#عذرخواهی
#عذرخواهی
#پارت-2
همینطور وایستاده بود که ماشین چان رو دید که وارد شد چندی بعد چان خسته و بی حال از ماشین پیاده شد
اومد سمت در ورودی عمارت
ا.ت با صدایی لرزون گفت: میموندی چیشد اومدی اینجا
چان با صدایی خسته گفت: سلام.... چرا بیرون موندی سرما میخوری اجوما...اجوماااا
ا.ت عصبی گفت: انقدر صداش نزن همه خدمتکارا رو فرستادم برن بعدشم از کی تا حالا من برات مهم شدم که نگرانی سرما نخورم
که حرفشو ادامه نداد و عطسه کرد
چان بی حوصله گفت ببین حال خودت بد میشه بچه بازی در نیار امشب خیلیی خستم حوصله ندارم
ا.ت تک خنده ای غمگین سر داد و گفت: بچه بازی؟؟ شدم یکی از وسایل دکوری تو این عمارت اصلا بهم توجه میکنی؟؟ شوهر؟؟ عین روح میای و میری دیگه بهم اهمیت نمیدی از همون اول ازدواج اهمیت نمیدادی 6 صبح میری 1 شب میای و خودتو میندازی رو تخت میخوابی صبح زود هم میزاری میری حتی ی تماس یا حتی ی پیام ساده نمیدی تماسامو پیامام رو جواب نمیدی اینچه وضعیه دوسم نداری دوست داشتن چیه اصلا ادم حسابم نمیکنی
چان: بسههه لطفاا خسته ام میخوام برم بخوابم خب ول کن لطفاا
ا.ت اشک هاش شروع به ریختن کرد و گفت: درسته حرفام همش بی معنی بود برات ... فقط خواستم بگم فردا میرم طلاقم رو هم میگیرم البته اینم برات مهم نیست
چان عصبیی گفت: چه گفتی دقیقا؟
ا.ت با گریه: چیه عروسک خیمه شب بازیت یهو مهم شد گفتم میرم طلاقمو میگیرم از هم جدا میشیممم نمیخوام ببینمت
که با سیلی که به صورتش خورد ساکت شد
متعجب و شوکه به چان خیره شد خوده چان هم تخجب کرده بود
بلاخره هر طور بود ا.ت وارد عمارت شد خودشو رسوند به اتاقش
چان پشیمون و گیج و خسته زیر لب گفت: متاسفم من نمیخواستم....
اواخر ساعت 3 بود صدای گریه و ناله های ا.ت شمیده میشد
چان وارد اتاقش شد و رفت بالا سرش ا.ت رو خیس عرق دید
چان دستشو روی پیشونی ا.ت گذاشت داشت تو تب میسوخت
چان دستای داغ ا.ت رو تو دستاش گرفت و گفت: نه نه نه گفتم بیرون نمون سرما میحوری ببین حالتو......
لایک یادت نره✨
#پارت-2
همینطور وایستاده بود که ماشین چان رو دید که وارد شد چندی بعد چان خسته و بی حال از ماشین پیاده شد
اومد سمت در ورودی عمارت
ا.ت با صدایی لرزون گفت: میموندی چیشد اومدی اینجا
چان با صدایی خسته گفت: سلام.... چرا بیرون موندی سرما میخوری اجوما...اجوماااا
ا.ت عصبی گفت: انقدر صداش نزن همه خدمتکارا رو فرستادم برن بعدشم از کی تا حالا من برات مهم شدم که نگرانی سرما نخورم
که حرفشو ادامه نداد و عطسه کرد
چان بی حوصله گفت ببین حال خودت بد میشه بچه بازی در نیار امشب خیلیی خستم حوصله ندارم
ا.ت تک خنده ای غمگین سر داد و گفت: بچه بازی؟؟ شدم یکی از وسایل دکوری تو این عمارت اصلا بهم توجه میکنی؟؟ شوهر؟؟ عین روح میای و میری دیگه بهم اهمیت نمیدی از همون اول ازدواج اهمیت نمیدادی 6 صبح میری 1 شب میای و خودتو میندازی رو تخت میخوابی صبح زود هم میزاری میری حتی ی تماس یا حتی ی پیام ساده نمیدی تماسامو پیامام رو جواب نمیدی اینچه وضعیه دوسم نداری دوست داشتن چیه اصلا ادم حسابم نمیکنی
چان: بسههه لطفاا خسته ام میخوام برم بخوابم خب ول کن لطفاا
ا.ت اشک هاش شروع به ریختن کرد و گفت: درسته حرفام همش بی معنی بود برات ... فقط خواستم بگم فردا میرم طلاقم رو هم میگیرم البته اینم برات مهم نیست
چان عصبیی گفت: چه گفتی دقیقا؟
ا.ت با گریه: چیه عروسک خیمه شب بازیت یهو مهم شد گفتم میرم طلاقمو میگیرم از هم جدا میشیممم نمیخوام ببینمت
که با سیلی که به صورتش خورد ساکت شد
متعجب و شوکه به چان خیره شد خوده چان هم تخجب کرده بود
بلاخره هر طور بود ا.ت وارد عمارت شد خودشو رسوند به اتاقش
چان پشیمون و گیج و خسته زیر لب گفت: متاسفم من نمیخواستم....
اواخر ساعت 3 بود صدای گریه و ناله های ا.ت شمیده میشد
چان وارد اتاقش شد و رفت بالا سرش ا.ت رو خیس عرق دید
چان دستشو روی پیشونی ا.ت گذاشت داشت تو تب میسوخت
چان دستای داغ ا.ت رو تو دستاش گرفت و گفت: نه نه نه گفتم بیرون نمون سرما میحوری ببین حالتو......
لایک یادت نره✨
- ۱۱۰
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط