{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۵۴"

خدمتکارها با یک سینی قهوه از انتهای راهرو نزدیک شد..


«خانم، این رو برای قربان آوردم.»


نگاهی به جونگ‌کوک انداختم.


& فکر کنم خوابش برده.

خدمتکار مردد شد..
«بیدارشون کنم؟»


سری تکون دادم.

& نه... بذار بخوابه.


سینی رو از دستش گرفتم.

& من بعداً می‌دم بهش.


خدمتکار با احترام سر خم کرد و رفت.


چند لحظه جلوی در ایستادم...


بعد آروم وارد اتاق شدم.


فنجون قهوه رو بی‌صدا روی میز گذاشتم تا اگر بیدار شد، دم دستش باشه..


همین موقع، یکی از پرونده‌ها داشت از لبه‌ی میز می‌افتاد...


سریع دستم رو دراز کردم و گرفتمش تا صدا نکنه.


اما با همون حرکت، جونگ‌کوک آروم چشم‌هاش رو باز کرد.


سره جام خشک شده بودم.

& ب...بخشید حواسم نبود.


چند ثانیه فقط نگاهم کرد...


_ چرا نخوابیدی؟

& عه..چون تشنم شد اومدم آب بخورم..


چیزی نگفت ولی داشت جلو ميومد..


منم با هر قدمی که برمی‌داشت به عقب میرفتم..


که دیدم کمرم به دیوار برخورد کرد و دیگه نتونستم به عقب برم.


کوک درست جلوم وایساده بود طوری که می‌تونستم عطر سرد و تلخش رو حس کنم..


دوتا دستاشو دورم گذاشته بود که نتونم ازش در برم...


& ب..برو کنار دیگه


درست جلوی صورتم خم شد و یه بوسه ریزی روی پیشونیم گذاشت...


واقعا نمی‌تونستم این کاراش رو درک کنم.


& این دیگه چه ک...

نزاشت ادامه حرفم رو بزنم.

_ برو بخواب.

دستاشو از دورم برداشت..و بدو از اتاق خارج شدم...


به سمت اتاق خودم رفتم

داشتم به این کاره جونکوک فکر می‌کردم..



قشنگ احساس می‌کردم که اون
حس خشک بودن بینمون داشت کم‌کم نرم میشد....



ولی چی میشد یه روزی این حس بینمون از بین بره؟


_____________________________


⭐️ادامه دارد......


شرایط برای پارت بعد:
لایک: ۱۰
کامنت: ۴
بازنشر: ۳

برای هردو پارت بکنید

مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره❤
دیدگاه ها (۵)

#بوسه_مرگ "پارت ۵۳"همین که وارد عمارت شدیم، یکی از خدمتکارها...

#بوسه_مرگ "پارت ۵۲"هنوز ذهنم درگیر اتفاقی بود که چند لحظه قب...

بوسه مرگ "پارت ۴۲"ویو اتنگاهم تا وقتی جونگ‌کوک از انتهای راه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط