سناریو
#سناریو
#درخواستی
#دوپارتی
"پارت ۲" "پارت آخر"
(وقتی ۱۰ سال اختلاف سنی دارید...)
بنگچان: جونگین، میدونی ا.ت برای بازی کثیف تو خیلی بچه است. [با نگرانی گفت]
هیونجین: درسته! جونگین، لطفا با احساسات اون بچه بازی نکن. [با ناراحتی گفت]
_نمیشه... برادرش تو مدرسه باعث میشد من همیشه گریه کنم پس الان باید انتقام بگیرم... اما اسیر چشماش شدم...[جونگین با کینه و عشق گفت]
سونگمین: اگر اسیر چشماشی یعنی عاشقی پس بهش صدمه نزن... [با ترس لب زد]
_نه، نه، نه... باید گریه کنه... باید التماسم کنه تا رهاش کنم... [با افکار کثیف و منفور پاسخ داد]
*نکته: وقتی جونگین بچه بود برادر ا.ت بهش قلدری میکرد و جونگین وقتی بزرگ شد تصمیم گرفت از او از طریق ا.ت انتقام بگیره.*
*ساعت ۵ عصر*
*جونگین رسید خونه که دید ا.ت روی کاناپه خوابه پس شیطانی خندید و دستاش رو با طناب بست بعد او رو به زیرزمین برد که ا.ت بلند شد*
+جونگین، کی اومدی؟ داریم کجا میریم؟ [با نگرانی پرسید که جونگین او رو پرت کرد]
*جونگین با شدت زیادی ا.ت رو شکنجه داد که ا.ت تو کما رفت و جونگین مجبور شد او رو به بیمارستان ببره.*
÷جونگین، با خواهرم چیکار کردی؟ [با داد گفت]
_همون کاری که وقتی بچه بودم تو باهام انجام میدادی. [با داد پاسخ داد]
*برادر ا.ت جلوی جونگین زانو زد و ازش خواست تا از من دور بمونه اما جونگین مغرورانه خندید و ا.ت رو با برادرش تنها گذاشت که لحظه ای قلب جونگین درد گرفت شاید چون داشت عاشق میشد اما انتقام کورش کرده بود.*
_من ا.ت رو دوست داشتم و او رو میپرستیدم اما بخاطر تو بهش آسیب زدم... تو برادر وحشتناکی برای او هستی. [با جدیت گفت و برادر ا.ت گریه شد]
*چند روز بعد*
*ا.ت هنوز تو کما است و برادرش در هر شبانه روز ازش مراقبت میکند اما جونگین از دور مراقبشه چون حس عذاب و وجدان داره و عشقی که نسبت به ا.ت داشت داره دیوونش میکنه.*
*ا.ت آروم چشماش رو باز کرد و از پنجره بیرون رو دید که جونگین از شادی چشماش گشاد شده بود پس لبخند زد و جونگین وارد شد تا بغلش کنه اما برادرش مانع شد*
÷تو به خواهرم آسیب زدی، تو باعث شدی چند روز تو کما باشه پس برو بیرون... [با عصبانیت فریاد زد]
*جونگین رفت بیرون اما در تنهایی گریه کرد چون فهمید نباید از ا.ت انتقام میگرفت*
*۱۰ سال گذشت و جونگین و ا.ت ازدواج کردن و بچه دار شدند.*
☆END☆
#درخواستی
#دوپارتی
"پارت ۲" "پارت آخر"
(وقتی ۱۰ سال اختلاف سنی دارید...)
بنگچان: جونگین، میدونی ا.ت برای بازی کثیف تو خیلی بچه است. [با نگرانی گفت]
هیونجین: درسته! جونگین، لطفا با احساسات اون بچه بازی نکن. [با ناراحتی گفت]
_نمیشه... برادرش تو مدرسه باعث میشد من همیشه گریه کنم پس الان باید انتقام بگیرم... اما اسیر چشماش شدم...[جونگین با کینه و عشق گفت]
سونگمین: اگر اسیر چشماشی یعنی عاشقی پس بهش صدمه نزن... [با ترس لب زد]
_نه، نه، نه... باید گریه کنه... باید التماسم کنه تا رهاش کنم... [با افکار کثیف و منفور پاسخ داد]
*نکته: وقتی جونگین بچه بود برادر ا.ت بهش قلدری میکرد و جونگین وقتی بزرگ شد تصمیم گرفت از او از طریق ا.ت انتقام بگیره.*
*ساعت ۵ عصر*
*جونگین رسید خونه که دید ا.ت روی کاناپه خوابه پس شیطانی خندید و دستاش رو با طناب بست بعد او رو به زیرزمین برد که ا.ت بلند شد*
+جونگین، کی اومدی؟ داریم کجا میریم؟ [با نگرانی پرسید که جونگین او رو پرت کرد]
*جونگین با شدت زیادی ا.ت رو شکنجه داد که ا.ت تو کما رفت و جونگین مجبور شد او رو به بیمارستان ببره.*
÷جونگین، با خواهرم چیکار کردی؟ [با داد گفت]
_همون کاری که وقتی بچه بودم تو باهام انجام میدادی. [با داد پاسخ داد]
*برادر ا.ت جلوی جونگین زانو زد و ازش خواست تا از من دور بمونه اما جونگین مغرورانه خندید و ا.ت رو با برادرش تنها گذاشت که لحظه ای قلب جونگین درد گرفت شاید چون داشت عاشق میشد اما انتقام کورش کرده بود.*
_من ا.ت رو دوست داشتم و او رو میپرستیدم اما بخاطر تو بهش آسیب زدم... تو برادر وحشتناکی برای او هستی. [با جدیت گفت و برادر ا.ت گریه شد]
*چند روز بعد*
*ا.ت هنوز تو کما است و برادرش در هر شبانه روز ازش مراقبت میکند اما جونگین از دور مراقبشه چون حس عذاب و وجدان داره و عشقی که نسبت به ا.ت داشت داره دیوونش میکنه.*
*ا.ت آروم چشماش رو باز کرد و از پنجره بیرون رو دید که جونگین از شادی چشماش گشاد شده بود پس لبخند زد و جونگین وارد شد تا بغلش کنه اما برادرش مانع شد*
÷تو به خواهرم آسیب زدی، تو باعث شدی چند روز تو کما باشه پس برو بیرون... [با عصبانیت فریاد زد]
*جونگین رفت بیرون اما در تنهایی گریه کرد چون فهمید نباید از ا.ت انتقام میگرفت*
*۱۰ سال گذشت و جونگین و ا.ت ازدواج کردن و بچه دار شدند.*
☆END☆
- ۳.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط