فیک تایجو

فیک تایجو
part15
ویو تایجو
چند روز بود که ندیده بودمش خب میتونم چی بگم جدیدا یه چیزی بود که ذهنمو مشغول کرده بود من آدمی نیستم که حافظه ضعیفی داشته باشه اکثرا چیزایی که میدیدم یادم نمی رفت خب شهید تغیر زیادی کرده بود و اینکه حتی اسماشون هم یکی بود ولی خب اخلاقش شاید تغیر کرده باشه چون اگه اون آدم ۱۰ سال پیش بود صد درصد منو نمیشناخت و راستش اگه بخوام واقعیت رو بگم تنها دلیل که میومدم کتاب خونه بخاطر اون بود .
ویو ا/ت
امروز خواب موندم بخاطر این دیر رسیدم خب اگه بگم در کل آدم بی نظمی هستم میدونم از حقوقم ممکنه کم شه یا نه ولی خب ...
وارد کتاب خونه شدم لباس کارم پوشیدم و شروع به کار کردم من واقعا آدم فراموش کاری هستم یا مسئولیت پذیر نیستم بخاطر این از خونه فرار کردم


کارم تموم شد وسایلم جمع کردم و رفتم در راه خونه بودم که یه آقایی صدام کرد
_ یوکییییییییییی
"بله
آقایی جلو آمد و دستشو گذاشت رو شونه ام و هلم داد که بغلی و بعد حمله ور شد به سمت لبام ، لباش روی لبام حرکت می کرد و زبونش با زبونم بازی می‌کرد واضح بود که داشت از این کار لذت می برد دستام شروع کرد رو حرکت کردن روی بدنش و لباسشو پاره کرد و بعد متوفق شد

_تو واقعا منو نمیشناسی؟



پایان
دیدگاه ها (۳)

ایزانا خیلییییی خوبه

به طور خلاصه بگم مدرسه ما پره و واقعااااااا عنن میدوننین چیه...

وقتی دارم درباره ی علاقه ی کوکونوی به پول حرف میزنم:

sano family part3صبحونه رو که خوردین شینیچیرو بهتون گفت که ک...

P. 14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط