[•] عمارت عشق [•]
[•] عمارت عشق [•]
part: 8
چویا خشکش زد. اون شخص "هیکارو" بود.
هیکارو:«خوشگل شدی پرنسس!»
چویا خندید و با کف دست کوبید به صورت هیکارو که هیکارو پرت شد عقب ولی سریع دوباره چویا رو بغل کرد.
چویا:«هه.... هیکارو.....!»
این پرونده خوشحالی قرار بود با عذاب وجدان تموم بشه. دازای از پشت در داشت نگاه میکرد. نگاهش پر از خشم بود. و خب این عذاب وجدانی نه چندان کم به تن چویا انداخت. پسری که عاشقش بود ، فکر میکرد چویا با اون پسره هیکارو دوسته یا شایدم.....
چویا خودشو از بغل هیکارو بیرون کشید و بدون مکث رفت سمت دازای
جلوش ایستاد.
چویا:«دازای ساما چیزی شده؟!»
دازای:«دنبالم بیا !»
دازای محکم دستشو گرفت و کشید و چویا رو برد داخل یه اتاق. چویا به اطراف نگاه کرد. اتاق خود دازای بود.
دازای سریع گرفتش و چویا رو بین خودش و دیوار حبس کرد.
صورتشو نزدیک کرد جوری که نفسای گرمش به پوست چویا میخورد و اونو میسوزوند.
چویا:«چیکار میکنی؟»
دازای پاشو بالا اورد و مابین پاهای چویا قفل کرد و زانوشو به عضوش فشار داد که باعث شد صدای ناله ای کوتاه از لبای چویا خارج بشه.
چویا خودشو به دیوار فشار داد ولی این کارش مثل ریختن بنزین روی اتیش وسوسه ی دازای بود. دازای گرفتش و انداختش رو تخت و لباساشو در اورد که همون لحظه در خورد.
یوری بود. دازای پتو رو سریع انداخت رو چویا و رفت سمت در.
یوری:«هوی مرتیکه کجا رفتی یهو؟»
دازای:«یوری مزاحمم نشو خوابم میاد خدافظ شب بخیر!» و محکم در رو بست.
چویا داشت میلرزید میخواست فرار کنه ولی هیچی تنش نبود.
چویا:«با من چیکار داری اوسامو؟»
دازای لبخند نرمی زد و لحنش نرم و عین حال بیش از حد جذاب بود.
دازای:«هیچی فقط میخوام با معشوقم وقت بگذرونم همین! مشکلی هست؟»
چویا:«هـ... ها؟! معشوقه؟» به این ور اون ور نگاه کرد.
چویا:«منظورت منم؟»
دازای:«نه پس هومیکو.... خب اره تو!»
چویا تند تند پلک کرد و سوالی نگاهش کرد.
دازای خندید.
[پایان مهمانی]
تا اخر مهمونی چویا تو اتاق دازای موند. دازایم پیشش بود تا فرار نکنه که یه فکری به سرش زد. لبخند کج و کوله ای زد.
دازای:«ببینم... چویا گفتی اون پسره اسمش چی بود؟ اونی که تو دبیرستان عاشقش شده بودی!!!»
چویا یادش نمیومد که اسم پسره چی بود پس چیزی نگفت.
دازای بلند شد و رفت سمت کمدش و یه عکس بیرون اورد و دوباره به سمت تخت اومد و عکسو داد به چویا، چویا تا عکسو دید خشکش زد. این عکسه همون پسره بود.
دازای:«این منم تو 16 سالگی.... احیانا این پسر همونی نیست که تو دبیرستان عاشقش شده بودی؟!»
چویا به دازای نگاه کرد. پس اون پسر همون دازای بود. چویا بدون معطلی خودشو انداخت تو بغل دازای.
دازای انتظار همچین کاری رو نداشت اخه فکر میکرد چویا تکذیب میکنه که این همونه ولی برعکس بود.
دازای متقابل چویا رو بغل کرد. دستای کشیدش رو دور کمر چویا حلقه کرد و بغل کرد.
.
.
.
ادامه؟
part: 8
چویا خشکش زد. اون شخص "هیکارو" بود.
هیکارو:«خوشگل شدی پرنسس!»
چویا خندید و با کف دست کوبید به صورت هیکارو که هیکارو پرت شد عقب ولی سریع دوباره چویا رو بغل کرد.
چویا:«هه.... هیکارو.....!»
این پرونده خوشحالی قرار بود با عذاب وجدان تموم بشه. دازای از پشت در داشت نگاه میکرد. نگاهش پر از خشم بود. و خب این عذاب وجدانی نه چندان کم به تن چویا انداخت. پسری که عاشقش بود ، فکر میکرد چویا با اون پسره هیکارو دوسته یا شایدم.....
چویا خودشو از بغل هیکارو بیرون کشید و بدون مکث رفت سمت دازای
جلوش ایستاد.
چویا:«دازای ساما چیزی شده؟!»
دازای:«دنبالم بیا !»
دازای محکم دستشو گرفت و کشید و چویا رو برد داخل یه اتاق. چویا به اطراف نگاه کرد. اتاق خود دازای بود.
دازای سریع گرفتش و چویا رو بین خودش و دیوار حبس کرد.
صورتشو نزدیک کرد جوری که نفسای گرمش به پوست چویا میخورد و اونو میسوزوند.
چویا:«چیکار میکنی؟»
دازای پاشو بالا اورد و مابین پاهای چویا قفل کرد و زانوشو به عضوش فشار داد که باعث شد صدای ناله ای کوتاه از لبای چویا خارج بشه.
چویا خودشو به دیوار فشار داد ولی این کارش مثل ریختن بنزین روی اتیش وسوسه ی دازای بود. دازای گرفتش و انداختش رو تخت و لباساشو در اورد که همون لحظه در خورد.
یوری بود. دازای پتو رو سریع انداخت رو چویا و رفت سمت در.
یوری:«هوی مرتیکه کجا رفتی یهو؟»
دازای:«یوری مزاحمم نشو خوابم میاد خدافظ شب بخیر!» و محکم در رو بست.
چویا داشت میلرزید میخواست فرار کنه ولی هیچی تنش نبود.
چویا:«با من چیکار داری اوسامو؟»
دازای لبخند نرمی زد و لحنش نرم و عین حال بیش از حد جذاب بود.
دازای:«هیچی فقط میخوام با معشوقم وقت بگذرونم همین! مشکلی هست؟»
چویا:«هـ... ها؟! معشوقه؟» به این ور اون ور نگاه کرد.
چویا:«منظورت منم؟»
دازای:«نه پس هومیکو.... خب اره تو!»
چویا تند تند پلک کرد و سوالی نگاهش کرد.
دازای خندید.
[پایان مهمانی]
تا اخر مهمونی چویا تو اتاق دازای موند. دازایم پیشش بود تا فرار نکنه که یه فکری به سرش زد. لبخند کج و کوله ای زد.
دازای:«ببینم... چویا گفتی اون پسره اسمش چی بود؟ اونی که تو دبیرستان عاشقش شده بودی!!!»
چویا یادش نمیومد که اسم پسره چی بود پس چیزی نگفت.
دازای بلند شد و رفت سمت کمدش و یه عکس بیرون اورد و دوباره به سمت تخت اومد و عکسو داد به چویا، چویا تا عکسو دید خشکش زد. این عکسه همون پسره بود.
دازای:«این منم تو 16 سالگی.... احیانا این پسر همونی نیست که تو دبیرستان عاشقش شده بودی؟!»
چویا به دازای نگاه کرد. پس اون پسر همون دازای بود. چویا بدون معطلی خودشو انداخت تو بغل دازای.
دازای انتظار همچین کاری رو نداشت اخه فکر میکرد چویا تکذیب میکنه که این همونه ولی برعکس بود.
دازای متقابل چویا رو بغل کرد. دستای کشیدش رو دور کمر چویا حلقه کرد و بغل کرد.
.
.
.
ادامه؟
- ۶۰۷
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط