پارت یازدهم پرنسسی ای از جنس ابر
پارت یازدهم پرنسسی ای از جنس ابر
میمی در حالی که با تمامِ توان در راهروهای لرزانِ قصر میدوید، سنگینیِ آکیرا و هوشینی را در آغوش حس میکرد. اما این بار، سنگینیِ وزنِ آنها نبود که او را آزار میداد؛ بلکه صدایِ دیگری بود که مانندِ زهر در رگهایش جاری میشد.
«وااااااااااااااااااااااااااااااااا…!» 😭
صدایِ بلند و جیغمانندِ هوشینی، تمامِ فضایِ سنگینِ راهرو را پر کرد. هوشینی که همیشه با آن چشمانِ کهکشانیِ آرام، مثل یک ستارهی ساکت میدرخشید، حالا از شدتِ ترس و آن لرزشهایِ عجیبِ محیط، شروع به گریه کرده بود. اشکهایِ او، وقتی از چشمانش سرازیر میشدند، مثل قطرههایِ کوچکی از نورِ نقرهای روی لباسِ میمی میافتادند.
و بلافاصله بعد از او…
«اوآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ…!» 😭
آکیرا هم که تا آن لحظه در سکوتِ ترسیده بود، با دیدنِ درخشندگیِ غیرطبیعیِ چشمانِ خواهرش و شنیدنِ صدایِ گریهی او، شروع به گریه کرد. گریهی آکیرا متفاوت بود؛ هر بار که او هقهق میکرد، انگار یک موجِ گرم از نورِ طلایی از بدنِ کوچکِ او بیرون میجهید و راهرو را برای لحظهای روشن میکرد.
میمی (با صدایی که از گریه و ترس گرفته بود):
«نه… نه… آکیرا! هوشینی اگه سر و صدا کنین پیدا مون می کنن
میمی در حالی که با تمامِ توان در راهروهای لرزانِ قصر میدوید، سنگینیِ آکیرا و هوشینی را در آغوش حس میکرد. اما این بار، سنگینیِ وزنِ آنها نبود که او را آزار میداد؛ بلکه صدایِ دیگری بود که مانندِ زهر در رگهایش جاری میشد.
«وااااااااااااااااااااااااااااااااا…!» 😭
صدایِ بلند و جیغمانندِ هوشینی، تمامِ فضایِ سنگینِ راهرو را پر کرد. هوشینی که همیشه با آن چشمانِ کهکشانیِ آرام، مثل یک ستارهی ساکت میدرخشید، حالا از شدتِ ترس و آن لرزشهایِ عجیبِ محیط، شروع به گریه کرده بود. اشکهایِ او، وقتی از چشمانش سرازیر میشدند، مثل قطرههایِ کوچکی از نورِ نقرهای روی لباسِ میمی میافتادند.
و بلافاصله بعد از او…
«اوآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ…!» 😭
آکیرا هم که تا آن لحظه در سکوتِ ترسیده بود، با دیدنِ درخشندگیِ غیرطبیعیِ چشمانِ خواهرش و شنیدنِ صدایِ گریهی او، شروع به گریه کرد. گریهی آکیرا متفاوت بود؛ هر بار که او هقهق میکرد، انگار یک موجِ گرم از نورِ طلایی از بدنِ کوچکِ او بیرون میجهید و راهرو را برای لحظهای روشن میکرد.
میمی (با صدایی که از گریه و ترس گرفته بود):
«نه… نه… آکیرا! هوشینی اگه سر و صدا کنین پیدا مون می کنن
- ۱۵۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط