#بوسه_مرگ
#بوسه_مرگ
"پارت ۶۲"
دستبهسینه روبهروش ایستاده بودم..
& پس منتظری؟
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
_ آره.
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
& خیلی خب... پس خودت خواستی.
بدون اینکه چیزی بگم، از کنارش رد شدم و مستقیم رفتم سمت مینجائه.
& مینجائه...
«بله خانم؟»
& یه سؤال دارم..
جونگکوک همونجا ایستاده بود، اما معلوم بود حواسش به حرفای ماست...
آروم گفتم:
& قربانتون از چی بدش میاد؟
مینجائه یه لحظه به جونگکوک نگاه کرد، بعد با سرفهای مصنوعی گفت:
«من... فکر نکنم بهتر باشه جواب بدم.»
& چرا؟
«برای اینکه هنوز میخوام زنده بمونم.»
بیاختیار خندهم گرفت.
جونگکوک با همون لحن جدیش گفت:
_ مینجائه.
«بله قربان؟»
_ زیادی حرف میزنی.
«ببخشید قربان.»
با خنده گفتم:
& باشه، خودم کشفش میکنم..
_________
چند دقیقه بعد...
همه داخل عمارت برگشتیم.
جونگکوک طبق معمول روی مبل سالن نشست و مشغول خوندن یه پرونده شد..
من هم آروم وارد سالن شدم..
نگاهی به خدمتکارها انداختم و انگشتم رو جلوی لبم گذاشتم.
& هیس...
همه با تعجب نگام کردن..
آروم به سمت مبل جونگکوک رفتم.
درست پشت سرش ایستادم..
خم شدم...
خواستم پرونده رو یواشکی از دستش بکشم..
اما هنوز دستم بهش نرسیده بود که...
_ ات.
از ترس صاف ایستادم.
& هان...؟
بدون اینکه حتی سرش رو بلند کنه، گفت:
_ قبل از اینکه نقشهتو اجرا کنی، شکست خورد.
چشمام گرد شد.
& از کجا فهمیدی؟!
بالاخره پرونده رو بست و نگاهم کرد..
_ چون وقتی میخوای شیطنت کنی، زیادی ساکت میشی..
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد با حرص گفتم:
& یعنی اینقدر تابلوئم؟
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
_ آره.
مینجائه تازه وارد سالن شده بود، با لبخند گفت:
«خانم... قربان سالهاست آدمها رو از روی رفتارشون میشناسن.»
پوفی کشیدم.
& اصلاً انصاف نیست..
جونگکوک از جاش بلند شد...
_ حالا نوبت منه.
یه قدم عقب رفتم.
& یعنی چی؟
اون فقط یک ابرو بالا انداخت..
_ مگه نگفتی جنگ شروع شده؟
ناخودآگاه لبخند زدم.
& اوه... پس بالاخره قبول کردی که بازی کنی؟
جونگکوک از کنارم رد شد و خیلی آروم گفت:
_ فقط مطمئن باش آخرش برنده منم..
با اخم مصنوعی پشت سرش گفتم:
& هنوز زوده آقای جئون!
از دور، مینجائه با لبخند سرش رو تکون داد...
«بهنظر میاد این عمارت از این به بعد دیگه هیچوقت ساکت نمیمونه...»
________________________________
⭐️ادامه دارد.....
🦄مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره.
"پارت ۶۲"
دستبهسینه روبهروش ایستاده بودم..
& پس منتظری؟
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
_ آره.
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
& خیلی خب... پس خودت خواستی.
بدون اینکه چیزی بگم، از کنارش رد شدم و مستقیم رفتم سمت مینجائه.
& مینجائه...
«بله خانم؟»
& یه سؤال دارم..
جونگکوک همونجا ایستاده بود، اما معلوم بود حواسش به حرفای ماست...
آروم گفتم:
& قربانتون از چی بدش میاد؟
مینجائه یه لحظه به جونگکوک نگاه کرد، بعد با سرفهای مصنوعی گفت:
«من... فکر نکنم بهتر باشه جواب بدم.»
& چرا؟
«برای اینکه هنوز میخوام زنده بمونم.»
بیاختیار خندهم گرفت.
جونگکوک با همون لحن جدیش گفت:
_ مینجائه.
«بله قربان؟»
_ زیادی حرف میزنی.
«ببخشید قربان.»
با خنده گفتم:
& باشه، خودم کشفش میکنم..
_________
چند دقیقه بعد...
همه داخل عمارت برگشتیم.
جونگکوک طبق معمول روی مبل سالن نشست و مشغول خوندن یه پرونده شد..
من هم آروم وارد سالن شدم..
نگاهی به خدمتکارها انداختم و انگشتم رو جلوی لبم گذاشتم.
& هیس...
همه با تعجب نگام کردن..
آروم به سمت مبل جونگکوک رفتم.
درست پشت سرش ایستادم..
خم شدم...
خواستم پرونده رو یواشکی از دستش بکشم..
اما هنوز دستم بهش نرسیده بود که...
_ ات.
از ترس صاف ایستادم.
& هان...؟
بدون اینکه حتی سرش رو بلند کنه، گفت:
_ قبل از اینکه نقشهتو اجرا کنی، شکست خورد.
چشمام گرد شد.
& از کجا فهمیدی؟!
بالاخره پرونده رو بست و نگاهم کرد..
_ چون وقتی میخوای شیطنت کنی، زیادی ساکت میشی..
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد با حرص گفتم:
& یعنی اینقدر تابلوئم؟
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
_ آره.
مینجائه تازه وارد سالن شده بود، با لبخند گفت:
«خانم... قربان سالهاست آدمها رو از روی رفتارشون میشناسن.»
پوفی کشیدم.
& اصلاً انصاف نیست..
جونگکوک از جاش بلند شد...
_ حالا نوبت منه.
یه قدم عقب رفتم.
& یعنی چی؟
اون فقط یک ابرو بالا انداخت..
_ مگه نگفتی جنگ شروع شده؟
ناخودآگاه لبخند زدم.
& اوه... پس بالاخره قبول کردی که بازی کنی؟
جونگکوک از کنارم رد شد و خیلی آروم گفت:
_ فقط مطمئن باش آخرش برنده منم..
با اخم مصنوعی پشت سرش گفتم:
& هنوز زوده آقای جئون!
از دور، مینجائه با لبخند سرش رو تکون داد...
«بهنظر میاد این عمارت از این به بعد دیگه هیچوقت ساکت نمیمونه...»
________________________________
⭐️ادامه دارد.....
🦄مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره.
- ۱۵۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط