لایک و بازنشر فراموش نشه:) پارت هدیه:)
[Part¹⁴] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_الینا
الینا:"مطمئناً اون کار های زیادی برای انجام داره، مام__"
نیکو:"این عالیه، سلیا."
ماما:"خوبه" مامان به نظر میرسه که منظورش برعکسه. من خیلی خوشحالم که دوباره مامان به طرف من برگشته.
ماما:"پس من یک جا برای تو آماده میکنم."
نیکو:"متشکرم."
قدم های مامان به آرامی کم نور میشه و اتاق رو ترک میکنه.
نیکو:"میدونی چه چیزی منو عصبانی میکنه؟" لحنش تاریکه، اما به نوعی فقط هیجان زیر پوستمو بیدار میکنه من جواب این سوال رو میدونم.
الینا:" فرض کردن؟"
روی تلویزیون تمرکز میکنم، تظاهر میکنم که به کاری که اون انجام میده اهمیتی نمیدم، اما قلبم وقتی به آرامی نزدیک من میشه، میلرزه. نفسام رو حبس میکنم.. به آرامی ریموت رو دوباره روی شکمم میذاره و بعد درست پشت گوشم، به آرامی میگه
نیکو:"دختر باهوش."
یک لرزش از گردنم پایین میره، اما اون بدون یک کلمه خدافظی میره.
نیکو:"دیگه این کار رو نکن"
[چند دقیقه بعد]
خورشید داغ و سنگین زمین رو میسوزونه. اگر روی حیاط آجری دراز بکشم، به اندازه استیکم خوب پخته میشم.
نونا:" واقعاً، سلینا!" نونا شکایت میکنه. "اینجا واقعاً گرمه و من هنوز لکه خون رو توی حیاط میبینم." (نونا مامان بزرگ الیناست)
من به شلوارک بلند و بلوز کوتاه که بخشی از شکمم رو نشون میده، تغییر لباس دادم و یک قطره عرق هنوز از کمرم پایین میریزه.
ماما:"هوای تازه برای توخوبه" مامان پاسخ میده.
نونا:"غذای قابل خوردن هم خوبه" نونا زیر لب میگه، درحالیکه با چنگالش میگوها رو مثل اینکه هنوز زندهان، جابجا میکنه.
من چشمام رو به بشقابم دوختم و غذا میخورم، عمدتاً به این دلیل که نیکولاس درست در مقابل من نشسته. هیچ کتی نپوشیده و آستین های پیراهن سفیدش رو بالا زده.
درست فکر کرده بودم. تتوی سیاه از مچ دستش شروع میشه وبه داخل پیراهنش میره. من معمولا مردای تتو دار رو نمیبینم___حداقل، نه مردایی که اینقدر تتوشون واضح باشن. تنها چیزی که میبینم، کارت اس داخل ساعدش هست. حدس میزنم که اون لقب"اس" رو قبول کرده، شنیدم اون رو به این نام صدا میزنن. شاید خودم هم چند مقاله دربارهاش خوندم.
کنار آدریانا نشسته و به نظر میرسه که همیشه اینطوری بودن. حتی به اون نگاهی میندازه چون پاش به پای اون میخوره. عجیبه که اونا رو به عنوان یک زوج تصور کنی، اما دیدم که باهم صحبت میکنن، که فکر میکنم خود به خود. کار سختی باشه. فکر میکنم که حتی از آقای خرگوش هم صحبت شده بود. من فکر میکردم که اونا برای هم خوب نیستن، اما حالا دارم به این فکر میکنم که شاید تمام این مدت اشتباه می کردم.
پاپاو مامان درباره چیزی باهم صحبت میکنن و نونا درحال انتخاب غذا هست، که ناگهان آدریانا میگه:" این رو میگن مردانه نشستن."
نگاه نیکولاس به خواهرم چرخیده.
نیکو:"چی؟"
آدریانا:"مردانه نشستن. جوری که نشستی."
اون پاسخی نمیده، فقط به آرامی نشسته و دستش رو پشت صندلی آدریانا گذاشته و بعد، مثل اینکه فقط میخواد راحت باشه، پاهاش رو کمی بیشتر دراز میکنه.
چهره خواهرم سخت میشه.
خوب، شاید زودتر درباره اینکه اونا باهم خوب هستن، صحبت کرده بودم.
نونا:"میدونی، نیکو، من اصلاً تورو برای شلیک به تونی سرزنش نمیکنم. اون مدتهاست که لیاقتش رو داشته و پاپاش هیچ کاری نکرده."
پاپا غرغر میکنه، به نظر میرسه که حالا به مکالمه گوش میده.
نونا:" اون پسر به چهار تا از گلدون های من شلیک کرده. نمیدونم اگر یکی. دیگه رو خراب کنه چه کار کنم." به نظر میرسه که این بدترین کار تونی بوده.
نیکو:"خوشحالم که اینو میشنوم" نیکولاس با لحن کشداری میگه.
مامان نگاهی تندی به نونا میاندازه و نونا با پیروزی به بشقابش لبخند میزنه. این دو نفر تمام چیزی بودن که نیاز داشتم تا بفهمم هرگز با مادرشوهرم زندگی نخواهم کرد.
من لبم رو گاز میزنم، مردد هستم. منتظر لحظه مناسب هستم تا از پاپا چیزی بپرسم و حالا به نظر میرسه که بهترین زمانه. همیشه وقتی درکنار دیگرانه راحتتر قانع میشه و من به سختی برای چیزی جز رقص از خونه بیرون میرم. مطمئناً نمیتونه برای همیشه من رو تنبیه کنه؟
الینا:" پاپا" شروع میکنم، " یکی از رقصندهها روز یکشنبه برای جشن کنسرت تابستانی یک مهمانی استخر برگزار میکنه. و میخواستم بپرسم که آیا میتونم برم...؟"
پاپا:" این دختره کیه؟"
من زیرنگاه تیزش جابه جا میشم.
الینا:" خب، درواقع... اسمش تایلر هست."
نونا با صدای بلند میگه:" از کی به مرد های بتا علاقهمندی، الینا؟"
من نگاهی به اون میاندازم که به پاپا فکر اشتباهی نده.
لب هاش رو میفشاره و روی غذاش تمرکز میکنه.
میز آرام میشه اون داره به این موضوع فکر میکنه. من غذامو بلعیدم و نگاه نیکولاس گرمایی به سمت صورتم میفرسته.
(ادامه دارد)
_الینا
الینا:"مطمئناً اون کار های زیادی برای انجام داره، مام__"
نیکو:"این عالیه، سلیا."
ماما:"خوبه" مامان به نظر میرسه که منظورش برعکسه. من خیلی خوشحالم که دوباره مامان به طرف من برگشته.
ماما:"پس من یک جا برای تو آماده میکنم."
نیکو:"متشکرم."
قدم های مامان به آرامی کم نور میشه و اتاق رو ترک میکنه.
نیکو:"میدونی چه چیزی منو عصبانی میکنه؟" لحنش تاریکه، اما به نوعی فقط هیجان زیر پوستمو بیدار میکنه من جواب این سوال رو میدونم.
الینا:" فرض کردن؟"
روی تلویزیون تمرکز میکنم، تظاهر میکنم که به کاری که اون انجام میده اهمیتی نمیدم، اما قلبم وقتی به آرامی نزدیک من میشه، میلرزه. نفسام رو حبس میکنم.. به آرامی ریموت رو دوباره روی شکمم میذاره و بعد درست پشت گوشم، به آرامی میگه
نیکو:"دختر باهوش."
یک لرزش از گردنم پایین میره، اما اون بدون یک کلمه خدافظی میره.
نیکو:"دیگه این کار رو نکن"
[چند دقیقه بعد]
خورشید داغ و سنگین زمین رو میسوزونه. اگر روی حیاط آجری دراز بکشم، به اندازه استیکم خوب پخته میشم.
نونا:" واقعاً، سلینا!" نونا شکایت میکنه. "اینجا واقعاً گرمه و من هنوز لکه خون رو توی حیاط میبینم." (نونا مامان بزرگ الیناست)
من به شلوارک بلند و بلوز کوتاه که بخشی از شکمم رو نشون میده، تغییر لباس دادم و یک قطره عرق هنوز از کمرم پایین میریزه.
ماما:"هوای تازه برای توخوبه" مامان پاسخ میده.
نونا:"غذای قابل خوردن هم خوبه" نونا زیر لب میگه، درحالیکه با چنگالش میگوها رو مثل اینکه هنوز زندهان، جابجا میکنه.
من چشمام رو به بشقابم دوختم و غذا میخورم، عمدتاً به این دلیل که نیکولاس درست در مقابل من نشسته. هیچ کتی نپوشیده و آستین های پیراهن سفیدش رو بالا زده.
درست فکر کرده بودم. تتوی سیاه از مچ دستش شروع میشه وبه داخل پیراهنش میره. من معمولا مردای تتو دار رو نمیبینم___حداقل، نه مردایی که اینقدر تتوشون واضح باشن. تنها چیزی که میبینم، کارت اس داخل ساعدش هست. حدس میزنم که اون لقب"اس" رو قبول کرده، شنیدم اون رو به این نام صدا میزنن. شاید خودم هم چند مقاله دربارهاش خوندم.
کنار آدریانا نشسته و به نظر میرسه که همیشه اینطوری بودن. حتی به اون نگاهی میندازه چون پاش به پای اون میخوره. عجیبه که اونا رو به عنوان یک زوج تصور کنی، اما دیدم که باهم صحبت میکنن، که فکر میکنم خود به خود. کار سختی باشه. فکر میکنم که حتی از آقای خرگوش هم صحبت شده بود. من فکر میکردم که اونا برای هم خوب نیستن، اما حالا دارم به این فکر میکنم که شاید تمام این مدت اشتباه می کردم.
پاپاو مامان درباره چیزی باهم صحبت میکنن و نونا درحال انتخاب غذا هست، که ناگهان آدریانا میگه:" این رو میگن مردانه نشستن."
نگاه نیکولاس به خواهرم چرخیده.
نیکو:"چی؟"
آدریانا:"مردانه نشستن. جوری که نشستی."
اون پاسخی نمیده، فقط به آرامی نشسته و دستش رو پشت صندلی آدریانا گذاشته و بعد، مثل اینکه فقط میخواد راحت باشه، پاهاش رو کمی بیشتر دراز میکنه.
چهره خواهرم سخت میشه.
خوب، شاید زودتر درباره اینکه اونا باهم خوب هستن، صحبت کرده بودم.
نونا:"میدونی، نیکو، من اصلاً تورو برای شلیک به تونی سرزنش نمیکنم. اون مدتهاست که لیاقتش رو داشته و پاپاش هیچ کاری نکرده."
پاپا غرغر میکنه، به نظر میرسه که حالا به مکالمه گوش میده.
نونا:" اون پسر به چهار تا از گلدون های من شلیک کرده. نمیدونم اگر یکی. دیگه رو خراب کنه چه کار کنم." به نظر میرسه که این بدترین کار تونی بوده.
نیکو:"خوشحالم که اینو میشنوم" نیکولاس با لحن کشداری میگه.
مامان نگاهی تندی به نونا میاندازه و نونا با پیروزی به بشقابش لبخند میزنه. این دو نفر تمام چیزی بودن که نیاز داشتم تا بفهمم هرگز با مادرشوهرم زندگی نخواهم کرد.
من لبم رو گاز میزنم، مردد هستم. منتظر لحظه مناسب هستم تا از پاپا چیزی بپرسم و حالا به نظر میرسه که بهترین زمانه. همیشه وقتی درکنار دیگرانه راحتتر قانع میشه و من به سختی برای چیزی جز رقص از خونه بیرون میرم. مطمئناً نمیتونه برای همیشه من رو تنبیه کنه؟
الینا:" پاپا" شروع میکنم، " یکی از رقصندهها روز یکشنبه برای جشن کنسرت تابستانی یک مهمانی استخر برگزار میکنه. و میخواستم بپرسم که آیا میتونم برم...؟"
پاپا:" این دختره کیه؟"
من زیرنگاه تیزش جابه جا میشم.
الینا:" خب، درواقع... اسمش تایلر هست."
نونا با صدای بلند میگه:" از کی به مرد های بتا علاقهمندی، الینا؟"
من نگاهی به اون میاندازم که به پاپا فکر اشتباهی نده.
لب هاش رو میفشاره و روی غذاش تمرکز میکنه.
میز آرام میشه اون داره به این موضوع فکر میکنه. من غذامو بلعیدم و نگاه نیکولاس گرمایی به سمت صورتم میفرسته.
(ادامه دارد)
- ۹.۸k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط