بودن و نبودن

بــودَن وَ نَــبـودَن
-
تکپآرتی JK
-
درسته تو نمیخوای بدونی من چیا کشیدم
نمیخوای بدونی چقدر تنها موندم
چقدر منتظر بودم که منو بخوای
منتظر خالی شدن آغوشی که توی خیالاتم توش پنهون بودم.
گرفتن دستای سنگی و گرمی که زبریش بازم حس خونه رو میده.
همیشه دوست داشتم خاص باشم، ولی بدتر از چشمت افتادم.
من برات گل فرستادم اصلا اهمیت دادی؟!

روی تخت ولو شده بود
چشم هاش خمار روبه دیوار بود.
منتظر حبس شدن کل نفس هاش توی سینه بود ولی وقتی بهشون دقت میکرد بدتر نامنظم تر میشد.
دستش روی سینش بود، همون سمتی که یه چیز سنگی مینپید.
با خستگی تمام از روی دلتنگی، از تخت اومد پایین.
رفت سمت میز آرایشی دخترک.
هنوز لوازم آرایشیش روی میز پخش و پلا بود.
ولی بیشتر عطر MISS DIOR دختر نظر جونگکوک رو جلب کرد.
عطر رو برداشت و بو کرد.
هنوز بوی عشق میداد، هنوز بوی آشنایی و خاطرات شیرین و خنده هاشو میداد. دیوونگی بود ولی از عطر زد به گردن و مچ دستش.
به آینه به صورت خستش نگاه کرد.
چشم هاشو ریز کرد،
ولی زیادی از حرف اون روزش پشیمون بود... .
چشم هاشو بست و اون روز رو به یاد آورد.

اونقدر خسته و کلافه بود که نمیدونست داشت چیکار میکرد، فقط میخواست از این همه فشار فرار کنه. دخترک سر به سرش میزاشت و دور و برش بود. فقط میخواست کمکش کنه یا ذره ای با حرفاش آرومش کنه.

- هی کوکی امروز دوسم داری؟

_ چرا اینقدر مزاحمم میشی؟چند بار باید بهت بگم الان وقت این مسخره بازی هارو ندارم؟

- این سوال رو که هر روز میپرسم امروزم مثل همیشه جوابشو خواستم... .

_ نه! نه، امروز دوستت ندارم!

همین حرف جونگکوک رو شاهد صحنه دردناکی کرد.
حلق اویز با طناب دار اونم توی خونه خودش.

با یاد اوردی خاطره قطره اشکی از گوشه چشمش ریخت.

_ میدونم تو از جاهای دیگه هم ضربه خورده بودی و فقط بهم پناه اوردی. منم نا امیدت کردم، راست میگفتی. &اگه دیگه تو باهام بدشی این زندگی لذتی نداره و میرم&. واقن هم رفتی... .

ناراحت و پریشو از اتاق رفت بیرون. رفت سمت حیاط. حیاط سرسبز و کوچیکشون که همیشه اونجا عصرونه میخوردن و وقت میگذروندن. جونگکوک رفت کنار استخر. اون نشست. به آب نگاه میکرد. به صورت خودش که روی آب افتاده بود نگاه بدی میکرد. اونقدر حواس پرت شده بود که یدفعه افتاد توی استخر. توی آب اهمیتی به این نمیداد که داره غرق میشه و هرلحظه ممکنه نفسشو از دست بده. فقط اون خاطره ها و صدا ها توی مغزش پیچیده بودن.
روی آب شناور شد.

_ خودمو توی آب غرق میکنم، دیگه مجبور نیستم رفتنتو ببینم.

همونطور که روی آب شناور بود به آسمون نگاه میکرد. دنبال ستاره ای بود. ستاره کوچولوش. توی آسمون دنبالش میگشت.

_ فقط میخواستم بهت بگم اون روز بیشتر از همه روزا دوستت داشتم.
-
پآیآن... .
اَز جِکسـ ـو... .
دیدگاه ها (۱۷)

سَـرزَمیـن نَـهآیـی-تکپآرتی V-با سردی تمام دست دخترک رو بیشت...

شَبــی آبـــی - تکپآرتی JK - +خب اقای جئون نمیخواد شروع کنی...

ســیــآه چــآلِــه - تکپآرتی V - چشم هاش بسته بود حس معلق بو...

. .دِلَمو صَدبآر شِکَستی. . ...

♡𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part¹¹ : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط