{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part. 10

Trust

_چون... اون ماجرا ..
=شاهزاده..
مینهو تک کلمه ای رو خطاب به هیونجین گفت .. این تک کلمه تلنگری بود برای سکوتش .. این یعنی لطفا سکوت کن..
جونگین اخماش توی هم رفت برای اولین بار تو زندگیش شروع به داد زدن سر هیونگش کرد :
÷منظورت چیه که من نباید بدونم من هم جزوی از خانواده لی هستم .. چرا نباید بدونم برای خانواده ام چه اتفاقی افتاده ؟
مینهو بهت زده شد .. باورش نمیشد برادر کوچولوی مهربون و سر به زیرش سرش داد زده بود ..
÷هیونگ خواهش میکنم .. مامان هر روز داره برای برگشت هیونگ دعا میکنه .. هر روز داره گریه میکنه .. تاحالا حتی یبار بابا بهم توجه نشون نداده .. مگه تقصیر منه که اینطوری باهام رفتار میکنید .. لطفا هیونگ بهم بگو.. اگه تقصیر منه بگو تا خودم از اینجا برم...
ارباب لی جوان .. بزرگترین و تنها وارث خاندان لی برای اولین بار تو زندگیش تونست غم پشت اون چهره خندون برادرش رو ببینه .. خب اگه قسمتی از حقیقت رو بهش میگفت که مشکلی پیش نمیومد نه .. اما قطعا قرار نبود همش رو بگه .. نفس عمیقی کشید ... دهنشو به قصد صحبت باز کرد اما یهو کسی وارد شد ..
ارباب لیییییی🗣
صدای دستیارش بود ..سریع رفت بیرون و با چیزی که دید تمام بدنش یخ کرد اون.. اون جنازه اونجا چیکار میکرد ..
*ارباب ما این پسر رو پیدا کردیم .. که شباهت زیادی با برادرتون داره .. مینهو با پاهای لرزون به سمت اون جنازه و پارچه سفید روش رفت .. انقدر حالش بد بود که حتی صدای جونگین رو هم نشنید ..پارچه رو برداشت .. اون گل لیلیومی که خودش رو بازوی برادرش کشیده بود .. دقیقا اونجا بود.. موهای طلاییش و .. همه چیز درست بود اون برادرش بود اما نمیخواست باور کنه .. اون پسرک موطلایی کک و مکی که شبیه فرشته ها بود .. چرا باید اینشکلی میشد چرا باید انقدر کثیف باشه و دردناک و از گرسنگی مرده باشه .. هر چقدر هم به اون جنازه رو نگاه کرد قلبش قبول نمیکرد که اون برادرش باشه ..
=شاهزاده..
_بله هیونگ
=اون پسر رو رها کن .. برادر من .. [ با بغض] مرده ..
جونگین هم از شنیدن اون حرف لرزید و روی زمین افتاد.. گریش گرفت .. برادرش مرده بود ؟؟ اما مادرش میگفت که برادرش چشم های کریستالی داره که نمیزاره اون در خطر باشه ..پس چیشد ؟ یعنی اشتباه بود ..
مینهو بلند شد و دست جونگین رو گرفت و بهش نگاه کرد.. دقیقا توی چشماش..
=حالا وقتشه که حقیقت رو بدونی لی جونگین ..
دیدگاه ها (۷)

power???

اشتباه فهمیدی دوست عزیز من قرار نیست دو تا پارت رو همزمان بذ...

I've always hated drama and the sidelines in my life, but oo...

#سناریو#درخواستی #دوپارتی"پارت ۲" "پارت آخر"(وقتی ۱...

Part. 9 Trust =داشتم ..... اما .... از دستش دادم .. تو اون م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط