{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت.
و هی این و آن سرسری آمدند و رفتند
ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد ...

دلم قفل بود! کسی قفل قلب مرا وا نکرد!
یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است!
یکی گفت چرا دیوار هایش سیاه است!
یکی گفت چرا نور اینجا کم است!
و آن دیگری گفت ...!
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ...

و من تازه آن وقت گفتم : خدایا تو قلب مرا میـخری؟!
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم :
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم ...
دیدگاه ها (۲)

همه ما خودمان را چنین متقاعد می‌کنیم که زندگی بهتری خواهیم د...

گنجشک روی بلند ترین درخت دنیا نشسته و چشم به آدمیان دوخته بو...

ای یگانه خالق مهربان ای معشوق دوست داشتنی باز هم از تو م...

گفتم خدایا از همه دلگیرمگفت حتی از من؟!گفتم نگران روزی امگفت...

پارت اول نیمه سوم Broken Wings

پارت ۲۳ | پشت درجونکوک با شنیدن صدای خودش از پشت در، برای چن...

پارت ۵۲ صدای قفل شدن در، همه را به سکوت فرو برد.کلیک...جونگ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط