رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:21
به بیرون اتاق رفتم و مامان و بابا رو صدا زدم
بابا هیونجین:(حالت خوبه دخترم؟)*نگران*
هیونا:(آره بابا خوبم)
ویو هیونا
برای اینکه متوجه موضوع بشم همه ی چیز هایی که لونا بهم گفته بود و براشون تعریف کردم
متوجه تعجب هیونجین شده بودم ولی مثله اینکه مامان و بابا اصن تعجب نکرده بودن
هیونجین:(یعنی چیییی؟الان میگی تو بچه ی کیم و هایونی؟)
هیونا:(خودمم نمیدونم،اینا رو لونا بهم گفت)
بابا هیونجین:(هر چی که لونا گفت راست بود)
هیونا و هیونجین:(چییییی؟)*تعجب*
بابا هیونجین:(همه ی اون حرفایی که لونا گفت راست بود،میخواستیم بهت همه چیز و توضیح بدیم ولی نمیدونستیم کی،ولی خب الان تو زندگی خوبی کنار ما داری،امیدوارم که اینطوری باشه)
هیونجین:(بابا نمیخوای قضیه رو درست توضیح بدی؟)
بابا هیونجین:(قضیه برمیگرده به یه شب بارونی،مامانت داخل آشپزخونه بود و منم داشتم با تو بازی میکردم که صدای در خونه اومد،رفتم در و باز کردم که با زنی رو به رو شدم،کل تنش بخاطر بارون خیس شده بود و یه بچه که معلوم بود تازه بدنیا اومده بود بغلش بود،مادرت هم اومد کنار من ایستاد،مامانت از تعجب پرسید اینجا چیکار میکنه،ولی اون فقط گفت:(لطفا از دخترم مراقبت کنید خواهش میکنم،دخترم و به شما میسپرم،میدونم که شما دختر دار نمیشید،میخوام ازتون خواهش کنم ازش مراقبت کنید و مثله دختر خودتون دوسش داشته باشید،میدونم پیش خودتون فکر میکنید من چقدر خودخواهم که همچین خواهشی از شما دارم و میخوام بچم و ترک کنم،ولی من لیاقت مادر بودن این بچه رو ندارم)*گریه*
مادرت بچه رو از تو بغل اون زن گرفت،ولی اون زن حتی اجازه نداد که ما یک کلمه هم حرف بزنیم،سریع از اونجا دور شد،اولش میخواستیم بچه رو تحویل پرورشگاه بدیم چون اصن نمیدونستیم که پدر اون بچه کیه،ولی با اصرار های مادرت قبول کردیم سرپرستی هیونا رو قبول کنیم،وقتی هیونا ۵ سالش شد متوجه کل قضیه شدیم که هیونا بچه ی کیمه ولی ما هیونا رو مثله بچه ی خودمون دوست داشتیم،حتی خبر نداشتیم که کیم از این موضوع خبر داره یا نه،درسته که هیونا بچه ی خودمون نیست ولی ما اون و به اندازه بچمون دوسش داریم و نمیخوایم یه تار مو از سرش کم بشه،هیونا میدونم الان توی موقعیت سختی قرار داری،بهت حق میدم،خودت میتونی انتخاب کنی که با ما باشی یا پدر واقعیت و انتخاب کنی،ولی این و بدون آغوش خونه ی ما همیشه به روت بازه)
اون حرف هایی که بابا بهم میزد باعث بغضم میشد:(هر چی هم که بشه شما مامان و بابای عزیز دردونه ی منید و این هیچوقت عوض نمیشه،معلومه که من شما رو انتخاب میکنم)*لبخند*
مامان اومد و بغلم کرد:(دورت بگردم)
ویو هیونجین
یه حس عجیبی داشتم الان که کل ماجرا رو فهمیدم نمیدونم باید خوشحال میبودم که هیونا خواهرم نیست و میتونستم راحت تر بهش اعتراف کنم یا باید ناراحت میبودم،هیچی از احساساتم مطمئن نبودم
part:21
به بیرون اتاق رفتم و مامان و بابا رو صدا زدم
بابا هیونجین:(حالت خوبه دخترم؟)*نگران*
هیونا:(آره بابا خوبم)
ویو هیونا
برای اینکه متوجه موضوع بشم همه ی چیز هایی که لونا بهم گفته بود و براشون تعریف کردم
متوجه تعجب هیونجین شده بودم ولی مثله اینکه مامان و بابا اصن تعجب نکرده بودن
هیونجین:(یعنی چیییی؟الان میگی تو بچه ی کیم و هایونی؟)
هیونا:(خودمم نمیدونم،اینا رو لونا بهم گفت)
بابا هیونجین:(هر چی که لونا گفت راست بود)
هیونا و هیونجین:(چییییی؟)*تعجب*
بابا هیونجین:(همه ی اون حرفایی که لونا گفت راست بود،میخواستیم بهت همه چیز و توضیح بدیم ولی نمیدونستیم کی،ولی خب الان تو زندگی خوبی کنار ما داری،امیدوارم که اینطوری باشه)
هیونجین:(بابا نمیخوای قضیه رو درست توضیح بدی؟)
بابا هیونجین:(قضیه برمیگرده به یه شب بارونی،مامانت داخل آشپزخونه بود و منم داشتم با تو بازی میکردم که صدای در خونه اومد،رفتم در و باز کردم که با زنی رو به رو شدم،کل تنش بخاطر بارون خیس شده بود و یه بچه که معلوم بود تازه بدنیا اومده بود بغلش بود،مادرت هم اومد کنار من ایستاد،مامانت از تعجب پرسید اینجا چیکار میکنه،ولی اون فقط گفت:(لطفا از دخترم مراقبت کنید خواهش میکنم،دخترم و به شما میسپرم،میدونم که شما دختر دار نمیشید،میخوام ازتون خواهش کنم ازش مراقبت کنید و مثله دختر خودتون دوسش داشته باشید،میدونم پیش خودتون فکر میکنید من چقدر خودخواهم که همچین خواهشی از شما دارم و میخوام بچم و ترک کنم،ولی من لیاقت مادر بودن این بچه رو ندارم)*گریه*
مادرت بچه رو از تو بغل اون زن گرفت،ولی اون زن حتی اجازه نداد که ما یک کلمه هم حرف بزنیم،سریع از اونجا دور شد،اولش میخواستیم بچه رو تحویل پرورشگاه بدیم چون اصن نمیدونستیم که پدر اون بچه کیه،ولی با اصرار های مادرت قبول کردیم سرپرستی هیونا رو قبول کنیم،وقتی هیونا ۵ سالش شد متوجه کل قضیه شدیم که هیونا بچه ی کیمه ولی ما هیونا رو مثله بچه ی خودمون دوست داشتیم،حتی خبر نداشتیم که کیم از این موضوع خبر داره یا نه،درسته که هیونا بچه ی خودمون نیست ولی ما اون و به اندازه بچمون دوسش داریم و نمیخوایم یه تار مو از سرش کم بشه،هیونا میدونم الان توی موقعیت سختی قرار داری،بهت حق میدم،خودت میتونی انتخاب کنی که با ما باشی یا پدر واقعیت و انتخاب کنی،ولی این و بدون آغوش خونه ی ما همیشه به روت بازه)
اون حرف هایی که بابا بهم میزد باعث بغضم میشد:(هر چی هم که بشه شما مامان و بابای عزیز دردونه ی منید و این هیچوقت عوض نمیشه،معلومه که من شما رو انتخاب میکنم)*لبخند*
مامان اومد و بغلم کرد:(دورت بگردم)
ویو هیونجین
یه حس عجیبی داشتم الان که کل ماجرا رو فهمیدم نمیدونم باید خوشحال میبودم که هیونا خواهرم نیست و میتونستم راحت تر بهش اعتراف کنم یا باید ناراحت میبودم،هیچی از احساساتم مطمئن نبودم
- ۱.۶k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط