{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۱۷

ویو چویا
بعداز رفتن دازای برگشتم به اتاقم . پشت بوم نشستم که نقاشی نیمه تموم روی بوم رو کامل کنم. گوشیم رو جلوم گذاشتم و شروع کردم . این هدیه ای بود که قراره به دازای بدم. چند ساعتی گذشت که خسته بلند شدم و بعد شستن دستام ، روی تخت دراز کشیدم. خبری از دازای نبود. گوشیم رو برداشتم و بهش پیام دادم
سلام ، رسیدی خونه ؟
....
کجایی؟
....
هوییی
....
دازای جواب نمی‌داد ، شاید خوابیده. گوشی رو خاموش کردم و سیاهی...

ویو فوجیوارا*زمان پرت شدن دازای از ماشین*
دازای در رو باز کرد و پرت بیرون ، سریع ترمز گرفتم و از ماشین پیاده شدم. روی زمین افتاده بود و تکون نمی‌خورد ، از سرش خون میومد . سریع بلندش کردم و عقب ماشین گذاشتمش . با سرعت سمت نزدیک ترین بیمارستان حرکت کردم.



دازای رو به بخش اورژانس بردن . مجبور شدم برگردم و ماشین رو درست پارک کنم. بعد از پارک ماشین دوباره برگشتم و پشت در منتظر شدم. دازاییی این چه کاری بود کردی، من بهت نیاز دارم ، هنوز کارم تموم نشده ،حق نداری آسیب جدی ای ببینی. بعدا بابت این کارش ادبش می‌کنم.




سلام جوجو ها🐥
ببخشید که پارت ندادمممم
نت ندارممممممم(بی نتی بدترین درد دنیاست🙂)
امیدوارم ببخشیدددد 🥲
امشب یا فردا صب نت میگیرم براتون کلی پارت میزارممممم 🎀
بوس بهتون✨
مواظب خودتون باشید و حرف های معلم هارو به اونجاتون نگریدددد 😂♥
دیدگاه ها (۱۲)

روز مون مبارک 🐥🫂✨

قهوه تلخپارت ۱۸دکتر اومد ، رفتم سمتشفوجیوارا: حالش چطوره؟دکت...

قهوه تلخ پارت۱۶دازای: چرا پدرت شبیه ژاپنی ها نیست؟! چویا: چو...

قهوه تلخ پارت ۱۵که پدر چویا لب زد ویلیام: حتما این صحبت های ...

Soukoku

پارت دوم چشمان او. 𐙚₊˚⊹♡ویو نویسنده :چویا اومد داخل اتاق داز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط