سر سفره نشسته بودم با شرم شرم از موهای زشت و صورت ...
105^
سر سفره نشسته بودم با شرم . شرم از موهای زشت و صورت کریه ام و مهین دخت یکی یکی معرفی میکرد . دختر اولش اشرف و داماد بزرگش منوچهر ، دختری داشتند به نام سمیرا که درس و دانشگاه نگذاشته بود بیاید . دختر دومش شهناز ، شوهری داشت به اسم آراد و یک دختر به نام سها داشتند که حدودا ده ساله به نظر می رسید . و دختر سوم هم فرزانه بود که از داماد کوچک مهین ، رامین ، دو قلو هایی با نام های مانی و هلن داشت . مهین دخت ، یک پسر ته تغاری هم به نام فربد داشت که شوهر خانم صدا لیلیومی ، شیوا بود .
مرا هم معرفی کرد و تا میشد هندوانه زیر بغلم گذاشت . گفت دختر گلم همسایه و همدم من مینا خانم هست که مثل شما مدعی تمدن های بیسواد و دور از مطالعه نیست ، اهل کتاب و نویسنده است و از همه شما بیشتر دوستش میدارم چرا که از خون من نیست و مدام غمخوارم هست نه شما که فرزندان من هستید ولی سال تا سال سراغ از من نمی گیرید .
اخیرا کمی درگیری و آشفتگی مهلتم نداده بود مثل گذشته با مهین دخت عزیز وقت بگذرانم و از محضرش فیض ببرم و این موضوع کمی خاطرم را مشغول کرد . من آنقدر که مهین میگفت دختر خوبی برایش نبودم . بقیه هم از این حرف ها خجول شدند و کار و مشغله زندگانی را بهانه کردند .
سفره پهن شد و غذای بهشتی را آوردند . ناهار را اگرچه با نا راحتی خوردم ولی بالاخره به این بدن دچار سوءتغذیه ، بعد از تمام این مدت اندکی غذای درست و حسابی رسید و کمی سرحال شدم .
بعد از غذا ، هرکسی سرگرم کاری بود . خواهر ها ظرف های ناهار را می شستند ، مهین قرآن بعد از ظهرش را میخواند ، مرد ها سیگار و پیپ چاق میکردند و نشسته بودند به بحث سیاسی ، شیوا هم بچه ها را توی حیاط جمع کرده و با تکه گچی برایشان لی لی کشیده بود ، من هم لب باغچه نشسته بودم به تماشا .
طفلی های مدرنیته هیچ وقت لی لی بازی نکرده بودند . شیوا کمی لی لی کرد تا بچه ها بازی را بیاموزند . من غرق در افکار کودکی و لی لی هایم با مهران شدم . و همچنین زندگی با چاشنی فرهنگ ایران که شدیداً رنگ شیرینش در آن لحظات ملموس شده بود .
در ایران رشد نکرده بودم ولی در کتاب ها بسیار از فرهنگ این مملکت خوانده بودم . هیچ کس از اهل خانه ، چیزی به زبان جاری نمی کرد اما نگاه ها و تک تک سلول های بدنشان فریاد می کشید که تشنه ی فضای فرهنگی میهن خود بودند و خسته از دنیای مدرن غرب .
هرکدام جایی زیست میکردند ، یکی ترکیه ، یکی آمریکا ، یکی آلمان و یکی سوئد اما همگی انگار روح هایشان را اینجا جا گذاشته بودند . انگار گیاه بومی ایران بودند و فقط خاک ایران در خور آغوش ریشه ها و هوای ایران تهویه ساز برگ و بارشان بود .
حتی منی که نه در اینجا به دنیا آمده بودم و نه اینجا رشد یافته بودم هم انگار رگ مادری ام با دیدن نقوش روی فرش قرمز ، شمعدانی های لب ایوان ، علاءالدین و عتیقه های گل مرغی لب تاقچه ، استشمام بوی عطر پلو و چلو ایرانی و حتی شنیدن مکالمات فارسی زبانان ، پر خون میشد و در قلب و جانم غنچه میکرد ؛ این مردان و زنان که کودکی اینجا گذرانده و قد کشیده بودند که دیگر جای خود داشتند .
شیوا بچه ها را با لی لی تنها گذاشت و کنار من نشست . گفت :« پس شما نویسنده اید! » گفتم :« آره خب . بیشتر ترجمه میکنم تا نویسندگی . »
گفت :« کسی این روزها زیاد اهل کتاب نیست ، ولی من خیلی کتاب میخونم . فربد هم گاهی شعر خطاطی می کنه ، همینجوری دلمون خوشه وگرنه آدم توی این دنیای تکنولوژی امروزی گم و گور میشه .» و خندید . سپس آرام و با لحنی که کمی آغشته به غم بود ، گفت :« ممنون که مراقب مامان مهین هستید . » لبخند زدم و از جعبه سیگارم به او تعارف کردم . تشکر و کرد و مرا رد کرد .
گفتم :« اگر خیلی اهل کتاب باشی باید کتاب معروفی که دو سال متوالی برنده جایزه بهترین کتاب زنان شده رو خونده باشی . گیسوان سربی . همین پنج سال پیش اولین بار چاپ شد . »
در سکوت نگاهم کرد . نخوانده بود .
گفتم :« روی جلدش هم عکس چند تا بدن زنانه و دخترانه با دامن های خونی داره که روی علفزار دراز کشیدند . یک داستان برای روایت جنایات جنگی علیه زنان در جنگ جهانی ، تجاوزات و کشتار جمعی زنان و دختران .»
کمی نگاهم کرد و گفت :« خب حقیقتش نه . » گفتم :« اون رو من نوشتم .» گفت :« اوه .»
رشته بحثمان با ضربه به در از هم گسست.
با تپش قلب شدید از جا برخاستم . من این در زدن را بلد بودم .
_مینا ، بیست و ششم دسامبر ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
سر سفره نشسته بودم با شرم . شرم از موهای زشت و صورت کریه ام و مهین دخت یکی یکی معرفی میکرد . دختر اولش اشرف و داماد بزرگش منوچهر ، دختری داشتند به نام سمیرا که درس و دانشگاه نگذاشته بود بیاید . دختر دومش شهناز ، شوهری داشت به اسم آراد و یک دختر به نام سها داشتند که حدودا ده ساله به نظر می رسید . و دختر سوم هم فرزانه بود که از داماد کوچک مهین ، رامین ، دو قلو هایی با نام های مانی و هلن داشت . مهین دخت ، یک پسر ته تغاری هم به نام فربد داشت که شوهر خانم صدا لیلیومی ، شیوا بود .
مرا هم معرفی کرد و تا میشد هندوانه زیر بغلم گذاشت . گفت دختر گلم همسایه و همدم من مینا خانم هست که مثل شما مدعی تمدن های بیسواد و دور از مطالعه نیست ، اهل کتاب و نویسنده است و از همه شما بیشتر دوستش میدارم چرا که از خون من نیست و مدام غمخوارم هست نه شما که فرزندان من هستید ولی سال تا سال سراغ از من نمی گیرید .
اخیرا کمی درگیری و آشفتگی مهلتم نداده بود مثل گذشته با مهین دخت عزیز وقت بگذرانم و از محضرش فیض ببرم و این موضوع کمی خاطرم را مشغول کرد . من آنقدر که مهین میگفت دختر خوبی برایش نبودم . بقیه هم از این حرف ها خجول شدند و کار و مشغله زندگانی را بهانه کردند .
سفره پهن شد و غذای بهشتی را آوردند . ناهار را اگرچه با نا راحتی خوردم ولی بالاخره به این بدن دچار سوءتغذیه ، بعد از تمام این مدت اندکی غذای درست و حسابی رسید و کمی سرحال شدم .
بعد از غذا ، هرکسی سرگرم کاری بود . خواهر ها ظرف های ناهار را می شستند ، مهین قرآن بعد از ظهرش را میخواند ، مرد ها سیگار و پیپ چاق میکردند و نشسته بودند به بحث سیاسی ، شیوا هم بچه ها را توی حیاط جمع کرده و با تکه گچی برایشان لی لی کشیده بود ، من هم لب باغچه نشسته بودم به تماشا .
طفلی های مدرنیته هیچ وقت لی لی بازی نکرده بودند . شیوا کمی لی لی کرد تا بچه ها بازی را بیاموزند . من غرق در افکار کودکی و لی لی هایم با مهران شدم . و همچنین زندگی با چاشنی فرهنگ ایران که شدیداً رنگ شیرینش در آن لحظات ملموس شده بود .
در ایران رشد نکرده بودم ولی در کتاب ها بسیار از فرهنگ این مملکت خوانده بودم . هیچ کس از اهل خانه ، چیزی به زبان جاری نمی کرد اما نگاه ها و تک تک سلول های بدنشان فریاد می کشید که تشنه ی فضای فرهنگی میهن خود بودند و خسته از دنیای مدرن غرب .
هرکدام جایی زیست میکردند ، یکی ترکیه ، یکی آمریکا ، یکی آلمان و یکی سوئد اما همگی انگار روح هایشان را اینجا جا گذاشته بودند . انگار گیاه بومی ایران بودند و فقط خاک ایران در خور آغوش ریشه ها و هوای ایران تهویه ساز برگ و بارشان بود .
حتی منی که نه در اینجا به دنیا آمده بودم و نه اینجا رشد یافته بودم هم انگار رگ مادری ام با دیدن نقوش روی فرش قرمز ، شمعدانی های لب ایوان ، علاءالدین و عتیقه های گل مرغی لب تاقچه ، استشمام بوی عطر پلو و چلو ایرانی و حتی شنیدن مکالمات فارسی زبانان ، پر خون میشد و در قلب و جانم غنچه میکرد ؛ این مردان و زنان که کودکی اینجا گذرانده و قد کشیده بودند که دیگر جای خود داشتند .
شیوا بچه ها را با لی لی تنها گذاشت و کنار من نشست . گفت :« پس شما نویسنده اید! » گفتم :« آره خب . بیشتر ترجمه میکنم تا نویسندگی . »
گفت :« کسی این روزها زیاد اهل کتاب نیست ، ولی من خیلی کتاب میخونم . فربد هم گاهی شعر خطاطی می کنه ، همینجوری دلمون خوشه وگرنه آدم توی این دنیای تکنولوژی امروزی گم و گور میشه .» و خندید . سپس آرام و با لحنی که کمی آغشته به غم بود ، گفت :« ممنون که مراقب مامان مهین هستید . » لبخند زدم و از جعبه سیگارم به او تعارف کردم . تشکر و کرد و مرا رد کرد .
گفتم :« اگر خیلی اهل کتاب باشی باید کتاب معروفی که دو سال متوالی برنده جایزه بهترین کتاب زنان شده رو خونده باشی . گیسوان سربی . همین پنج سال پیش اولین بار چاپ شد . »
در سکوت نگاهم کرد . نخوانده بود .
گفتم :« روی جلدش هم عکس چند تا بدن زنانه و دخترانه با دامن های خونی داره که روی علفزار دراز کشیدند . یک داستان برای روایت جنایات جنگی علیه زنان در جنگ جهانی ، تجاوزات و کشتار جمعی زنان و دختران .»
کمی نگاهم کرد و گفت :« خب حقیقتش نه . » گفتم :« اون رو من نوشتم .» گفت :« اوه .»
رشته بحثمان با ضربه به در از هم گسست.
با تپش قلب شدید از جا برخاستم . من این در زدن را بلد بودم .
_مینا ، بیست و ششم دسامبر ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۸k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط