بوسهمرگ

#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۶۷"

همین که درِ اتاق کار جونگ‌کوک رو بستم، چند قدم بیشتر برنداشته بودم که لبخندم محو شد.


& «چون خودت درستش کردی...»


آروم همون جمله رو زیر لب تکرار کردم.


واقعاً منظورش فقط همین بود؟


یا...


با حرص سرم رو تکون دادم.


& هعیی ات بس کن دیگهههه...


دیگه نباید برای هر حرفش
هزار تا معنی پیدا می‌کردم..


توی سالن بزرگ عمارت روی مبل نشسته بودم و کتابی که از کتابخونه برداشته بودم رو ورق می‌زدم..


البته... بیشتر از اینکه بخونمش، فقط به صفحه‌ها خیره شده بودم..


صدای قدم‌های آرومی
باعث شد سرم رو بالا بیارم.


مین‌جائه بود.

«خانم، مطالعه می‌کنین؟»


کتاب رو بستم.


& بیشتر وانمود می‌کنم دارم مطالعه می‌کنم.‌.


مین‌جائه خندید.


«از چهره‌تون معلوم بود.»


& این‌قدر واضحه؟


«یه کم.»


همین موقع صدای بسته شدن درِ اتاق کار اومد.

جونگ‌کوک از راهرو بیرون اومد.

کتش رو روی ساعدش انداخته بود و
انگار قصد داشت از عمارت بیرون بره..


نگاهش که به ما افتاد، چند لحظه مکث کرد.


_ مین‌جائه.


«بله قربان؟»


_ ماشین رو آماده کن.

«چشم.»


مین‌جائه رفت و من دوباره کتاب رو باز کردم.


البته فقط برای اینکه
وانمود کنم حواسم به اون نیست...


جونگ‌کوک از کنار مبل رد شد.


درست وقتی فکر کردم قراره بدون هیچ حرفی بره، صدای بمش بالای سرم پیچید..


_ کتاب رو برعکس گرفتی.


خشکم زد.


آروم پایین رو نگاه کردم.


واقعاً کتاب برعکس توی دستم بود.

چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.

بعد با خجالت کتاب رو برگردوندم.


& اصلاً... داشتم امتحانت می‌کردم.


جونگ‌کوک یک ابرو بالا انداخت.

_ نتیجه؟

& قبول شدی...


گوشه‌ی لبش خیلی نامحسوس تکون خورد.


_ به نظرم خودت رد شدی.


با اخم مصنوعی گفتم:

& خیلی خنده‌دار بود.

_ می‌دونم.

& نه، اصلاً نبود.


همون لحظه مین‌جائه از بیرون برگشت.


«قربان، ماشین آماده‌ست.»


جونگ‌کوک سری تکون داد.


قبل از اینکه از در خارج بشه، نگاه
کوتاهی به من انداخت..


_ تا برگردم، زیاد شیطنت نکن.


دست‌به‌سینه شدم.


& من مگه همیشه شیطنت می‌کنم؟


جونگ‌کوک بدون اینکه برگرده، فقط گفت:

_ آره.


درِ عمارت بسته شد.


با حرص رو به مین‌جائه گفتم:

& واقعاً من این‌قدر دردسرم؟


مین‌جائه خنده‌ش گرفت.

«نه خانم...»

مکث کوتاهی کرد.


«فقط از وقتی اومدین، قربان
بیشتر از قبل لبخند می‌زنن.»


بهت‌زده نگاهش کردم.

& لبخند؟

«خیلی کم... ولی برای کسی که سال‌هاست می‌شناسمشون، همینم یعنی یه تغییر بزرگ.»


بی‌اختیار نگاهم به درِ بسته‌ی
عمارت افتاد..


نمی‌دونستم چرا...


اما حس می‌کردم کم‌کم داشتم جونگ‌کوک واقعی رو، پشت اون چهره‌ی همیشه سرد، می‌شناختم..


_____


⭐️ادامه دارد....



شرایط برای پارت بعد:
لایک: ۱۱
کامنت: ۵
بازنشر: ۵


https://wisgoon.com/p/6KGG51YLJ8🫠


مرسی از حمایتاتون🌸
دیدگاه ها (۷)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴¹ویو: جونگ‌کوکدو روز بود که نخواب...

Iove and the moonPart51♡ویو مهمانی● ساعت هشت شب بود و من و ک...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۶: سه...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

پارت ۳۸

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۳۳

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط