پارت دوازدهم شاهزاده ای از جنس ابر
پارت دوازدهم شاهزاده ای از جنس ابر
هقهقِ هوشینی هنوز در هوا میلرزید. صدایش کوچک بود، اما آنقدر غمانگیز که انگار خودِ راهرو هم برایش خم شده بود. آکیرا هم کنارِ او میلرزید و اشکهایش بیوقفه روی لباسِ میمی میریخت.
میمی با دستهای لرزان، هر دو را محکمتر فشرد و چانهاش را روی موهای نرمشان گذاشت.
میمی
«اشکالی نداره… لازم نیست چیزی بگین… مامان میفهمه… مامان همهچیو میفهمه…»
میمی
«میدونم عزیزم… میدونم…»
او دیگر حتی اشکهای خودش را هم حس نمیکرد. همهچیز شده بود ترس، نفس، و آن ضربانِ دیوانهوارِ قلبِ بچهها.
شیطان، که متوجه این لرزشِ کوچک شده بود،سایهسوارِ دوم از سمت چپ پرید. شیطان با یک حرکت سریع، تیغهاش را چرخاند و موجی از تاریکی را به سینهی او کوبید. موجودِ سایهگون چند قدم عقب رفت، اما هنوز از بین نرفته بود.
آکیرا، با چشمهای خیس و گونههای سرخ، به آن صحنه خیره شده بود. نه حرفی میزد، نه دستش را دراز میکرد؛ فقط میلرزید. هوشینی هم سرش را بالا آورده بود و با چشمهای نمناک، رفتوآمدِ آن موجودات را دنبال میکرد. هر بار که صدای خشنِ آنها بلند میشد، شانههای کوچکش میپرید.
میمی
«عزیزای من، به من نگاه کنید… فقط به من نگاه کنید…»
آن دو نگاه کردند.
نه با کلمات، نه با پاسخ،
فقط با همان چشمهای پر از اشک.
و همین کافی بود.
میمی لبخندِ لرزانی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه التماس بود.
میمی
«آفرین… همینطوری… مامان اینجاست…»
شیطان که این صحنه را دید، برای لحظهای دستش سست شد. انگار یاد چیزی افتاده باشد، چیزی قدیمی و دردناک.
شیطان
«اینطور که پیداست، این دو تا هنوز از جنسِ سکوتن…»
میمی
«سکوت؟»
شیطان
«بله. بعضی بچهها اول با صدا، بعضیها اول با چشم و دل حرف میزنن.»
میمی چیزی نگفت. فقط محکمتر آنها را بغل کرد.
ناگهان، از بالای سقف، صدای ترک خوردنِ سنگ آمد. یکی دیگر از سایهسواران داشت خودش را پایین میانداخت.
شیطان با خشم سر بلند کرد.
شیطان
«بله. بعضی بچهها اول با صدا، بعضیها اول با چشم و دل حرف میزنن.»
میمی چیزی نگفت. فقط محکمتر آنها را بغل کرد.
ناگهان، از بالای سقف، صدای ترک خوردنِ سنگ آمد. یکی دیگر از سایهسواران داشت خودش را پایین میانداخت.
شیطان با خشم سر بلند کرد.
شیطان
«بسه دیگه…»
او شمشیرش را بلند کرد و با یک حرکتِ برقآسا، خطی از تاریکیِ فشرده را در هوا کشید. آن خط، مثل تیغهای نامرئی، به سمت سایهسوار رفت و او را در نیمهراه متوقف کرد.
سایهسوار
«غـ…!»
بدنش متلاشی نشد، اما برای چند ثانیه بیحرکت ماند.
میمی، نفسزنان، از این فرصت استفاده کرد و به راهروی کناری نگاه انداخت.
میمی
«راهِ فرار… از اون طرفه…»
شیطان سرش را به علامت تأیید تکان داد.
شیطان
«من راه رو باز میکنم. تو فقط بچهها رو ببر. و یادت باشه…»
او برای یک لحظه مکث کرد و با نگاهی جدی به میمی خیره شد.
شیطان
«تا وقتی من اینجام، هیچکدومشون به بچهها نمیرسن.»
میمی برای اولین بار، بهجای ترس، چیزی شبیه اطمینان در سینهاش حس کرد. نه اینکه از این شیطان خوشش آمده باشد، نه… فقط فهمیده بود که در این لحظه، او دشمنِ اصلی نیست.
میمی
«باشه…»
او آرام شروع کرد به عقب رفتن، در حالی که آکیرا و هوشینی هنوز هیچ حرفی نمیزدند و فقط با اشک و لرزش، به مادرشان چسبیده بودند.
بچهها هنوز کوچکتر از آن بودند که واژهها را بشناسند،
اما ترس را خوب میفهمیدند.
و گرمایِ آغوشِ مادر را حتی بهتر.
هقهقِ هوشینی هنوز در هوا میلرزید. صدایش کوچک بود، اما آنقدر غمانگیز که انگار خودِ راهرو هم برایش خم شده بود. آکیرا هم کنارِ او میلرزید و اشکهایش بیوقفه روی لباسِ میمی میریخت.
میمی با دستهای لرزان، هر دو را محکمتر فشرد و چانهاش را روی موهای نرمشان گذاشت.
میمی
«اشکالی نداره… لازم نیست چیزی بگین… مامان میفهمه… مامان همهچیو میفهمه…»
میمی
«میدونم عزیزم… میدونم…»
او دیگر حتی اشکهای خودش را هم حس نمیکرد. همهچیز شده بود ترس، نفس، و آن ضربانِ دیوانهوارِ قلبِ بچهها.
شیطان، که متوجه این لرزشِ کوچک شده بود،سایهسوارِ دوم از سمت چپ پرید. شیطان با یک حرکت سریع، تیغهاش را چرخاند و موجی از تاریکی را به سینهی او کوبید. موجودِ سایهگون چند قدم عقب رفت، اما هنوز از بین نرفته بود.
آکیرا، با چشمهای خیس و گونههای سرخ، به آن صحنه خیره شده بود. نه حرفی میزد، نه دستش را دراز میکرد؛ فقط میلرزید. هوشینی هم سرش را بالا آورده بود و با چشمهای نمناک، رفتوآمدِ آن موجودات را دنبال میکرد. هر بار که صدای خشنِ آنها بلند میشد، شانههای کوچکش میپرید.
میمی
«عزیزای من، به من نگاه کنید… فقط به من نگاه کنید…»
آن دو نگاه کردند.
نه با کلمات، نه با پاسخ،
فقط با همان چشمهای پر از اشک.
و همین کافی بود.
میمی لبخندِ لرزانی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه التماس بود.
میمی
«آفرین… همینطوری… مامان اینجاست…»
شیطان که این صحنه را دید، برای لحظهای دستش سست شد. انگار یاد چیزی افتاده باشد، چیزی قدیمی و دردناک.
شیطان
«اینطور که پیداست، این دو تا هنوز از جنسِ سکوتن…»
میمی
«سکوت؟»
شیطان
«بله. بعضی بچهها اول با صدا، بعضیها اول با چشم و دل حرف میزنن.»
میمی چیزی نگفت. فقط محکمتر آنها را بغل کرد.
ناگهان، از بالای سقف، صدای ترک خوردنِ سنگ آمد. یکی دیگر از سایهسواران داشت خودش را پایین میانداخت.
شیطان با خشم سر بلند کرد.
شیطان
«بله. بعضی بچهها اول با صدا، بعضیها اول با چشم و دل حرف میزنن.»
میمی چیزی نگفت. فقط محکمتر آنها را بغل کرد.
ناگهان، از بالای سقف، صدای ترک خوردنِ سنگ آمد. یکی دیگر از سایهسواران داشت خودش را پایین میانداخت.
شیطان با خشم سر بلند کرد.
شیطان
«بسه دیگه…»
او شمشیرش را بلند کرد و با یک حرکتِ برقآسا، خطی از تاریکیِ فشرده را در هوا کشید. آن خط، مثل تیغهای نامرئی، به سمت سایهسوار رفت و او را در نیمهراه متوقف کرد.
سایهسوار
«غـ…!»
بدنش متلاشی نشد، اما برای چند ثانیه بیحرکت ماند.
میمی، نفسزنان، از این فرصت استفاده کرد و به راهروی کناری نگاه انداخت.
میمی
«راهِ فرار… از اون طرفه…»
شیطان سرش را به علامت تأیید تکان داد.
شیطان
«من راه رو باز میکنم. تو فقط بچهها رو ببر. و یادت باشه…»
او برای یک لحظه مکث کرد و با نگاهی جدی به میمی خیره شد.
شیطان
«تا وقتی من اینجام، هیچکدومشون به بچهها نمیرسن.»
میمی برای اولین بار، بهجای ترس، چیزی شبیه اطمینان در سینهاش حس کرد. نه اینکه از این شیطان خوشش آمده باشد، نه… فقط فهمیده بود که در این لحظه، او دشمنِ اصلی نیست.
میمی
«باشه…»
او آرام شروع کرد به عقب رفتن، در حالی که آکیرا و هوشینی هنوز هیچ حرفی نمیزدند و فقط با اشک و لرزش، به مادرشان چسبیده بودند.
بچهها هنوز کوچکتر از آن بودند که واژهها را بشناسند،
اما ترس را خوب میفهمیدند.
و گرمایِ آغوشِ مادر را حتی بهتر.
- ۱۷۴
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط