بوسهمرگ

#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۶۶"

هنوز جلوی آینه‌ی کوچیک
آشپزخونه ایستاده بودم..


دستم بی‌اختیار روی موهام رفت.
واقعاً... فقط برای برداشتن آرد بود؟


یا...


سریع سرم رو تکون دادم.


& نه ات... زیادی داری فکر می‌کنی...


آشپز که مشغول مرتب کردن وسایل بود، لبخندی زد..


«خانم، اتفاقاً برای اولین بار خیلی خوب از آب دراومد.»


نگاهم روی دسر موند.


چند ثانیه بعد، بشقاب کوچیکی برداشتم و قسمتی از دسر رو داخلش گذاشتم..


آشپز با کنجکاوی پرسید:
«برای کسی کنار گذاشتین؟»


لبم رو گاز گرفتم.

& فقط... می‌خوام یکی دیگه هم امتحانش کنه.


آشپز لبخند معنی‌داری زد، اما چیزی نگفت.


با دیدن نگاهش سریع گفتم:

& اینجوری نگام نکن! فقط
می‌خوام بدونم قابل خوردنه یا نه..


«البته خانم...»


بشقاب رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم.


چند دقیقه بعد...


مقابل اتاق کار جونگ‌کوک ایستاده بودم.
به در خیره شدم..


یه بار خواستم برگردم.


اما دوباره نفس عمیقی کشیدم و دو ضربه‌ی آروم به در زدم.


تق... تق...


_ بیا


در رو باز کردم.


جونگ‌کوک پشت میزش نشسته بود..


همین که منو دید، نگاهش روی بشقاب توی دستم ثابت موند..


& مزاحم نیستم؟


_ نه.


آروم جلو رفتم و بشقاب رو روی میزش گذاشتم.


& یه... دسر درست کردم.


نگاهی به دسر انداخت.


بعد گفت:


_ برای من؟

& خب... آره.
بعد سریع ادامه دادم:


& البته اگه نخوای بخوریش هم اشکالی نداره.


جونگ‌کوک بدون اینکه
حرفی بزنه، قاشق رو برداشت.


یه مقدار کم از دسر خورد.


همه‌ی حواسم به صورتش بود.


می‌خواستم از روی قیافه‌ش بفهمم خوشش اومده یا نه..


ولی مثل همیشه، هیچ احساسی معلوم نبود..


نتونستم طاقت بیارم...


& این‌قدر سخت بود یه چیزی بگی؟


نگاهش رو از بشقاب گرفت.

_ منتظری چی بگم؟

& مثلاً... خوبه.

یا بده.

یا حتی افتضاحه.


جونگ‌کوک چند لحظه به صورتم نگاه کرد.


بعد خیلی آروم گفت:


_ اگه افتضاح بود، همون قاشق اول کنار می‌ذاشتم.


حرفش باعث شد چند ثانیه ساکت بمونم..
حق با اون بود.


لبخند ریزی روی لبم نشست.


& یعنی... خوشت اومده؟


_ آره.

فقط همین یک کلمه.

ولی نمی‌دونم چرا همون یک کلمه، تمام خستگی چند ساعت آشپزی رو از بین برد..


خواستم بشقاب رو بردارم که جونگ‌کوک آروم گفت:

_ بذارش همین‌جا.

متعجب نگاهش کردم.


_ بعداً بقیه‌ش رو هم می‌خورم.

بی‌اختیار خندیدم.


& فکر نمی‌کردم اهل شیرینی باشی.


_ نیستم.


& پس چرا می‌خوای بخوریش؟


برای چند لحظه مکث کرد.

بعد خیلی ساده جواب داد:
_ چون تو درستش کردی...


نمی‌دونستم چی بگم.


فقط احساس کردم قلبم بی‌دلیل تندتر می‌زنه..


جونگ‌کوک دوباره مشغول خوندن برگه‌ها شد؛ انگار نه انگار جمله‌ای گفته که از صبح، قشنگ‌ترین چیزی بود که شنیده بودم.


آروم از اتاق بیرون اومدم.


همین که در بسته شد، لبخند کم‌رنگی روی صورتم نشست.


با خودم زمزمه کردم:

& تو... واقعاً آدم عجیبی هستی، جونگ‌کوک...


___________________________


⭐️ادامه دارد....


پست قبلی رو هم چک کنید.🎀


مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🪼
دیدگاه ها (۴)

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

چندپارتی جونگ کوک

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁴ویو: اتچند ساعت گذشته بود.هنوز ر...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "32""ویو جئون آنجلینا"حوصل...

لبخند قاتلپارت⁴⁵ویو جونگ‌کوکچند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره رو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

پارت ۱۹۵

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط