#بوسه_مرگ
#بوسه_مرگ
"پارت ۶۳"
شب...
بارون آرومی شروع به باریدن کرده بود..
صدای برخورد قطرههای بارون با شیشههای عمارت، سکوت عجیبی به خونه داده بود..
از اتاقم بیرون اومدم..
نمیدونستم چرا خوابم نمیبرد.
آروم از راهرو رد شدم تا به بالکن انتهای طبقه برسم..
در رو باز کردم.
نسیم خنکی به صورتم خورد..
دستم رو روی نرده گذاشتم و به آسمون خیره شدم.
& دلم برای خونهم تنگ شده...
این جمله رو خیلی آروم گفتم..
فکر میکردم هیچکس نشنیده.
اما چند ثانیه بعد...
صدای قدمهایی از پشت سرم اومد.
برنگشتم..
میدونستم کیه.
کوک کنارم ایستاد.
نه چیزی پرسید...
نه حرفی زد.
فقط مثل من به بارون خیره شد..
چند دقیقه سکوت بینمون بود..
بعد با صدای آرومی پرسید:
_ هنوزم هر شب بهش فکر میکنی؟
نفسی کشیدم.
& بعضی وقتا...
مکث کردم.
& آدم هرچقدر هم قوی باشه... بعضی
دلتنگیا از بین نمیرن.
جونگکوک نگاهش رو از بارون نگرفت.
_ درسته.
متعجب بهش نگاه کردم.
برای اولین بار بود که بدون مخالفت، حرفم رو تأیید میکرد.
آروم پرسیدم:
& تو هم... دلتنگ کسی میشی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
_ آره.
دیگه چیزی نگفت.
اما همین یک کلمه، از هر توضیحی
بیشتر معنی داشت...
نگاهم دوباره به بارون افتاد.
& میدونی...
اوایل ازت میترسیدم..
جونگکوک آروم سرش رو به سمتم چرخوند.
& فکر میکردم هیچ احساسی نداری.
لبخند نزدم.
فقط حقیقت رو گفتم.
& ولی حالا... میبینم فقط نشونشون نمیدی..
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_ احساسات... گاهی نقطهضعفن.
سری تکون دادم.
& شاید...
...ولی بعضی وقتا، تنها چیزین که باعث میشن آدم دوام بیاره.
نسیم سردی بینشون گذشت..
همین نسیم باعث شد تن ات کمی بلرزه..
جونگکوک که متوجه شده بود..
کتش رو از روی صندلی کنار بالکن برداشت و بدون هیچ حرف اضافهای روی شونهی ات گذاشت...
_ هوا سرده.
خواستم چیزی بگم...
اما فقط لبخند خیلی کمرنگی زدم.
& ...ممنون.
اون طبق معمول جوابی نداد.
فقط دوباره به بارون خیره شد....
________________________________
⭐️ادامه دارد....
حمایت کنید براتون یه پارت
دیگه هم میزارم😍
"پارت ۶۳"
شب...
بارون آرومی شروع به باریدن کرده بود..
صدای برخورد قطرههای بارون با شیشههای عمارت، سکوت عجیبی به خونه داده بود..
از اتاقم بیرون اومدم..
نمیدونستم چرا خوابم نمیبرد.
آروم از راهرو رد شدم تا به بالکن انتهای طبقه برسم..
در رو باز کردم.
نسیم خنکی به صورتم خورد..
دستم رو روی نرده گذاشتم و به آسمون خیره شدم.
& دلم برای خونهم تنگ شده...
این جمله رو خیلی آروم گفتم..
فکر میکردم هیچکس نشنیده.
اما چند ثانیه بعد...
صدای قدمهایی از پشت سرم اومد.
برنگشتم..
میدونستم کیه.
کوک کنارم ایستاد.
نه چیزی پرسید...
نه حرفی زد.
فقط مثل من به بارون خیره شد..
چند دقیقه سکوت بینمون بود..
بعد با صدای آرومی پرسید:
_ هنوزم هر شب بهش فکر میکنی؟
نفسی کشیدم.
& بعضی وقتا...
مکث کردم.
& آدم هرچقدر هم قوی باشه... بعضی
دلتنگیا از بین نمیرن.
جونگکوک نگاهش رو از بارون نگرفت.
_ درسته.
متعجب بهش نگاه کردم.
برای اولین بار بود که بدون مخالفت، حرفم رو تأیید میکرد.
آروم پرسیدم:
& تو هم... دلتنگ کسی میشی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
_ آره.
دیگه چیزی نگفت.
اما همین یک کلمه، از هر توضیحی
بیشتر معنی داشت...
نگاهم دوباره به بارون افتاد.
& میدونی...
اوایل ازت میترسیدم..
جونگکوک آروم سرش رو به سمتم چرخوند.
& فکر میکردم هیچ احساسی نداری.
لبخند نزدم.
فقط حقیقت رو گفتم.
& ولی حالا... میبینم فقط نشونشون نمیدی..
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_ احساسات... گاهی نقطهضعفن.
سری تکون دادم.
& شاید...
...ولی بعضی وقتا، تنها چیزین که باعث میشن آدم دوام بیاره.
نسیم سردی بینشون گذشت..
همین نسیم باعث شد تن ات کمی بلرزه..
جونگکوک که متوجه شده بود..
کتش رو از روی صندلی کنار بالکن برداشت و بدون هیچ حرف اضافهای روی شونهی ات گذاشت...
_ هوا سرده.
خواستم چیزی بگم...
اما فقط لبخند خیلی کمرنگی زدم.
& ...ممنون.
اون طبق معمول جوابی نداد.
فقط دوباره به بارون خیره شد....
________________________________
⭐️ادامه دارد....
حمایت کنید براتون یه پارت
دیگه هم میزارم😍
- ۲۶۰
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط