#بوسه_مرگ
#بوسه_مرگ
"پارت ۵۹"
& امروز باغ خیلی قشنگه...
جونگکوک نگاهی به درختهای اطراف انداخت..
_ همیشه همینطور بوده.
& نه...
سرش رو به سمتم برگردوند..
& قبلاً من حواسم بهش نبود.
برای چند ثانیه نگاهم کرد، اما چیزی نگفت..
سکوت بینمون با صدای گنجشکهایی که روی شاخهها نشسته بودن، شکسته شد...
از روی تاب بلند شدم و چند قدم جلو رفتم..
کنار یکی از بوتههای رز، گل سفیدی توجهم رو جلب کرد ...
& اینا رو کی کاشته؟
جونگکوک آروم از پشت سرم گفت:
_ مادرم.
برگشتم.
برای اولین بار بود که خودش از خانوادهش حرف میزد..
& هنوز... ازشون نگهداری میکنی؟
نگاهش روی گلها ثابت موند.
_ آره.
دیگه چیزی نپرسیدم.
از لحنش معلوم بود نمیخواست بیشتر دربارهش حرف بزنه..
برای اینکه فضا عوض بشه، لبخند زدم و گفتم:
& پس حق ندارم حتی یکیشونو بچینم؟
جونگکوک خیلی سریع جواب داد:
_ نه.
خندهم گرفت.
& میدونستم.
همون لحظه، یه گربهی کوچیک سفید از بین بوتهها بیرون اومد...
آروم دور پاهای من چرخید..
با ذوق خم شدم..
& وای... از کجا پیداش شدی؟
گربه خرخر آرومی کرد...
دستم رو جلو بردم تا نوازشش کنم..
جونگکوک با تعجب به گربه نگاه کرد.
& نگو از گربه هم میترسی؟
اخم کرد.
_ من از چیزی نمیترسم.
& پس چرا اینطوری نگاش میکنی؟
قبل از اینکه جواب بده، گربه آروم به سمتش رفت و کنار کفشهاش نشست...
چند ثانیه هر دو به هم خیره بودن..
بعد گربه خودش رو به شلوار
جونگکوک مالید..
بیاختیار خندهام گرفت.
& فکر کنم ازت خوشش اومده.
جونگکوک با همون حالت جدی گفت:
_ اشتباه کرده.
اما برخلاف حرفش، قدمی عقب نرفت.
نسیم دوباره بین شاخهها پیچید..
من، جونگکوک و گربهی کوچولو، چند دقیقه بدون هیچ حرفی همونجا موندیم...
و برای اولین بار، عمارت بیشتر از همیشه حسِ خانه میداد..
________________________________
⭐️ادامه دارد.....
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🍡
"پارت ۵۹"
& امروز باغ خیلی قشنگه...
جونگکوک نگاهی به درختهای اطراف انداخت..
_ همیشه همینطور بوده.
& نه...
سرش رو به سمتم برگردوند..
& قبلاً من حواسم بهش نبود.
برای چند ثانیه نگاهم کرد، اما چیزی نگفت..
سکوت بینمون با صدای گنجشکهایی که روی شاخهها نشسته بودن، شکسته شد...
از روی تاب بلند شدم و چند قدم جلو رفتم..
کنار یکی از بوتههای رز، گل سفیدی توجهم رو جلب کرد ...
& اینا رو کی کاشته؟
جونگکوک آروم از پشت سرم گفت:
_ مادرم.
برگشتم.
برای اولین بار بود که خودش از خانوادهش حرف میزد..
& هنوز... ازشون نگهداری میکنی؟
نگاهش روی گلها ثابت موند.
_ آره.
دیگه چیزی نپرسیدم.
از لحنش معلوم بود نمیخواست بیشتر دربارهش حرف بزنه..
برای اینکه فضا عوض بشه، لبخند زدم و گفتم:
& پس حق ندارم حتی یکیشونو بچینم؟
جونگکوک خیلی سریع جواب داد:
_ نه.
خندهم گرفت.
& میدونستم.
همون لحظه، یه گربهی کوچیک سفید از بین بوتهها بیرون اومد...
آروم دور پاهای من چرخید..
با ذوق خم شدم..
& وای... از کجا پیداش شدی؟
گربه خرخر آرومی کرد...
دستم رو جلو بردم تا نوازشش کنم..
جونگکوک با تعجب به گربه نگاه کرد.
& نگو از گربه هم میترسی؟
اخم کرد.
_ من از چیزی نمیترسم.
& پس چرا اینطوری نگاش میکنی؟
قبل از اینکه جواب بده، گربه آروم به سمتش رفت و کنار کفشهاش نشست...
چند ثانیه هر دو به هم خیره بودن..
بعد گربه خودش رو به شلوار
جونگکوک مالید..
بیاختیار خندهام گرفت.
& فکر کنم ازت خوشش اومده.
جونگکوک با همون حالت جدی گفت:
_ اشتباه کرده.
اما برخلاف حرفش، قدمی عقب نرفت.
نسیم دوباره بین شاخهها پیچید..
من، جونگکوک و گربهی کوچولو، چند دقیقه بدون هیچ حرفی همونجا موندیم...
و برای اولین بار، عمارت بیشتر از همیشه حسِ خانه میداد..
________________________________
⭐️ادامه دارد.....
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🍡
- ۲۶۲
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط