
تهیونگ هم به چارچوبی که شیشه نداشت نگاهی کرد و گفت
_ امروز وقتی رفتم سرکار میگم یک نفر بیاد یه شیشه جدید اینجا نصب کنه
+ باشه .......و اینکه خیلی ممنونم ازت که واسه اینجا کرکره نصب کردی
تهیونگ چند قدم جلوتر اومد و ساعد دستاش رو روی پیشخوان گذاشت و به نورا نزدیک شد
_ چیشد ؟ قبلا که خانوم قشنگم کرکره رو دوست نداشت
+قبلا قبلا بود مهم الان که دوست دارم
_ کرکره رو یا کسی که نصب کرده رو
نورا تظاهر به فکر کردن ، کرد و بعد از چند ثانیه گفت
+ هر دو رو ولی نصب کننده اشو بیشتر
تهیونگ خنده ای کرد که یهو چیزی یادش اومد و گفت
_ وایی ....موند تو خونه
سریع در راهپله رو باز کرد و رفت سمت خونه
+چی رو جا گذاشتی
ولی جوابی از جانب تهیونگ نگرفت و خواست دوباره سوال بپرسه که صدایی از سمت بیرون مغازه توجه اش رو جلب کرد . به سمت چارچوب مغازه رفت و از همونجا بیرون رو نگاه کرد که با کامیون نسبتا بزرگی روبه رو شد که دو نفر داشتن وسایل رو از کامیون خالی میکردن
چند دقیقه بعد تهیونگ اومد پیش نورا و اون هم با کامیون مواجه شد
_ چه خبر شده ؟
+نمیدونم .....فعک کنم اسبابکشیه
تهیونگ از مغازه رفت بیرون و به سمت کامیون رفت که نورا با تعجب پرسید
+کجا میری ؟
_ میرم ببینم چه خبره
+باشه ....مراقب باش
تهیونگ سری تکون داد و رفت نورا به اطرافش نگاه کرد که چشمش به ساکی که روی پیشخوان بود افتاد با کنجکاوی به سمتش رفت و برش داشت
+چه قدر سنگینه
همینکه خواست ساک رو باز کنه تا ببینه چی توشه ..........................................
شرط
۱۳ لایک
۱۰ کامنت
- ۳۸۳
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط