{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P20

مهلتی برای دفاع نداد و گوشی رو قطع کرد..
قطره اشک سمجی روی گونه اش نشست..
تک خنده ای کرد و سیل بزرگی که تو چشمام جمع شده بود و تنها منتظر یک تلنگر بود تا بیرون بریزه رو کنار زد..
+یا.. این گریه چی میگه دیگه؟! من به خواست خودم به این روز افتادم! پس اشک ریختن برای کاری که خودم کردم بی معنیه.
موبایلشو بالا اورد و با دیدن اسم جانگ می دستی روی صورتش کشید و صداشو صاف کرد..
نباید ضعیف بنظر میرسید!
+بگو
_سلامِت یادت رفت؟!
+خیلی خسته ام. حوصله کل کل کردن باهاتو ندارم پس زود کارتو بگو
_بعداز ظهر میام دنبالت .
+اونوقت چرا؟
_به همین زودی قرارمون یادت رفت؟

لبخندی زد و پای راستشو روی پای چپش انداخت:
+قرار؟ از چی حرف میزنی؟!
_قرار بود اگه قبول کنم وکیل اون پسره بشم ، توعم کمکم میکنی تا ارث پدرم متعلق به من بشه.
+اها.. که اینطور.. اونوقت.. کسی که بی گناهی اونو ثابت کرد کی بود؟‌ تو بودی؟!
_درهرصورت من همهٔ تلاشمو کردم.
+متاسفام. تو کارتو به نحو احسنت انجام ندادی پس... از منم توقع های بی جا نداشته باش..

صدای زنگ خونه بلند شد ..
نفس کوتاهی گرفت و سری تکون داد:
+خیل خب.. اگه کار دیگه ای نداری میخوام برم.. انگار مهمون دارم..

صدای خنده های جانگ می بلند شد و باعث محو شدن لبخند روی لب کاترینا شد..
_درست بموقع!..... برو درو باز کن عزیزم.. دوست دارم منم شاهد این اتفاقات باشم..

با تردید از روی تخت بلند شد و به سمت در قدم برداشت..
از چشمی در بیرون رو بررسی کرد..
چند مرد که لباس های مخصوصی به تن داشتن منتظر ایستاده بودن..

در همون لحظه صدای جانگ می از پشت تلفن بلند شد..
_باز کن درو.. نترس ..

آهسته دستگیره و پایین کشید... یکی از اون کارگرا شروع به حرف زدن کرد..
_ما از طرف رییس اومدیم..

ابروهاش بالا پرید..
+رییس؟!
_رییس کیم..
+منظورت.. کارنِ؟
_بله..
+خب؟ چی میخوای؟
_اَزمون خواستن اینجارو خالی کنیم..

شک شده دوباره موبایلشو روی گوشش گذاشت..
+تو.. خبر داشتی؟!!
_کاترینا.. طوری حرف میزنی که انگار نمیدونستی منو کارِن دوستای جون جونیه همیم!

دستشو روی سرش گذاشت..


شیطونه میگه برا پارتای بعد شرط بزا...
دیدگاه ها (۲)

#سناریو_تصویری_درخواستی:)حالا پسندتون هست اصلا؟!

#بزرگترین_آرزوP21زیپ چمدونشو به سرعت بست و بعد از برداشتن پا...

#سناریو_تصویری تایپ ایده آل؟ تهیونگ پلیز:>>>>>

#سناریو_تصویری.

پارت6⃣کارن خجالت زده به دازای میگه؛« چرا؟»دازای با لحن جدی م...

پارت 7⃣کونیکدا:«خب رییس بهمون ماموریت داده بهتره زودتر از ای...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۰۶برخورد بدی در سرش گشت و بدون توجه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط