{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک وقتایی خسته میشی از زیر و کردن گذشته

یک وقتایی خسته میشی از زیر و کردن گذشته
از مرور خاطرات ،که هربار با یادآوریشون
هری دلت میریزه ،دلت تنگ میشه و چشمات بارونی میشه
یک وقتایی پیش خودت فکر می کنی آلزایمر چه نعمت شیرینیه هاا،بعد بی خیال همه ی فکر و خیال ها، یه نسکافه ی داغ درست می کنی میشینی پشت پنجره خیره میشی به آسمون . به ابرای سفید و به پرنده هایی که تا بی نهایت پر می کشن
بعد فکر می کنی کاش یه پرنده بودی اوج میگرفتی و کنده میشدی از این زمین خاکی ..
اون وقت دیگه دلت هیچ وقت نمی ریخت
نمی گرفت ،نمی شکست
چشمات هیچ وقت بارونی نمیشد و صدای خندت میپیچید تو آسمونا
کار سختی نیست
بیا پرنده بشیم و اوج بگیریم
زندگی با بی خیالی طعم ملسی داره
باور کن آلزایمر گاهی یه نعمته
دیدگاه ها (۱)

هر چه کردم که رَود خاطرت از یـــــاد نشدروحتــ انــــگار از ...

تظاهرات دختران در بلژیک با لباس عروس برای اعتراض به کمبود شو...

دوستهای قدیمی طلا هستند دوستان جدید الماس اگر یک الماس به دس...

گاه آن کس که درین دیر مکان می خواهدیک گنه کار فراریست امان م...

عشق اشتباه همون چیزیه که آدمو از تو میسوزونه ، ولی از بیرون ...

Imma kms

پارت ۴ #𝐁𝐚𝐤𝐮𝐝𝐤𝐨نام :شروع دوبارهناگهان ......اون مرد دوباره ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط