{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

love in the dark⑨①(آخر)

love in the dark⑨①(آخر)

یک ماه بعد
یومی کامل خوب شده بود و قرار بود امروز مرخص بشه
کوک: بریم بابا
یومی: کجا؟
کوک: خونه
یومی: کدوم خونه
کوک: خونه ی خودمون
یومی: من میترسم هوجو اونجاست
ا/ت: نه مامان هوجو دیگه نیست
کوک: ا/ت بهت گفتم؟
ا/ت: چی؟
کوک: هوجو که خودکشی کرد و مینسو هم اعدام شد
ا/ت: واقعا؟
کوک: آره هفته پیش یادم رفت بهت بگم
ا/ت: مهم نیست
یومی: هوجو مرده
ا/ت: آره مامان
یومی: مامان خواستیم بریم خونه توهم میای؟
ا/ت: نه مامان من باید برم خونه ی خودم
یومی: نه نرو بیا بریم خونه
کوک: بیا ا/ت بخاطر یومی
ا/ت: باشه
کوک: امروز باید برم سرکار تو کنار یومی باش
ا/ت: باشه....

چند ساعت بعد
یومی خوابیده بود
صدای در رو شنیدم رفتم در رو باز کردم جونگکوک بود
ا/ت: سلام
کوک: سلام
ا/ت: خسته نباشید
کوک: ممنون
ا/ت: شام خوردی؟
کوک: نه
ا/ت: بیا الان میذارم منم نخوردم
کوک: صبر کردی من بیام؟
ا/ت: آره
جونگکوک اومد نشست و شام خوردیم
ا/ت: یه چیزی میخوای بگی چرا نمیگی؟
کوک: ا/ت تو فردا میخوای بری؟
ا/ت: نرم؟
کوک: نه یومی بهت نیاز داره دلش برات تنگ میشه
ا/ت: فقط یومی؟ بابای یومی دلش تنگ نمیشه؟
کوک: بابای یومی که میمیره اگر مامان یومی نباشه
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست
کوک: ا/ت نرو میتونیم دوباره به هم فرصت بدیم و زندگی دوباره ای بسازیم
ا/ت: اگر فرصت ندم چی؟
کوک: افسرده میشم بی تو
ا/ت: چی میخوای بگی بگو نترس
جونگکوک زانو زد و حلقه ای تو دستش
کوک: باهام ازدواج میکنی؟
کمی مکث کردم و بعد گفتم
ا/ت: آره
خوشحال شد و حلقه رو گذاشت توی انگشتم
و بعد نزدیکم شد و بغلم کرد
و بعد جدا شد و اشکاش رو پاک کردم
ا/ت: گریه نکن
کوک: توهم داری گریه میکنی ا/ت عاشقتم
ا/ت: منم همینطور
جونگکوک صورتش رو بهم نزدیک کرد و چشماشو و بست منم چشمامو بستم و بوسه ای به لبم زد
یومی: 👏🏻👏🏻
از جونگکوک جدا شدم دیدم یومی داره دست میزنهه
یومی: مبارکه مامانیی باباییی
کوک: 😁
ا/ت: 😁

سه سال بعد
ا/ت: یومی مامان قهر نکن
یومی: نمیخوام من قهرم
ا/ت: خب چرا؟
کوک: دخترم چی میگه چیشده؟
یومی: یی چان و یی وو دوقلو هستن و پسرن و باهم دوستن اما من خواهر ندارمم
ا/ت: دوتا داداش دوقلو داری که الان دوسالشون هست خودت گفتی برادر میخوام
یومی: نه من خواهر میخوام
ا/ت: مامان من دیگه بچه نمیارم همین سه تا کافیه
یومی: نه
کوک: ا/ت یومی رو ناراحت نکن بیا دوباره تلاش کنیم شاید یه دختر کوچولو دیگه بیاریم
ا/ت: واییی نه
کوک: عه ا/ت منم قهر میکنم من بخاطر یومی میگم که ناراحت نشه
ا/ت: آره بخاطر یومی میگی؟
کوک: آره برای من فرقی نداره چون تو زنمی و من هرشب کنارتم و کارم رو میکنم چه بچه بخوای چه نخوای
ا/ت: خیلی بی ادبی
کوک: 😂
یومی: مامانن یی چان 💩 کرده
ا/ت: جونگکوک کار خودته برو عزیزم تمیزش کن
کوک: چشم یی چان و یی وو کارشون رو من میکنم و یومی و یونی با تو
ا/ت: یونی کیه؟
کوک: دختر آیندمون😎
یومی: مامان من یونی میخوام
کوک: فقط یکی دیگه
ا/ت: باشه اما شرط داره که اون گردنبند پروانه ای رو که برات فرستادم عکس رو برام بخری
کوک: چشم
ا/ت: باشه اما اگر پسر شد چی؟
کوک: دوباره تلاش میکنیم😁
ا/ت:😂
جونگکوک و یومی اومدن بغلم کردن
یومی: عاشقتم مامانی
کوک: منم همینطور عشقمم
یی وو: 💩

((پایانن))
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۲)

واییییی این فیک هم تمام شددد👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻نظرتون رو حتما بگید😁😁مید...

love in the dark⑨⓪چند روز بعدهارین: ا/ت عزیزم استراحت برو خو...

پارت حذف شدهlove in the dark⑧⑧فرداچشمام رو باز کردم دیدم بیم...

love in the dark⑧④ا/ت: یومی مامان بیا یومی: اومدم ا/ت: ساعت ...

love in the dark⑧⑦کوکبرگشتم خونههوجو: جونگکوک اومدی کوک: سلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط