{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۶۴"

صبح...


نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها
داخل اتاق افتاده بود..


بعد از آماده شدن، از اتاق بیرون اومدم..


هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که بوی پنکیک تمام راهرو رو پر کرده بود..


با تعجب زیر لب گفتم:


& امروز چه خبره...؟


با عجله خودمو به آشپزخونه رسوندم..


آشپز با لبخند گفت:


«صبح بخیر خانم.»


& صبح بخیر... این همه پنکیک برای کیه؟


«قربان گفتن امروز صبحونه یه کم متفاوت باشه.»


متعجب شدم.


جونگ‌کوک...؟


همون موقع صدای قدم‌هاش
از پشت سرم اومد..


مثل همیشه مرتب و آروم وارد آشپزخونه شد.


نگاهی به میز انداخت..


_ آماده‌ست؟


«بله قربان.»


روی یکی از صندلی‌ها نشستم..


& فکر نمی‌کردم تو همچین صبحونه‌ای دوست داشته باشی.


جونگ‌کوک روبه‌روم نشست..


_ من هم دوست ندارم.


ابروهام بالا رفت.


& پس چرا گفتی درستش کنن؟


فنجون قهوه‌ش رو برداشت.


_ یکی توی این عمارت هست
که ازش خوشش میاد...


برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.


اصلاً یادم نمی‌اومد که یه بار چند هفته قبل، خیلی اتفاقی گفته بودم عاشق پنکیکم.


اون... یادش مونده بود؟


لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست، اما چیزی نگفتم..

...

بعد از صبحونه، توی کتابخونه‌ی عمارت قدم می‌زدم..


قفسه‌های بلند، پر از کتاب‌های قدیمی بودن..


انگشتم روی جلد کتاب‌ها کشیده می‌شد تا اینکه یکی از کتاب‌ها توجهم رو جلب کرد...


برای برداشتنش روی پنجه‌ی پام ایستادم.


& آخ... یکم دیگه...


همون لحظه کتاب آروم از روی قفسه برداشته شد..


برگشتم.


جونگ‌کوک بدون اینکه چیزی بگه، کتاب رو طرفم گرفت...


& مرسی...


کتاب رو گرفتم و با خنده گفتم:


& قدبلند بودن بعضی وقتا
خیلی به درد می‌خوره.


جونگ‌کوک با همون صورت جدیش جواب داد:

_ بالاخره یه فایده هم داشت..


چشمام گرد شد.


& یعنی داری قد منو مسخره می‌کنی؟


_ فقط یه حقیقته.


با اخم مصنوعی کتاب رو بستم..


& خیلی خب... از امروز دیگه هیچ کمکی ازم نخواهی گرفت.


جونگ‌کوک یک ابرو بالا انداخت..


_ مطمئنی؟


& کاملاً!


درست همون لحظه، کتابی که دستم بود از بین انگشت‌هام سُر خورد..


قبل از اینکه روی زمین بیفته، جونگ‌کوک گرفتش.


کتاب رو دوباره توی دستم گذاشت و خیلی خونسرد گفت:


_ اولین کمک.


لب‌هام از تعجب باز موند..


& این حساب نبود!


گوشه‌ی لب جونگ‌کوک
خیلی نامحسوس بالا رفت..


بدون اینکه چیزی بگه، از کنارم رد شد..


به رفتنش نگاه کردم.


کم‌کم داشتم به یه چیز مطمئن می‌شدم...


جونگ‌کوک هیچ‌وقت احساساتش رو با حرف نشون نمی‌داد.


ولی کارهاش...


هر روز، بیشتر از قبل، چیزهای تازه‌ای رو برام تعریف می‌کرد...


__________________________________


⭐️ادامه دارد.....


پارت طولانی گذاشتم خوشگلا♡


شرایط برای پارت بعد:
لایک: ۸
کامنت: ۴
بازنشر: ۳

مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🫧
دیدگاه ها (۴)

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.43(روایت از زبان ا.ت)بع...

#in_your_eyespart_9۱ویو کایلا آروم چشمامو باز کردمچند ثانیه ...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

فهمیدم! کاملاً درسته، نباید فقط در مورد رابطه‌شون حرف بزنیم،...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁵ویو: اتصبح با صدای زنگ گوشی بیدا...

چندپارتی جونگ کوک

~فن‌بیس‌ها کم‌کم دارن برای تولدهای پیش‌روی اعضا آماده می‌شن....

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۳: نقاب‌های شیشه‌ایوقتی سوآ دوباره جلوی د...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط