پارت سیزدهم شاهزاده ای از جنس ابر
پارت سیزدهم شاهزاده ای از جنس ابر
با برخوردِ موجِ عظیمی از تاریکی که شیطان از شمشیرش پرتاب کرد، صدا در راهرو پیچید و انگار سنگها هم از شدتِ ضربه به لرزه افتادند. سایهسوارانِ ابری، که تا آن لحظه مثل گرسنههایی بیرحم به دنبال شکار بودند، ناگهان مکث کردند.
آنها با هم هماهنگ نبودند، اما یک چیز آنها را وادار کرد که از آن نقطه عقب بکشند: ترس یا شاید هم یک دستورِ پنهانی.
سایهسوارِ بلند، که پنجههایش را برای دریدنِ گوشتِ میمی آماده کرده بود، با صدایی که مثل کشیده شدنِ سنگ روی فلز بود، غرید:
سایهسوارِ بلند
«هنوز وقتش نیست… تاریکی… بیشتر… باید بیشتر… باشه…»
او و همراهانش، به جای اینکه محو شوند، شروع کردند به عقب رفتن. اما نه به معنای فرار؛ آنها مثل دودِ سیاه و غلیظی بودند که در هوا پخش میشدند و و به گوشههای تاریکِ سقف و دیوارها پناه میبردند. چشمانِ سرخشان هنوز مثل دو نقطهی آتش در میان آن مهِ سیاه میدرخشید و به سمتِ میمی و شیطان خیره مانده بودند.
راهرو دوباره آرام شد، اما این آرامش، از آرامشِ یک خوابِ شیرین نبود؛ از آرامشِ قبر بود.
آکیرا و هوشینی، که در آغوشِ میمی بودند، با دیدنِ این عقبنشینیِ عجیب، هنوز حرفی نمیزدند. فقط لرزشِ بدنشان شدت گرفت. آکیرا با چشمهای سرخ شده از گریه، با وحشت به سایههایی که در گوشهی سقف میلرزیدند نگاه میکرد، و هوشینی فقط سرش را بیشتر در سینهٔ میمی فرو برد، انگار میخواست از تمامِ دنیا پنهان شود.
و به گوشههای تاریکِ سقف و دیوارها پناه میبردند. چشمانِ سرخشان هنوز مثل دو نقطهی آتش در میان آن مهِ سیاه میدرخشید و به سمتِ میمی و شیطان خیره مانده بودند.
راهرو دوباره آرام شد، اما این آرامش، از آرامشِ یک خوابِ شیرین نبود؛ از آرامشِ قبر بود.
آکیرا و هوشینی، که در آغوشِ میمی بودند، با دیدنِ این عقبنشینیِ عجیب، هنوز حرفی نمیزدند. فقط لرزشِ بدنشان شدت گرفت. آکیرا با چشمهای سرخ شده از گریه، با وحشت به سایههایی که در گوشهی سقف میلرزیدند نگاه میکرد، و هوشینی فقط سرش را بیشتر در سینهٔ میمی فرو برد، انگار میخواست از تمامِ دنیا پنهان شود.
میمی، در حالی که نفسنفس میزد، نگاهش را از سایهها نگرفت. قلبش آنقدر تند میزد که فکر میکرد ممکن است از سینهاش بیرون بپرد.
میمی (با صدای لرزان)
«رفتن… رفتن؟ یا فقط دارن منتظر میمونن؟»
شیطان، که هنوز شمشیرش را در حالتِ آمادهی حمله نگه داشته بود، چشمانش را ریز کرد. او هم متوجه شده بود که این عقبنشینی، یک حرکتِ عادی نیست.
شیطان
«آنها نرفتند… فقط کمین کردهاند. سایهسوارانِ ابری هرگز بدونِ دلیل عقب نمینشینند. آنها فقط دارن… استراحت میکنن برای ضربهی اصلی.»
میمی نگاهی به بچهها انداخت. آنها هنوز در دنیایِ سکوتِ خودشان بودند، در دنیایِ اشک و لرزش.
میمی
«پس باید از اینجا بریم… همین الان. قبل از اینکه دوباره برگردن.»
او سعی کرد با صدایی که کمی آرامتر شده بود، به بچهها بفهماند که او کنترل اوضاع را دارد، هرچند خودش از درون داشت فرو میریخت.
میمی
«عزیزانم… باید حرکت کنیم. آروم… آروم…»
شیطان نگاهی به مسیرِ فرار و بعد نگاهی به سایههایی که در تاریکیِ سقف، مثل چشمهایِ حیواناتِ وحشی، به آنها زل زده بودند، انداخت.
شیطان
«راهِ پشتی رو انتخاب کن. اونجا کمتر دیده میشن. اما یادت باشه…»
او مکث کرد و نگاهش را به سمتِ سایههایِ سنگینِ سقف دوخت.
شیطان
«حتی اگر عقبنشینی کرده باشن، اونا هنوز بویِ نیمهدمها رو حس میکنن. باید مثلِ سایه، بیصدا حرکت کنی.»
میمی سرش را تکان داد. او با تمامِ توانش، آکیرا و هوشینی را در آغوش گرفت. او میدانست که هر قدمی که برمیدارد، مثل راه رفتن رویِ لبهیِ تیغ است.
در حالی که او به سمتِ راهروی کناری حرکت میکرد، حس میکرد سنگینیِ نگاهِ آن موجوداتِ سیاه هنوز رویِ شانههایش است. آکیرا در حالی که چشمهایش را بسته بود، ناگهان دستِ کوچک خود را دورِ گردنِ میمی سفت کرد؛ انگار حتی در نیمهخواب هم میدانست که خطر هنوز تمام نشده است.
هوشینی هم، با آن گریهی بیصدا و لرزشهایِ مداوم، انگار داشت با تمامِ وجودش به میمی میگفت: «ما رو رها نکن…»
میمی، در حالی که در تاریکیِ راهرو پیش میرفت، با خودش فکر کرد: «خدایا… اگر این شیطان واقعاً تنها امید ماست، پس لطف کن که این حقیقت رو به من ثابت کنه… قبل از اینکه خیلی دیر بشه.»
با برخوردِ موجِ عظیمی از تاریکی که شیطان از شمشیرش پرتاب کرد، صدا در راهرو پیچید و انگار سنگها هم از شدتِ ضربه به لرزه افتادند. سایهسوارانِ ابری، که تا آن لحظه مثل گرسنههایی بیرحم به دنبال شکار بودند، ناگهان مکث کردند.
آنها با هم هماهنگ نبودند، اما یک چیز آنها را وادار کرد که از آن نقطه عقب بکشند: ترس یا شاید هم یک دستورِ پنهانی.
سایهسوارِ بلند، که پنجههایش را برای دریدنِ گوشتِ میمی آماده کرده بود، با صدایی که مثل کشیده شدنِ سنگ روی فلز بود، غرید:
سایهسوارِ بلند
«هنوز وقتش نیست… تاریکی… بیشتر… باید بیشتر… باشه…»
او و همراهانش، به جای اینکه محو شوند، شروع کردند به عقب رفتن. اما نه به معنای فرار؛ آنها مثل دودِ سیاه و غلیظی بودند که در هوا پخش میشدند و و به گوشههای تاریکِ سقف و دیوارها پناه میبردند. چشمانِ سرخشان هنوز مثل دو نقطهی آتش در میان آن مهِ سیاه میدرخشید و به سمتِ میمی و شیطان خیره مانده بودند.
راهرو دوباره آرام شد، اما این آرامش، از آرامشِ یک خوابِ شیرین نبود؛ از آرامشِ قبر بود.
آکیرا و هوشینی، که در آغوشِ میمی بودند، با دیدنِ این عقبنشینیِ عجیب، هنوز حرفی نمیزدند. فقط لرزشِ بدنشان شدت گرفت. آکیرا با چشمهای سرخ شده از گریه، با وحشت به سایههایی که در گوشهی سقف میلرزیدند نگاه میکرد، و هوشینی فقط سرش را بیشتر در سینهٔ میمی فرو برد، انگار میخواست از تمامِ دنیا پنهان شود.
و به گوشههای تاریکِ سقف و دیوارها پناه میبردند. چشمانِ سرخشان هنوز مثل دو نقطهی آتش در میان آن مهِ سیاه میدرخشید و به سمتِ میمی و شیطان خیره مانده بودند.
راهرو دوباره آرام شد، اما این آرامش، از آرامشِ یک خوابِ شیرین نبود؛ از آرامشِ قبر بود.
آکیرا و هوشینی، که در آغوشِ میمی بودند، با دیدنِ این عقبنشینیِ عجیب، هنوز حرفی نمیزدند. فقط لرزشِ بدنشان شدت گرفت. آکیرا با چشمهای سرخ شده از گریه، با وحشت به سایههایی که در گوشهی سقف میلرزیدند نگاه میکرد، و هوشینی فقط سرش را بیشتر در سینهٔ میمی فرو برد، انگار میخواست از تمامِ دنیا پنهان شود.
میمی، در حالی که نفسنفس میزد، نگاهش را از سایهها نگرفت. قلبش آنقدر تند میزد که فکر میکرد ممکن است از سینهاش بیرون بپرد.
میمی (با صدای لرزان)
«رفتن… رفتن؟ یا فقط دارن منتظر میمونن؟»
شیطان، که هنوز شمشیرش را در حالتِ آمادهی حمله نگه داشته بود، چشمانش را ریز کرد. او هم متوجه شده بود که این عقبنشینی، یک حرکتِ عادی نیست.
شیطان
«آنها نرفتند… فقط کمین کردهاند. سایهسوارانِ ابری هرگز بدونِ دلیل عقب نمینشینند. آنها فقط دارن… استراحت میکنن برای ضربهی اصلی.»
میمی نگاهی به بچهها انداخت. آنها هنوز در دنیایِ سکوتِ خودشان بودند، در دنیایِ اشک و لرزش.
میمی
«پس باید از اینجا بریم… همین الان. قبل از اینکه دوباره برگردن.»
او سعی کرد با صدایی که کمی آرامتر شده بود، به بچهها بفهماند که او کنترل اوضاع را دارد، هرچند خودش از درون داشت فرو میریخت.
میمی
«عزیزانم… باید حرکت کنیم. آروم… آروم…»
شیطان نگاهی به مسیرِ فرار و بعد نگاهی به سایههایی که در تاریکیِ سقف، مثل چشمهایِ حیواناتِ وحشی، به آنها زل زده بودند، انداخت.
شیطان
«راهِ پشتی رو انتخاب کن. اونجا کمتر دیده میشن. اما یادت باشه…»
او مکث کرد و نگاهش را به سمتِ سایههایِ سنگینِ سقف دوخت.
شیطان
«حتی اگر عقبنشینی کرده باشن، اونا هنوز بویِ نیمهدمها رو حس میکنن. باید مثلِ سایه، بیصدا حرکت کنی.»
میمی سرش را تکان داد. او با تمامِ توانش، آکیرا و هوشینی را در آغوش گرفت. او میدانست که هر قدمی که برمیدارد، مثل راه رفتن رویِ لبهیِ تیغ است.
در حالی که او به سمتِ راهروی کناری حرکت میکرد، حس میکرد سنگینیِ نگاهِ آن موجوداتِ سیاه هنوز رویِ شانههایش است. آکیرا در حالی که چشمهایش را بسته بود، ناگهان دستِ کوچک خود را دورِ گردنِ میمی سفت کرد؛ انگار حتی در نیمهخواب هم میدانست که خطر هنوز تمام نشده است.
هوشینی هم، با آن گریهی بیصدا و لرزشهایِ مداوم، انگار داشت با تمامِ وجودش به میمی میگفت: «ما رو رها نکن…»
میمی، در حالی که در تاریکیِ راهرو پیش میرفت، با خودش فکر کرد: «خدایا… اگر این شیطان واقعاً تنها امید ماست، پس لطف کن که این حقیقت رو به من ثابت کنه… قبل از اینکه خیلی دیر بشه.»
- ۲۱۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط