رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۴۸ }🌷
دل و زد به دریا و از پله های پایین رفت...
از هر پله ای که پایین میرفت شکمش بدتر تیر میکشید
فرقش با آدم تیر خورده این بود که اون تیر بهش نزدن ولی دردش رو داشت به دوش میکشید....
به پله آخر رسید که متوجه نبود کسی روی مبل شد...
× همین چند دقیقه پیش همه اینجا بودند...
نمی دونست کجا رفتن...
هیچ صدایی به گوشش نمی رسید...
عمارت به اون بزرگی ناشی از صدایی...
گویا که فقدر صدای نفس های خودش رو میتونست بشنوه
به سمت آشپزخونه رفت تا شاید خدمتکاری اونجا باشه...
ولی اشتباه میکرد ... هیچکس نبود ...
با شکمی که داشت هر لحظه دردش بیشتر میشد به سمت قسمت دیگه ای از عمارت حرکت کرد ...
اتاق مهمان ... !
با خودش میگفت شاید جینا اونجا باشه و بتونه کمکش کنه...
تقه ای به در زد ولی جوابی دریافت نکرد...
دوباره به در زد ولی بازم جوابی نشنید...
با تردید دستشو به سمت دستگیره در برد و آروم باز کرد...
ولی با خاموش بودن اتاق مواجه شد ...
× جینا تو اونجایی...؟!
حرفشو چند بار تکرار کرد ولی با نشنیدن صدایی
دستشو به سمت پریز برق برد ...
با روشن شدن لامپ همه چیز نمایان شد...
وسیله ها و چمدون های رنگی که گوشه و کنار دیوار چیده شده بود ...
ولی کسی داخل اتاق نبود...
× از اتاق خارج شد و دور بست ...
خواست قدم اول رو برداره....
که با اتفاقی که توی عمارت افتاد ... برای چند لحظه نفس کشیدن یادش رفت ...
🌷 ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شمارو با خماری تنها میزارم ...
اگه پارت جدید میخواید تا امشب این پارت و پارت قبلیش رو حمایت کنید تا دو پارت دیگه هم آپلود کنم 🫠 🙂↔️
دل و زد به دریا و از پله های پایین رفت...
از هر پله ای که پایین میرفت شکمش بدتر تیر میکشید
فرقش با آدم تیر خورده این بود که اون تیر بهش نزدن ولی دردش رو داشت به دوش میکشید....
به پله آخر رسید که متوجه نبود کسی روی مبل شد...
× همین چند دقیقه پیش همه اینجا بودند...
نمی دونست کجا رفتن...
هیچ صدایی به گوشش نمی رسید...
عمارت به اون بزرگی ناشی از صدایی...
گویا که فقدر صدای نفس های خودش رو میتونست بشنوه
به سمت آشپزخونه رفت تا شاید خدمتکاری اونجا باشه...
ولی اشتباه میکرد ... هیچکس نبود ...
با شکمی که داشت هر لحظه دردش بیشتر میشد به سمت قسمت دیگه ای از عمارت حرکت کرد ...
اتاق مهمان ... !
با خودش میگفت شاید جینا اونجا باشه و بتونه کمکش کنه...
تقه ای به در زد ولی جوابی دریافت نکرد...
دوباره به در زد ولی بازم جوابی نشنید...
با تردید دستشو به سمت دستگیره در برد و آروم باز کرد...
ولی با خاموش بودن اتاق مواجه شد ...
× جینا تو اونجایی...؟!
حرفشو چند بار تکرار کرد ولی با نشنیدن صدایی
دستشو به سمت پریز برق برد ...
با روشن شدن لامپ همه چیز نمایان شد...
وسیله ها و چمدون های رنگی که گوشه و کنار دیوار چیده شده بود ...
ولی کسی داخل اتاق نبود...
× از اتاق خارج شد و دور بست ...
خواست قدم اول رو برداره....
که با اتفاقی که توی عمارت افتاد ... برای چند لحظه نفس کشیدن یادش رفت ...
🌷 ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شمارو با خماری تنها میزارم ...
اگه پارت جدید میخواید تا امشب این پارت و پارت قبلیش رو حمایت کنید تا دو پارت دیگه هم آپلود کنم 🫠 🙂↔️
- ۱.۲k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط