حام به مردمش گفت صادقانه مشلات را بگود

حاكمـي به مردمش گفت: صادقانه مشـكلات را بگوييد.

حاكمـي به مردمش گفت: صادقانه مشـكلات را بگوييد.
حسـنك بلند شد و گفت:
گنـدم و شير كه قول دادی چـه شد؟
مسكـن چه شد؟
كار چـه شد؟
حاكم گفت: ممـنونم كه مرا آگاه كردی.
همـه چيز درسـت ميشود.
يكسال گذشـت و دوباره حاكـم گفت:
صادقانه مشـكلاتتان را بگوييد.
كسی چـيزی نگفت؛
كسی نگفت گنـدم و شير چه شد؛ كار و مسـكن چه شد!
از ميان جمع یک نفر زیر لـب گفت:
حسـنك چه شد؟!🪦
دیدگاه ها (۳۴)

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 17 ظرف رو کمی به سمتش گر...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

🔶 وقتی جاسوس، از خودی‌ها خودی‌تر می‌شود!🔻گاهی خطرناک‌ترین نف...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پرنسس ناخواسته

🥀 سناریو: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید»شوگا × تو | خیانت، ...

شمشیر بر تاریکی پارت ۱۶

داستان زندگی منپارت:22_لونارو آروم سمت خودم کشیدم و شروع کرد...

### 💗 قولی که شکستیصبح، ا.ت با احساس گرمایی دور کمرش چشم‌های...

Part:3💫کانوسا بیخیال افکارش شد و به جایی که قرار بود سیغه ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط