#بوسه_مرگ
#بوسه_مرگ
"پارت ۶۵"
همین که جونگکوک از کتابخونه بیرون رفت، نگاهم هنوز دنبالش بود..
با خودم زمزمه کردم:
& واقعاً... چرا اینطوریه؟
یه لحظه سرد و بیاحساس...
یه لحظه دیگه حواسش به کوچیکترین چیزها هست..
نفسم رو آروم بیرون دادم و کتاب رو باز کردم.
اما هرچی سعی کردم بخونم، ذهنم پیش اون بود.
////////////
از پنجرهی اتاق، حیاط عمارت رو نگاه میکردم..
حوصلهم سر رفته بود.
ناگهان فکری به ذهنم رسید.
با عجله از اتاق بیرون زدم و مستقیم به آشپزخونه رفتم.
آشپز با دیدنم لبخند زد..
«خانم، چیزی لازم دارین؟»
& میخوام خودم یه دسر درست کنم.
آشپز با تعجب گفت:
«شما؟»
اخم مصنوعی کردم.
& یعنی نمیتونم؟
«نه... منظورم این نبود.»
با ذوق آستینهام رو بالا زدم.
& فقط... اگه آشپزخونه رو منفجر
کردم، تقصیر شماست!
آشپز خندهش گرفت.
حدود نیم ساعت بعد...
روی صورتم، روی پیشبند، حتی روی
موهام کمی آرد نشسته بود..
به ظرفی که جلوم بود نگاه کردم.
& فکر کنم... خوب شده.
همون موقع صدای آشنای
کوک از پشت سرم اومد..
_ فکر میکنی؟
از ترس، قاشق از دستم افتاد.
برگشتم.
جونگکوک به پیشبند آردی من نگاه کرد..
بعد نگاهش روی ظرف
نیمهسوختهی روی میز افتاد...
چند ثانیه سکوت کرد.
& حق نداری بخندی...
بدون اینکه چیزی بگه، انگشتش رو روی لبهی کاسه کشید و کمی از کرم شیرینی رو مزه کرد.
با اضطراب منتظر واکنشش موندم.
ابروهاش خیلی کم بالا رفت..
& خب...؟
_ ...
& این «...» یعنی خوبه یا بده؟
نگاهش به صورتم افتاد..
بعد با همون لحن همیشگی گفت:
_ قابل خوردنه.
چشمام گرد شد.
& «قابل خوردنه» یعنی تعریف تو؟
_ برای اولین باره که آشپزی کردی... آره.
با خنده دستبهسینه شدم.
& خیلی تعریف گرمی بود، ممنون!
خواستم کاسه رو بردارم که ناگهان یه لکهی کوچیک آرد از روی موهام افتاد جلوی چشمم..
اخم کردم.
& اِ... از کی اینجاست؟
قبل از اینکه خودم دستم رو بالا ببرم، جونگکوک خیلی آروم دستش رو نزدیک آورد و ذرهی آردی که لابهلای موهام مونده بود، برداشت..
نگاه کوتاهی بینمون رد و بدل شد..
جونگکوک خیلی عادی گفت:
_ هنوز آرد مونده بود.
و بیدرنگ از آشپزخونه بیرون رفت..
چند ثانیه همونجا ایستادم.
بعد دستم رو روی همون قسمت از موهام گذاشتم و لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
زیر لب گفتم:
& هر بار یه کار میکنی... بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده...
________________________________
⭐️ادامه دارد.....
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره💫
"پارت ۶۵"
همین که جونگکوک از کتابخونه بیرون رفت، نگاهم هنوز دنبالش بود..
با خودم زمزمه کردم:
& واقعاً... چرا اینطوریه؟
یه لحظه سرد و بیاحساس...
یه لحظه دیگه حواسش به کوچیکترین چیزها هست..
نفسم رو آروم بیرون دادم و کتاب رو باز کردم.
اما هرچی سعی کردم بخونم، ذهنم پیش اون بود.
////////////
از پنجرهی اتاق، حیاط عمارت رو نگاه میکردم..
حوصلهم سر رفته بود.
ناگهان فکری به ذهنم رسید.
با عجله از اتاق بیرون زدم و مستقیم به آشپزخونه رفتم.
آشپز با دیدنم لبخند زد..
«خانم، چیزی لازم دارین؟»
& میخوام خودم یه دسر درست کنم.
آشپز با تعجب گفت:
«شما؟»
اخم مصنوعی کردم.
& یعنی نمیتونم؟
«نه... منظورم این نبود.»
با ذوق آستینهام رو بالا زدم.
& فقط... اگه آشپزخونه رو منفجر
کردم، تقصیر شماست!
آشپز خندهش گرفت.
حدود نیم ساعت بعد...
روی صورتم، روی پیشبند، حتی روی
موهام کمی آرد نشسته بود..
به ظرفی که جلوم بود نگاه کردم.
& فکر کنم... خوب شده.
همون موقع صدای آشنای
کوک از پشت سرم اومد..
_ فکر میکنی؟
از ترس، قاشق از دستم افتاد.
برگشتم.
جونگکوک به پیشبند آردی من نگاه کرد..
بعد نگاهش روی ظرف
نیمهسوختهی روی میز افتاد...
چند ثانیه سکوت کرد.
& حق نداری بخندی...
بدون اینکه چیزی بگه، انگشتش رو روی لبهی کاسه کشید و کمی از کرم شیرینی رو مزه کرد.
با اضطراب منتظر واکنشش موندم.
ابروهاش خیلی کم بالا رفت..
& خب...؟
_ ...
& این «...» یعنی خوبه یا بده؟
نگاهش به صورتم افتاد..
بعد با همون لحن همیشگی گفت:
_ قابل خوردنه.
چشمام گرد شد.
& «قابل خوردنه» یعنی تعریف تو؟
_ برای اولین باره که آشپزی کردی... آره.
با خنده دستبهسینه شدم.
& خیلی تعریف گرمی بود، ممنون!
خواستم کاسه رو بردارم که ناگهان یه لکهی کوچیک آرد از روی موهام افتاد جلوی چشمم..
اخم کردم.
& اِ... از کی اینجاست؟
قبل از اینکه خودم دستم رو بالا ببرم، جونگکوک خیلی آروم دستش رو نزدیک آورد و ذرهی آردی که لابهلای موهام مونده بود، برداشت..
نگاه کوتاهی بینمون رد و بدل شد..
جونگکوک خیلی عادی گفت:
_ هنوز آرد مونده بود.
و بیدرنگ از آشپزخونه بیرون رفت..
چند ثانیه همونجا ایستادم.
بعد دستم رو روی همون قسمت از موهام گذاشتم و لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
زیر لب گفتم:
& هر بار یه کار میکنی... بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده...
________________________________
⭐️ادامه دارد.....
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره💫
- ۸۷۱
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط