پارت هدیه:)) حمایت فراموش نشه:))))
[Part¹⁵] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_الینا
پاپا یک نوشیدنی می نوشه و لیوانش رو زمین میذاره.
پاپا:"من آدرس و اطلاعات صاحب خانه رو میخوام. وتو باید بانیتو بری."
نفس کوچکی میکشم. دارم بخشیده میشم؟ احساس گناه توی سینم سوزن میزنه چون میدونم که لیاقتش رو ندارم.
الینا:"متشکرم پاپا."
نونا:" من قبل از اینکه از گرما ذوب بشم میرم توی خونه" و از جا بلند میشه. "این بدترین روز برای غذا خوردن در بیرون بود، سلیا. نمیدونم چه فکری میکردی."
.
[فردا]
_الینا
ماما:" خدا رحم کن." مامان با چهرهای درهم گفت، همونطور که من داستان کتاب کلاسی که باید میخوند رو براش توضیج می دادم.
الینا"اصلا حس بدی ندارم که اون یکی رو نخوندم."
حتی یکی از اون کتابها روهم نخونده بود__ولی من همهشون رو خونده بودم.
ماما:" باشه، من باید برم" همزمان یک پاشنه رو میپوشه و یک گوشواره روهم توی گوشش جامیکنه. "پاپا و بنیتو بیرونن، ولی دامینیک توی زیر زمین هست. اوه، خواهش میکنم به خواهرت کمک کن که طعم کیک رو انتخاب کنه.. لطفاً، الینا!"
من آهی کشیدم و از تخت والدینم پایین اومدم.
ماما:"دارم میرم!" صدای مامان از اتاق دور میشه.
یه صدای ضعیف "بالاخره" از نونا شنیدم که درحال عبور از در با خدمتکارش گابریلا بود. رفته بود بیرون برای پیادهروی بعد ازظهر، یا شاید هم بیشتر روی پاسیوی حیاط نشسته بود و پنج دقیقه هوای تازه میخورده و غیبت میکرد.
چندلحظه بعد، در آشپز خونه رو باز کردم. آدریانا روی کانتر نشسته بود و دوبشقاب کیک جلوش بود. آرنجهاش روی زانوهاش بود و مشت هاش زیر چونهاش، فقط با بیکینی زرد خالدارش نشسته بود.
الینا:" طعمشون چیه؟" پرسیدم و جلوی جزیره ایستادم. تنها نوری که توی اتاق بود، نور خورشید بود که از پنجره میتابید و روی کانتر منعکس میشد.
آدریانا:"شامپاین صورتی و لیموی لذیذ" این طوری گفت که انگار گزینه ها واقعاً زباله خوشمزه و زرد آلو گندیدهن.
میخواست اینو تاجایی که می تونه کش بده. از خواهرم خواستن که تصمیم بگیره مثل این میمونه که ازش بخوای معادله سفر درزمان رو بنویسه.
با انگشتام هردو رو امتحان کردم.
الینا:"قطعاً لیمو." گفتم و در کابینت رو باز کردم تا یک لیوان بردارم. من معمولاً روز های سهشنبه تمرین رقص نداشتم، ولی با نزدیک شدن به اجرای رقص، هر روز تمرین داشتیم. ران هام میسوخت وقتی روی نوک انگشتام می ایستادم تا یک لیوان از قفسه بالایی بردارم. بنیتو و پسرای دیگه همگی قدبلندتر بودن، ولی همیشه لیوانهارو از قفسه پایینی برمی داشتن تا دخترای خانواده رو اذیت کنن.
آدریانا:"من به شامپاین صورتی تمایل داشتم." آدریانا نالید.
الینا:"پس شامپاین صورتی میشه." گفتم و لیوانم رو از آب سردکن یخچال پر کردم.
سرش رو تکون داد. "نه، حالا دیگه درست نیست."
الینا:" پس لیمو."
آدریانا:" اونم درست نیست."
آه کشیدم خواهرم میتونه آدم رو به عذاب بندازه. به یخچال تکیه دادم و از بالای لیوان بهش نگاه کردم.
الینا:"چرا توی بیکینی هستی؟"
آدریانا:"داشتم میرفتم استخر، ولی مامان منو متوقف کرد و گفت نمیتونم از آشپز خونه برم بیرون تا تصمیم بگیرم."
بعد از یک لحظه فکر، لبخندی روی لبم اومد.
الینا:"مامان رفت."
نگاه آدریانا گرم و امیدوار، از بشقاب ها بالا اومد.
یک ساعت بعد، یا اینکه هنوز طعم کیک مشخص نشده بود، آهنگ :
"Don't Stop Believin"
از رادیوی استخر پخش میشد. خورشید داغ بود و روی آب آبی میدرخشید.. سرم از زیر آب بیرون اومد. آب خنک روی شانه میریخت.. به سمت خواهرم میرفتم که عینک آفتابی زده و روی یک شناور دراز کشیده بود با صدای خفهای بالا اومد و عینکش رو برداشت و موهای تیرهاش رو از صورتش کنار زد.
آدریانا:" نمیدونم چرا نمیتونی فقط بذاری من..." حرفش رو نصفه گذاشت.
استخر درکنار خونه بود و دید خوبی به دروازه های جلوداشت. نگاهمن به دنبالش رفت تا یک کامیون خدمات نگهداری چمن رو ببینم که به سمت ما میاومد. اوه نه. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، اون خودش رو از استخر بیرون کشید.
الینا:"آدریانا، نرو." هشدار دادم. معدهام پیج خورد. نمیدونستم چطور این همه مدت بدون اینکه پاپا بفهمه، با رایان دیدار کرده. برنامه کلاسیاش رو جعل کرده بود و یک زمان اضافی گذاشته بود که میتونست با اون باشه، ولی دیدنش در خونه خیلی پر خطر بود.
به من نگاه کرد، نگاهش نرم و خواهش آمیز بود.
آدریانا:"فقط میخوام باهاش صحبت کنم."
الینا:"وچی بگی؟ اینکه سه هفته دیگه قراره ازدواج کنی؟"
آدریانا:"و تقصیر کیه؟" تند جواب داد.
اوه.
هیچ وقت با من اینطوری تند نبود. ماشاید اخیرا خیلی صحبت نکرده بودیم__چون درباره چی باید صحبت میکردیم؟ درباره عروسیاش؟__ولی هرگز با من خصمانه نبوده.
الینا:"هیچ کاری نکردم که تو نکردی."
(ادامه دارد)
_الینا
پاپا یک نوشیدنی می نوشه و لیوانش رو زمین میذاره.
پاپا:"من آدرس و اطلاعات صاحب خانه رو میخوام. وتو باید بانیتو بری."
نفس کوچکی میکشم. دارم بخشیده میشم؟ احساس گناه توی سینم سوزن میزنه چون میدونم که لیاقتش رو ندارم.
الینا:"متشکرم پاپا."
نونا:" من قبل از اینکه از گرما ذوب بشم میرم توی خونه" و از جا بلند میشه. "این بدترین روز برای غذا خوردن در بیرون بود، سلیا. نمیدونم چه فکری میکردی."
.
[فردا]
_الینا
ماما:" خدا رحم کن." مامان با چهرهای درهم گفت، همونطور که من داستان کتاب کلاسی که باید میخوند رو براش توضیج می دادم.
الینا"اصلا حس بدی ندارم که اون یکی رو نخوندم."
حتی یکی از اون کتابها روهم نخونده بود__ولی من همهشون رو خونده بودم.
ماما:" باشه، من باید برم" همزمان یک پاشنه رو میپوشه و یک گوشواره روهم توی گوشش جامیکنه. "پاپا و بنیتو بیرونن، ولی دامینیک توی زیر زمین هست. اوه، خواهش میکنم به خواهرت کمک کن که طعم کیک رو انتخاب کنه.. لطفاً، الینا!"
من آهی کشیدم و از تخت والدینم پایین اومدم.
ماما:"دارم میرم!" صدای مامان از اتاق دور میشه.
یه صدای ضعیف "بالاخره" از نونا شنیدم که درحال عبور از در با خدمتکارش گابریلا بود. رفته بود بیرون برای پیادهروی بعد ازظهر، یا شاید هم بیشتر روی پاسیوی حیاط نشسته بود و پنج دقیقه هوای تازه میخورده و غیبت میکرد.
چندلحظه بعد، در آشپز خونه رو باز کردم. آدریانا روی کانتر نشسته بود و دوبشقاب کیک جلوش بود. آرنجهاش روی زانوهاش بود و مشت هاش زیر چونهاش، فقط با بیکینی زرد خالدارش نشسته بود.
الینا:" طعمشون چیه؟" پرسیدم و جلوی جزیره ایستادم. تنها نوری که توی اتاق بود، نور خورشید بود که از پنجره میتابید و روی کانتر منعکس میشد.
آدریانا:"شامپاین صورتی و لیموی لذیذ" این طوری گفت که انگار گزینه ها واقعاً زباله خوشمزه و زرد آلو گندیدهن.
میخواست اینو تاجایی که می تونه کش بده. از خواهرم خواستن که تصمیم بگیره مثل این میمونه که ازش بخوای معادله سفر درزمان رو بنویسه.
با انگشتام هردو رو امتحان کردم.
الینا:"قطعاً لیمو." گفتم و در کابینت رو باز کردم تا یک لیوان بردارم. من معمولاً روز های سهشنبه تمرین رقص نداشتم، ولی با نزدیک شدن به اجرای رقص، هر روز تمرین داشتیم. ران هام میسوخت وقتی روی نوک انگشتام می ایستادم تا یک لیوان از قفسه بالایی بردارم. بنیتو و پسرای دیگه همگی قدبلندتر بودن، ولی همیشه لیوانهارو از قفسه پایینی برمی داشتن تا دخترای خانواده رو اذیت کنن.
آدریانا:"من به شامپاین صورتی تمایل داشتم." آدریانا نالید.
الینا:"پس شامپاین صورتی میشه." گفتم و لیوانم رو از آب سردکن یخچال پر کردم.
سرش رو تکون داد. "نه، حالا دیگه درست نیست."
الینا:" پس لیمو."
آدریانا:" اونم درست نیست."
آه کشیدم خواهرم میتونه آدم رو به عذاب بندازه. به یخچال تکیه دادم و از بالای لیوان بهش نگاه کردم.
الینا:"چرا توی بیکینی هستی؟"
آدریانا:"داشتم میرفتم استخر، ولی مامان منو متوقف کرد و گفت نمیتونم از آشپز خونه برم بیرون تا تصمیم بگیرم."
بعد از یک لحظه فکر، لبخندی روی لبم اومد.
الینا:"مامان رفت."
نگاه آدریانا گرم و امیدوار، از بشقاب ها بالا اومد.
یک ساعت بعد، یا اینکه هنوز طعم کیک مشخص نشده بود، آهنگ :
"Don't Stop Believin"
از رادیوی استخر پخش میشد. خورشید داغ بود و روی آب آبی میدرخشید.. سرم از زیر آب بیرون اومد. آب خنک روی شانه میریخت.. به سمت خواهرم میرفتم که عینک آفتابی زده و روی یک شناور دراز کشیده بود با صدای خفهای بالا اومد و عینکش رو برداشت و موهای تیرهاش رو از صورتش کنار زد.
آدریانا:" نمیدونم چرا نمیتونی فقط بذاری من..." حرفش رو نصفه گذاشت.
استخر درکنار خونه بود و دید خوبی به دروازه های جلوداشت. نگاهمن به دنبالش رفت تا یک کامیون خدمات نگهداری چمن رو ببینم که به سمت ما میاومد. اوه نه. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، اون خودش رو از استخر بیرون کشید.
الینا:"آدریانا، نرو." هشدار دادم. معدهام پیج خورد. نمیدونستم چطور این همه مدت بدون اینکه پاپا بفهمه، با رایان دیدار کرده. برنامه کلاسیاش رو جعل کرده بود و یک زمان اضافی گذاشته بود که میتونست با اون باشه، ولی دیدنش در خونه خیلی پر خطر بود.
به من نگاه کرد، نگاهش نرم و خواهش آمیز بود.
آدریانا:"فقط میخوام باهاش صحبت کنم."
الینا:"وچی بگی؟ اینکه سه هفته دیگه قراره ازدواج کنی؟"
آدریانا:"و تقصیر کیه؟" تند جواب داد.
اوه.
هیچ وقت با من اینطوری تند نبود. ماشاید اخیرا خیلی صحبت نکرده بودیم__چون درباره چی باید صحبت میکردیم؟ درباره عروسیاش؟__ولی هرگز با من خصمانه نبوده.
الینا:"هیچ کاری نکردم که تو نکردی."
(ادامه دارد)
- ۷.۵k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط