#بوسه مرگ
#بوسه مرگ
" پارت ۶۱"
هنوز داشتم به قیافهی جدی جونگکوک
بعد از اون لبخند کوتاهش فکر میکردم
که یهو یه فکر شیطنتآمیز به سرم زد....
لبخند ریزی زدم..
آروم از کنار مینجائه رد شدم و پشت سر جونگکوک ایستادم..
مینجائه انگار فهمیده بود میخوام چه کار کنم، برای همین فقط لبهاش رو روی هم فشار داد که نخنده..
یه قدم جلو رفتم...
بعد با انگشتم خیلی آروم به شونهی سالم جونگکوک زدم..
تق...
همون لحظه خودم سریع رفتم سمت دیگه و وانمود کردم دارم به گلها نگاه میکنم...
جونگکوک برگشت..
هیچکس پشت سرش نبود.
نگاهش روی من افتاد.
& چی شده؟
چند ثانیه بدون اینکه حرفی بزنه نگاهم کرد..
بعد دوباره برگشت.
نتونستم جلوی خندهمو بگیرم..
یه بار دیگه همون کارو کردم.
این بار هنوز دستم عقب نرفته بود که...
مچ دستمو گرفت و منو کشید..این کارش باعث شد تعادلم بهم بخوره و بیفتم بغل کوک..
& اِ...!
با تعجب نگاش کردم..
_ فکر کردی متوجه نمیشم؟
با خنده گفتم:
& شاید...
_ اشتباه فکر کردی.
«خانم... قربان از پشت سر هم حواسشون به همهچی هست.»
زبونم رو کج کردم..
& خیلی خب... قبول.
خواستم بیام پایین که دیدم
دستشو کنار نمیکشه..
& هعی...دستتو بکش ببینم.
دستشو شل کرد و رفتم پایین..(رفتم که رفتم💃🏻)
_ دوباره این کارو نکن.
& اگه بکنم؟
چند قدم به سمتم اومد.
_ اون وقت...
چند لحظه مکث کرد.
_ اون وقت دیگه نمیذارم برنده بشی.
اخم مصنوعی کردم.
& یعنی الان من باختم؟
جونگکوک برای اولین بار، بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره، گفت:
_ از اولش هم شانسی نداشتی.
چشمام گرد شد.
& اوه... پس اینطوریه؟
خم شدم، همون گربهی سفید رو که دوباره پیداش شده بود بغل کردم..
& بیا کوچولو... از امروز ما دوتا یه تیمیم..
گربه آروم خرخر کرد.
جونگکوک نگاهی به گربه انداخت و خیلی کوتاه گفت:
_ فقط امیدوارم اونم مثل صاحبش دردسر درست نکنه..
با ناباوری گفتم:
& من؟ دردسر؟
من هم دستبهسینه روبهروی جونگکوک ایستادم..
& خیلی خب آقای رئیس... این جنگ تازه شروع شده.
جونگکوک فقط پوزخند خیلی کمرنگی زد.
_ منتظرم.
همون لحظه، نسیم خنکی بین درختها پیچید و برگهای باغ آروم روی زمین ریختن...
__________________________
⭐️ادامه دارد.....
شرایط برای پارت بعد:
لایک: ۱۰
کامنت: ۴
بازنشر: ۴
مرسی از حمایتاتون❤️
" پارت ۶۱"
هنوز داشتم به قیافهی جدی جونگکوک
بعد از اون لبخند کوتاهش فکر میکردم
که یهو یه فکر شیطنتآمیز به سرم زد....
لبخند ریزی زدم..
آروم از کنار مینجائه رد شدم و پشت سر جونگکوک ایستادم..
مینجائه انگار فهمیده بود میخوام چه کار کنم، برای همین فقط لبهاش رو روی هم فشار داد که نخنده..
یه قدم جلو رفتم...
بعد با انگشتم خیلی آروم به شونهی سالم جونگکوک زدم..
تق...
همون لحظه خودم سریع رفتم سمت دیگه و وانمود کردم دارم به گلها نگاه میکنم...
جونگکوک برگشت..
هیچکس پشت سرش نبود.
نگاهش روی من افتاد.
& چی شده؟
چند ثانیه بدون اینکه حرفی بزنه نگاهم کرد..
بعد دوباره برگشت.
نتونستم جلوی خندهمو بگیرم..
یه بار دیگه همون کارو کردم.
این بار هنوز دستم عقب نرفته بود که...
مچ دستمو گرفت و منو کشید..این کارش باعث شد تعادلم بهم بخوره و بیفتم بغل کوک..
& اِ...!
با تعجب نگاش کردم..
_ فکر کردی متوجه نمیشم؟
با خنده گفتم:
& شاید...
_ اشتباه فکر کردی.
«خانم... قربان از پشت سر هم حواسشون به همهچی هست.»
زبونم رو کج کردم..
& خیلی خب... قبول.
خواستم بیام پایین که دیدم
دستشو کنار نمیکشه..
& هعی...دستتو بکش ببینم.
دستشو شل کرد و رفتم پایین..(رفتم که رفتم💃🏻)
_ دوباره این کارو نکن.
& اگه بکنم؟
چند قدم به سمتم اومد.
_ اون وقت...
چند لحظه مکث کرد.
_ اون وقت دیگه نمیذارم برنده بشی.
اخم مصنوعی کردم.
& یعنی الان من باختم؟
جونگکوک برای اولین بار، بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره، گفت:
_ از اولش هم شانسی نداشتی.
چشمام گرد شد.
& اوه... پس اینطوریه؟
خم شدم، همون گربهی سفید رو که دوباره پیداش شده بود بغل کردم..
& بیا کوچولو... از امروز ما دوتا یه تیمیم..
گربه آروم خرخر کرد.
جونگکوک نگاهی به گربه انداخت و خیلی کوتاه گفت:
_ فقط امیدوارم اونم مثل صاحبش دردسر درست نکنه..
با ناباوری گفتم:
& من؟ دردسر؟
من هم دستبهسینه روبهروی جونگکوک ایستادم..
& خیلی خب آقای رئیس... این جنگ تازه شروع شده.
جونگکوک فقط پوزخند خیلی کمرنگی زد.
_ منتظرم.
همون لحظه، نسیم خنکی بین درختها پیچید و برگهای باغ آروم روی زمین ریختن...
__________________________
⭐️ادامه دارد.....
شرایط برای پارت بعد:
لایک: ۱۰
کامنت: ۴
بازنشر: ۴
مرسی از حمایتاتون❤️
- ۲۵۳
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط