رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:۱۷
ویو یوجین
یوجین:(چی داری میگی بابا)*تعجب*
کیم یه نفس عمیق کشید و گفت:(فک کنم الان وقتشه که ماجرا رو بدونی)
کیم:(قضیه برمیگرده به ۲۰ سال پیش زمانی که من و مامانت لونا میخواستیم باهم ازدواج کنیم،اون موقع من از لونا خوشم نمیومد ولی خب با اصرار پدر هامون مجبور به ازدواج شدیم ولی قضیه همین قدر نبود من قبل از اینکه بابام بگه باید با لونا ازدواج کنم عاشق خدمتکار عمارتمون شده بودم اسمش هایون بود اونم من و دوست داشت ولی اگه من به بابام میگفتم عاشق یک خدمتکار شدم قطعا من و از ارث محروم میکرد و من وارث شرکتش نمیشدم اون موقع جوون و خام بودم باید همون موقع به بابام میگفتم و با هایون ازدواج میکردم تا این همه اتفاق پیش نیاد)
یوجین:(چه اتفاقی؟)
کیم:(راستش با اینکه با مامانت ازدواج کرده بودم ولی هنوز با هایون در ارتباط بودم وقتی که لونا تو رو ۶ ماهه باردار بود هایون بهم گفت که بارداره اون موقع اونقدر دست پاچه شده بودم که به هایون گفتم هر چه سریع تر باید اون بچه رو سقط کنه،اگه مادرت متوجه همچین چیزی بود قطعا همه چی بهم میریخت ولی خب لونا خیلی وقت بود که از ارتباط من و هایون خبر داشت و منتظر یه فرصت بود،من تا همین چند وقت پیش فکر میکردم که اون بچه سقط شده ولی اینجوری نبود،هایون اون بچه رو به دنیا آورده بود و اون و به خانواده هوانگ داده بود
برای خودم سوال بود که چرا همچین کاری کرده ولی کار هایون منطقی بود هوانگ و زنش یه پسر داشتن ولی دختر دار نمیشدن و به خاطر اینکه من و لونا متوجه نشیم و اون بچه در امان باشه اون و به خانواده هوانگ داد تا ما شک نکنیم نمیدونم چرا خانواده هوانگ قبول کردن و نپرسیدن که این بچه مال کیه،اول شک داشتم که هیونا همون بچه باشه ولی وقتی توی مهمونی اون نشون روی دستش که شبیه مامانش بود و دیدم کاملا مطمئن شدم)
یوجین:(پس هایون چی؟اون الان کجاست)
کیم:(هایون همون شب که هیونا رو به خانواده هوانگ داد توی راه تصادف کرد ولی اون تصادف عمدی بود یعنی کار مامانت بود اون به آدماش دستور دادن تا هایون و بکشن هنوز مادرت و نبخشیدم ولی من واقعا تو و یونا و هیونا رو به عنوان بچه هام دوست دارم)
یوجین:(هوانگ چی؟اون از این قضیه خبر داره؟)
کیم:(نمیدونم)
یوجین:(پس الان قراره چیکار کنیم؟یعنی نمیخوای آخر هیونا قضیه رو بفهمه؟میخوای همیشه فکر کنه خانواده واقعیش هوانگن)
کیم:(نمیدونم!واقعا فکر میکنی اون خانواده واقعیش و دوست داره؟مادرش که خیلی وقته مرده،پدرش هم که من باشم مثله یه عوضی تو یه این مدت به عنوان پدرش هیچکاری براش نکردم)
کیم:(بهتره که این موضوع و متوجه نشه اون الان خوشحاله،با خانواده جدیدش راحته پس چرا کاری کنم که زندگیش خراب بشه،به عنوان یک پدر تنها کاری که میتونم براش انجام بدم همینه)
کیم:(و تو الان که کاملا قضیه رو متوجه شدی باید از هیونا دست بکشی،فهمیدی؟)
یوجین:(نمیدونم بابا الان کاملا گیجم ولی سعیم و میکنم بالاخره اون خواهرمه)
کیم:(باید طوری وانمود کنی که از هیچی خبر نداری باشه؟میترسم مامانت از این که هیونا دختر منه خبر دار شه و کاری که با هایون کرد،با هیونا هم بکنه)
یوجین:(خیالت راحت بابا)
ولی غافل از اینکه لونا پشت در همه چی رو شنیده...
اینم پارت ۱۷💋
خب حالا که قضیه رو فهمیدین حیحی😁
کرک و پراتون بریزهههه خودمم هنوز باورم نمیشه چطوری رمان و اینجوری کردم مغزم عالیههه🤡
شرط:۳ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
part:۱۷
ویو یوجین
یوجین:(چی داری میگی بابا)*تعجب*
کیم یه نفس عمیق کشید و گفت:(فک کنم الان وقتشه که ماجرا رو بدونی)
کیم:(قضیه برمیگرده به ۲۰ سال پیش زمانی که من و مامانت لونا میخواستیم باهم ازدواج کنیم،اون موقع من از لونا خوشم نمیومد ولی خب با اصرار پدر هامون مجبور به ازدواج شدیم ولی قضیه همین قدر نبود من قبل از اینکه بابام بگه باید با لونا ازدواج کنم عاشق خدمتکار عمارتمون شده بودم اسمش هایون بود اونم من و دوست داشت ولی اگه من به بابام میگفتم عاشق یک خدمتکار شدم قطعا من و از ارث محروم میکرد و من وارث شرکتش نمیشدم اون موقع جوون و خام بودم باید همون موقع به بابام میگفتم و با هایون ازدواج میکردم تا این همه اتفاق پیش نیاد)
یوجین:(چه اتفاقی؟)
کیم:(راستش با اینکه با مامانت ازدواج کرده بودم ولی هنوز با هایون در ارتباط بودم وقتی که لونا تو رو ۶ ماهه باردار بود هایون بهم گفت که بارداره اون موقع اونقدر دست پاچه شده بودم که به هایون گفتم هر چه سریع تر باید اون بچه رو سقط کنه،اگه مادرت متوجه همچین چیزی بود قطعا همه چی بهم میریخت ولی خب لونا خیلی وقت بود که از ارتباط من و هایون خبر داشت و منتظر یه فرصت بود،من تا همین چند وقت پیش فکر میکردم که اون بچه سقط شده ولی اینجوری نبود،هایون اون بچه رو به دنیا آورده بود و اون و به خانواده هوانگ داده بود
برای خودم سوال بود که چرا همچین کاری کرده ولی کار هایون منطقی بود هوانگ و زنش یه پسر داشتن ولی دختر دار نمیشدن و به خاطر اینکه من و لونا متوجه نشیم و اون بچه در امان باشه اون و به خانواده هوانگ داد تا ما شک نکنیم نمیدونم چرا خانواده هوانگ قبول کردن و نپرسیدن که این بچه مال کیه،اول شک داشتم که هیونا همون بچه باشه ولی وقتی توی مهمونی اون نشون روی دستش که شبیه مامانش بود و دیدم کاملا مطمئن شدم)
یوجین:(پس هایون چی؟اون الان کجاست)
کیم:(هایون همون شب که هیونا رو به خانواده هوانگ داد توی راه تصادف کرد ولی اون تصادف عمدی بود یعنی کار مامانت بود اون به آدماش دستور دادن تا هایون و بکشن هنوز مادرت و نبخشیدم ولی من واقعا تو و یونا و هیونا رو به عنوان بچه هام دوست دارم)
یوجین:(هوانگ چی؟اون از این قضیه خبر داره؟)
کیم:(نمیدونم)
یوجین:(پس الان قراره چیکار کنیم؟یعنی نمیخوای آخر هیونا قضیه رو بفهمه؟میخوای همیشه فکر کنه خانواده واقعیش هوانگن)
کیم:(نمیدونم!واقعا فکر میکنی اون خانواده واقعیش و دوست داره؟مادرش که خیلی وقته مرده،پدرش هم که من باشم مثله یه عوضی تو یه این مدت به عنوان پدرش هیچکاری براش نکردم)
کیم:(بهتره که این موضوع و متوجه نشه اون الان خوشحاله،با خانواده جدیدش راحته پس چرا کاری کنم که زندگیش خراب بشه،به عنوان یک پدر تنها کاری که میتونم براش انجام بدم همینه)
کیم:(و تو الان که کاملا قضیه رو متوجه شدی باید از هیونا دست بکشی،فهمیدی؟)
یوجین:(نمیدونم بابا الان کاملا گیجم ولی سعیم و میکنم بالاخره اون خواهرمه)
کیم:(باید طوری وانمود کنی که از هیچی خبر نداری باشه؟میترسم مامانت از این که هیونا دختر منه خبر دار شه و کاری که با هایون کرد،با هیونا هم بکنه)
یوجین:(خیالت راحت بابا)
ولی غافل از اینکه لونا پشت در همه چی رو شنیده...
اینم پارت ۱۷💋
خب حالا که قضیه رو فهمیدین حیحی😁
کرک و پراتون بریزهههه خودمم هنوز باورم نمیشه چطوری رمان و اینجوری کردم مغزم عالیههه🤡
شرط:۳ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
- ۱.۷k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط