{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۶۸"

کتاب رو بستم و از روی مبل بلند شدم..


هوای داخل عمارت یکم گرفته بود.


تصمیم گرفتم چند دقیقه توی باغ قدم بزنم.


همین که از در بیرون رفتم، نسیم خنکی بین شاخه‌های درخت‌ها پیچید.


همه‌جا آروم بود...


صدای فواره‌ی کوچیک
وسط باغ، تنها صدایی
بود که شنیده می‌شد..


آروم روی لبه‌ی سنگی کنار حوض نشستم.


نگاهم روی موج‌های ریز آب ثابت موند.


گاهی با خودم فکر می‌کردم...


اگه اون روز وارد این عمارت نمی‌شدم، الان زندگیم چه شکلی بود؟


شاید هنوز از جونگ‌کوک می‌ترسیدم...


یا شاید هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم پشت اون چهره‌ی سرد، چه آدم عجیبی پنهان شده.


صدای قدم‌هایی از پشت سرم اومد.


این بار لازم نبود برگردم.


دیگه قدم‌هاش رو شناخته بودم.

جونگ‌کوک کنار حوض ایستاد.


نگاهش روی آب بود.


_ اینجا نشستی؟


لبخند محوی زدم.


& آره... اینجا آرومه.


چند لحظه به فواره خیره شد.
بعد بی‌مقدمه گفت:

_ از وقتی اومدی... بیشتر از قبل به این باغ سر می‌زنم.


متعجب بهش نگاه کردم.

& واقعاً؟

_ قبلاً وقتش رو نداشتم.

لبخندم پررنگ‌تر شد.


& یا شاید حوصلش رو.


این بار چیزی نگفت.


فقط نگاه کوتاهی به صورتم انداخت.

نسیم ملایمی وزید و چند تار از موهام روی صورتم افتاد.


خواستم کنارشون بزنم که قبل از من، جونگ‌کوک خیلی آروم گفت:


_ صبر کن.


دستم همون‌جا موند.


جونگ‌کوک دستش رو بالا آورد و خیلی بااحتیاط، فقط تار موهایی که جلوی چشمم اومده بود رو کنار زد.


جونگ‌کوک نگاهش رو به سمت باغ برگردوند و با همون لحن آروم گفت:


_ باد اذیتت می‌کرد.


نمی‌دونستم چی بگم.


فقط لبخند خیلی آرومی روی صورتم نشست.

این اولین بار بود که...


دیگه دلم نمی‌خواست برای رفتارهاش دنبال بهونه بگردم.


شاید...


بعضی آدم‌ها بلد نیستن
احساسشون رو با حرف بگن.


اما تمام کارهاشون، بلندتر
از هر جمله‌ای حرف می‌زنن...


______________________________


⭐️ادامه دارد.....


خب داریم به آخرای داستان
نزدیک میشیم🤩


نمیخوام شرط بزارم ولی حتما حمایت
کنید و با کامنت قشنگتون انرژی بدین🎀
دیدگاه ها (۳)

#بوسه_مرگ "پارت ۶۷"همین که درِ اتاق کار جونگ‌کوک رو بستم، چن...

#بوسه_مرگ "پارت ۶۶"هنوز جلوی آینه‌ی کوچیکآشپزخونه ایستاده بو...

#بوسه_مرگ "پارت ۵۷"روی تاب نشسته بودم و با نوک کفشم آروم به ...

#بوسه_مرگ "پارت ۶۳"شب...بارون آرومی شروع به باریدن کرده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط