{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[]عمارت عشق[]

[]عمارت عشق[]
part 6 / پارت ویژه
لباسارو خریدیم و از پاساژ بیرون اومدیم.
دازای:«هی چویا میریم خونه...یوری تو هم برو خونه خودت شب بخیر!»
به راه افتادیم چویا ازم دورتر راه میرفت و این رو اعصابم بود.
به عمارت رسیدیم. رفت تو اتاقش و منم رفتم تو اتاقم.
[دو سال بعد]
چویا شب تولد هومیکو از عمارت فرار کرد و بعد چهار ماه فهمیده شد که کجا رفته.
از زبان چویا:
شب تولد هومیکو از عمارت فرار کردم. الان تو یه گل فروشی کار میکنم با همکلاسی دوران دبیرستانم. دلیل اینکه فرار کردم ، خطرات مافیا بود و اذیت شدن توسط دازای و افراد مافیا بجز اکوتاگاوا و هومیکو روزی از اونجا بیرون اومدم یه نامه گذاشتم و تو نامه نوشتم "سلام! هومیکو ببخشید که رفتم دلایل مختلفی هست که من فرار کردم یکیش علاقم به دازای بود و دومی هم اذیت شدن از طرف مافیا!  هومیکو من متاسفم که تنهات گذاشتم با تشکر ناکاهارا. چویا" میتونم حدس بزنم که اون چشمای زرشکی همیشه رام هومیکو چقدر سر این گریه کرده ولی خب منم مجبور بودم.
هیکارو:«چویا...!؟ مشتری داریم!!!»
چویا:«الان میام!!!»
بلند شدم و رفتم. با دوتا سرباز و یه پسر قد بلند که موهاش قهوه ای بود و صورتش با ماسک پوشیده شده بود مواجه شدم.
چویا:«چه نوع گلی میخواستید؟»
سرباز:«ارباب یه دسته گل سیاه میخوان!»
چویا:«رز سیاه؟.... چند دقیقه صبر کنید اماده میشه!»
سربازه رو به پسره مو قهوه ای کرد و گفت "ارباب بشینید!"
پسره نشست و دستشو برد سمت ماسکش... ولی نگاهمو دزدیدم و بردم سمت گلا. یکم بعد چشمم بهش افتاد یه لیوان شیشه ای اکلیل تو دستم بود که افتاد زمین و شکست. خشکم زد. این.....اینکه همون...همون دازای‌ـه عقب عقب رفتم.
چویا :«دازای سان؟.... تو.... اینجـ.... اینجا چه.... غلـ...چیکار میکنی؟»
بهم نگاه کرد. نگاهش خالی از محبت بود. پوچ پوچ و عین حال سرد. دلم به لرزه افتاد انگار که یه تیغ سرد و عین حال گرم رو بهم زده باشن.
چشماش رام بنظر میرسید ولی.... لحنش تهی از زره ای محبت بود.
دازای:«هوم؟.... مشکلی داری هویج فراری؟! اومدم گل بگیرم..»
لحنش سرد سرد بود پوچ و خالی از محبت و پر از خشم و عصبانیت.... دلم داشت پودر میشد و گریم میگرفت.
~فلش بک به هشت ماه پیش~
از زبان نویسنده:
چویا داشت تو پارک قدم میزد که بوی خون به مشامش رسید. انگار هزاران لیتر خون نزدیکش بودن و چویا غرق کلی خون بود که صدایی شنید.
_«خب.... عوضی بگو محموله ها کجاست؟!»
یه چند ثانیه گذشت.
_«چرا لال مونی گرفتی؟ ها؟ بگو!!!!!»
+«نمیگم....تو باید یه قول بدی!»
_«قول؟... چه قولی؟»
+«قول بده با ناکاهارا چویا  ازدواج نکنی!»
چویا خشکش زد. این مرد چرا اسم اونو اورد ولی فهمید کسی که اول سوال پرسید "دازای" بود.
_«فک کنم نتونم بهت قول بدم مخصوصا سر این مورد! چون چویا مال منه! فهمیدی؟»
+«مال تو؟ پس چرا فرار کرد؟»
دازای انگار گریش گرفته باشه و با یه لحن بغض کرده گفت «به تو هیچ ربطی نداره!!!!» بعد صدای چند تا شلیک اومد که چویا سریع از اونجا دور شد.
~ پایان فلش بک ~
چویا سرشو تکون داد و گل هارو به سمت یکی از سرباز ها گرفت و داد به یکی از سرباز ها سرباز گل رو گرفت و دازای هم بلند شد باهم رفتن‌....
هیکارو:چویا امشب تو عمارت اوسامو ها مراسم فارغ التحصیلی هست میای؟
چویا سرشو به معنی اره تکون داد و هیکارو لبخند چشم بسته ای زد......
.
.
.
ادامه؟
__________________
من واقعا بخاطر تاخیر متاسفم من چند تا پارت رو نوشتم ولی دیدم شبیه یکی از رمانای ویسگون شد پس مجبور شدم با ایده های جدید بنویسم! منو ببخشید!
دیدگاه ها (۰)

سلام!! خوبید؟ ایشالا که خوب باشید،اومدم یچی بگم که اگه دیدید...

اون روز با رفیقم بعد کلاس والیبال رفتیم بیرون بعد تو راه من ...

[عمارت عشق]Part: 4لباس هومیکا بهم ریخته بود....نکنه دازای .....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط