part:52
((زخم های رقم خورده))
((منظورت جئونه))
لی دون سونگ تک خنده ای کرد و بطری شرابی که روی میز عقد بود رو برداشت جرعه ای ازش نوشید...
((آره از دست من نجات پیدا کنی اون سراغت میاد))
با تنفر بهش خیره شدم..
((اصلا چرا تو و اون جئون باید گند بزنید به زندگی من))
لی دون سونگ نیشخندی زد...
((اینو بهت بگم دختر جون تو دنیای قدرت عشق معنا نداره همش هوس بازیه ))
انگشت اشاره ام رو به سمتش کشیدم...
((پس کارهای تو و جئون چه معنی میدع))
عاقد که تا این وضع رو دید پا به فرار گذاشت چون میدونست قرار نیست اتفاقات خوبی رخ بده...
((ما فقط داریم عین یه مهره بازیت میدیم دلیل خاصی نداره رزا))
لی دون سونگ بدون اینکه خودش متوجه بشه چند قطره اشک ریخت میدونست گفتن حقیقت بها داره پس جام شرابش رو کنار کذاشت و بدون ذره ای مکث خواست از تالار خارج شه ......
تهیونگ به سمتش قدم برداشت...
((بابا ))
لی دون سونگ روش رو برنگردوند فقط خواست بره اما همین که قدم بعدیو گذاشت احساس خفگی کردوچند قطره خون بالا آورد...
((آقای کیم))
الکساندر هم نگران پدر تهیونگ شد و به سمتش قدم برداشت اما من هنوز کنار صندلی وایساده بودم و رو سیاه شدنش رو تماشا میکردم......
تهیونگ با ناباوری به پدرش خیره شده بود و الکساندر هم میخواست آمبولانس خبر کنه...
اما لی دون سونگ فقط یه جمله گفت...
((ببخش پسرم بهت خیلی مدیونم))
همون لحظه صدای نفس زدناش قطع شد و تهیونگ فهمید که پدرش برای همیشه اون رو ترک کرده.....
دوسال بعد.......
حدود دوپارت دیگه این فیکم تموم میشع نظرتون خیلی برام مهمه🎀
ادامه دارد....
((منظورت جئونه))
لی دون سونگ تک خنده ای کرد و بطری شرابی که روی میز عقد بود رو برداشت جرعه ای ازش نوشید...
((آره از دست من نجات پیدا کنی اون سراغت میاد))
با تنفر بهش خیره شدم..
((اصلا چرا تو و اون جئون باید گند بزنید به زندگی من))
لی دون سونگ نیشخندی زد...
((اینو بهت بگم دختر جون تو دنیای قدرت عشق معنا نداره همش هوس بازیه ))
انگشت اشاره ام رو به سمتش کشیدم...
((پس کارهای تو و جئون چه معنی میدع))
عاقد که تا این وضع رو دید پا به فرار گذاشت چون میدونست قرار نیست اتفاقات خوبی رخ بده...
((ما فقط داریم عین یه مهره بازیت میدیم دلیل خاصی نداره رزا))
لی دون سونگ بدون اینکه خودش متوجه بشه چند قطره اشک ریخت میدونست گفتن حقیقت بها داره پس جام شرابش رو کنار کذاشت و بدون ذره ای مکث خواست از تالار خارج شه ......
تهیونگ به سمتش قدم برداشت...
((بابا ))
لی دون سونگ روش رو برنگردوند فقط خواست بره اما همین که قدم بعدیو گذاشت احساس خفگی کردوچند قطره خون بالا آورد...
((آقای کیم))
الکساندر هم نگران پدر تهیونگ شد و به سمتش قدم برداشت اما من هنوز کنار صندلی وایساده بودم و رو سیاه شدنش رو تماشا میکردم......
تهیونگ با ناباوری به پدرش خیره شده بود و الکساندر هم میخواست آمبولانس خبر کنه...
اما لی دون سونگ فقط یه جمله گفت...
((ببخش پسرم بهت خیلی مدیونم))
همون لحظه صدای نفس زدناش قطع شد و تهیونگ فهمید که پدرش برای همیشه اون رو ترک کرده.....
دوسال بعد.......
حدود دوپارت دیگه این فیکم تموم میشع نظرتون خیلی برام مهمه🎀
ادامه دارد....
- ۱.۴k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط