part:50
((زخم های رقم خورده))
ویو رزا.
کیفمو روی چمنزارهای سبز قبرسون گذاشتم...
گلای روی سنگ قبرش خشک شده بودند اونا برداشتم و گلای جدید گذاشتم دامنم رو با دستم به سمت عقب هدایت کردم و نشستم پیش سنگ قبر.........
روی اسم حکاکی شده اش دست زدم..
((سلامم چطوری. ))
((میگن مُرده ها صدای انسان هارو میشنون منم اومدم امروز برای آخرین بار باهات حرف بزنم))
((فهمیدم کسی که برام عزیز ترین بود و میخواستم ازش انتقام بگیرم در واقع پسرم رو نکشته.تو پسر واقعیم نیستی))
لبخندی کوتاه زدم.
((دیروز دیدمش پسرم جهیونو اون متوجه نشد که من مادرشم اما من ...))
((سال ها برای بچه ای گریه کردم که هیچ نسبتی باهام نداره نمیدونم پدر مادرت کین کجاهستن در چه وضعین))
((اما من تورو فراموشت نمیکنم حتی اگه مادر واقعیت نباشم))
نگاهی با ساعت مچیم انداختم زمان داشت از دستم میرفت....
((من دیگه باید برم دعا کن که همه چی خوب پیش بره خداحافظ))
_______________________________________
خونه با قبرستون فاصله ی زیادی نداشت برای همین میتونستم پیاده هم برم....
اول نگاهم روی همون همسایه ها افتاد اون پیاده روهایی که خط به خطش با تهیونگ خاطره داشتم......
چراغای نورانی ساختمان......
حیاط بزرگ و سر سبزش الان اثری از هیچکدومشون نبود....
فقط خاطره ی سوخته....
چشمم به دنبال اون مَردی میگشت که بهم دروغ گفت اما نبود.....
مثل اینکه با گذر زمان هرچیزی که مربوط به دوسال پیش میشد رو به راحتی از بین بردن...
اما چرا باید فقط بخاطر اینکه من مرد زندگیمو انتخاب کردم همچین بازی راه بندازن.....
خیلی راحت میتونم ویس رو به پلیس نشون بدم و لی دون سونگ رو مجرم نشون بدم.....
اما هنوز وقتش نبود لی دون سونگ نباید به تنهایی وارد اون سلول میشد یه نفر دیگه هم باید کنارش قرار بگیره.....
برای آخرین بار نگاهی به خونه ای که روزای تازه عروس بودنم و داغ مادر بودنم رو تجربه کردم نگاهی انداختم.......
بعدشم به اطراف .....
بی خبر از اینکه یکی مدام حواسش بهم هست حتی اگه خودم متوجه حضورش نباشم.
ادامه دارد...............
ویو رزا.
کیفمو روی چمنزارهای سبز قبرسون گذاشتم...
گلای روی سنگ قبرش خشک شده بودند اونا برداشتم و گلای جدید گذاشتم دامنم رو با دستم به سمت عقب هدایت کردم و نشستم پیش سنگ قبر.........
روی اسم حکاکی شده اش دست زدم..
((سلامم چطوری. ))
((میگن مُرده ها صدای انسان هارو میشنون منم اومدم امروز برای آخرین بار باهات حرف بزنم))
((فهمیدم کسی که برام عزیز ترین بود و میخواستم ازش انتقام بگیرم در واقع پسرم رو نکشته.تو پسر واقعیم نیستی))
لبخندی کوتاه زدم.
((دیروز دیدمش پسرم جهیونو اون متوجه نشد که من مادرشم اما من ...))
((سال ها برای بچه ای گریه کردم که هیچ نسبتی باهام نداره نمیدونم پدر مادرت کین کجاهستن در چه وضعین))
((اما من تورو فراموشت نمیکنم حتی اگه مادر واقعیت نباشم))
نگاهی با ساعت مچیم انداختم زمان داشت از دستم میرفت....
((من دیگه باید برم دعا کن که همه چی خوب پیش بره خداحافظ))
_______________________________________
خونه با قبرستون فاصله ی زیادی نداشت برای همین میتونستم پیاده هم برم....
اول نگاهم روی همون همسایه ها افتاد اون پیاده روهایی که خط به خطش با تهیونگ خاطره داشتم......
چراغای نورانی ساختمان......
حیاط بزرگ و سر سبزش الان اثری از هیچکدومشون نبود....
فقط خاطره ی سوخته....
چشمم به دنبال اون مَردی میگشت که بهم دروغ گفت اما نبود.....
مثل اینکه با گذر زمان هرچیزی که مربوط به دوسال پیش میشد رو به راحتی از بین بردن...
اما چرا باید فقط بخاطر اینکه من مرد زندگیمو انتخاب کردم همچین بازی راه بندازن.....
خیلی راحت میتونم ویس رو به پلیس نشون بدم و لی دون سونگ رو مجرم نشون بدم.....
اما هنوز وقتش نبود لی دون سونگ نباید به تنهایی وارد اون سلول میشد یه نفر دیگه هم باید کنارش قرار بگیره.....
برای آخرین بار نگاهی به خونه ای که روزای تازه عروس بودنم و داغ مادر بودنم رو تجربه کردم نگاهی انداختم.......
بعدشم به اطراف .....
بی خبر از اینکه یکی مدام حواسش بهم هست حتی اگه خودم متوجه حضورش نباشم.
ادامه دارد...............
- ۶.۵k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط