بوسهمرگ

#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۵۶"

با غرغر زیر لب، روی صندلی نشستم..


خدمتکارها یکی‌یکی صبحونه رو روی میز می‌ذاشتن.


همین که دستم دوباره به سمت ظرف دسر رفت...


جونگ‌کوک حتی بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_ اول صبحونه.


آه بلندی کشیدم.


& باورم نمی‌شه...


مین‌جائه که روبه‌روم ایستاده بود، سعی می‌کرد نخنده.


با اخم نگاش کردم..


& شما هم نخند.


مین‌جائه سریع سرفه‌ای کرد.
«ببخشید، خانم.»


جونگ‌کوک آروم فنجون قهوه‌ش رو برداشت.


_ مین‌جائه.

بله قربان؟

_ امروز برنامه‌ای نداریم.

_چشم قربان.


با تعجب به جونگ‌کوک نگاه کردم..


& یعنی امروز قراره توی عمارت بمونیم؟


_ آره.


بی‌اختیار لبخند کوچیکی روی لبم نشست.


بعد از خوردن صبحونه، مستقیم سمت ظرف دسر رفتم...


همین که خواستم قاشق اول رو بردارم، جونگ‌کوک از کنارم رد شد.


نگاهی به ظرف انداخت و گفت:
_ حالا می‌تونی.


با خنده گفتم:
& اجازه هم گرفتم!


جونگ‌کوک چیزی نگفت، اما گوشه‌ی لب مین‌جائه دوباره تکون خورد...


--------------------


حدود یک ساعت بعد...


توی باغ عمارت قدم می‌زدم..


هوا برعکس روزهای قبل، خنک و دل‌چسب بود..


وسط باغ یه تاب چوبی بزرگ قرار داشت.


با ذوق روی تاب نشستم و آروم خودمو عقب و جلو بردم..


همین موقع صدای قدم‌هایی از پشت سرم اومد‌.


برگشتم..


جونگ‌کوک بود..


دست‌هاش توی جیبش بود و با همون اخم همیشگی نگام می‌کرد.


& چی شده؟


_ هیچی.


& پس چرا اومدی اینجا؟


_ این باغ مال منه.


خنده‌م گرفت.


& یعنی اومدی ببینی به تابتم آسیب نزنم؟


جونگ‌کوک چند لحظه ساکت موند..


بعد خیلی آروم گفت:

_ فقط دیدم تنهایی.


چند ثانیه ماتش موندم..


این جواب رو اصلاً انتظار نداشتم..


خواستم چیزی بگم که نسیم نسبتاً شدیدی وزید...


چند شاخه‌ی خشک روی زمین افتاد..


جونگ‌کوک نگاهی به آسمون انداخت..


_ تا عصر بارون میاد..


& از کجا فهمیدی؟


_ معلومه...


اخم کردم.


& تو همیشه جواب‌هات همین‌قدر کوتاهه؟


برای اولین بار، خیلی کوتاه گفت:

_ بیشتر وقتا..


بی‌اختیار خندیدم..


اون هم چند لحظه همون‌جا ایستاد..


نه چیزی گفت...

نه رفت...


که یهو یه چیزی باعث تعجبم شد...


___________________________________


ادامه دارد.....⭐️


عشق میکنید براتون همش
پارت طولانی میزارم🙃


با کامنتت بهم انرژی بده لیدی✨
دیدگاه ها (۶)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

پارت ۱۹۵

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

پارت اخر فردا ساعت۱۲:۳۰ویو تهیونگ:از خواب بیدار شدم و دیدم ج...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁷بعد از خوردن صبحونه از اتاق اومدم بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط