{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۱۵
که پدر چویا لب زد
ویلیام: حتما این صحبت های ما براتون حوصله سر بره، چویا با دازای برید توی اتاق تو
فوجیورا: همینطوره، دازای یادت نره (اروم)


دازای: خب تنها شدیمم
چویا: چکار کنیم
دازای: نمیدونمممم. راستی تو واسه اردو به جزیره میای؟!
چویا: نمیدونم، تو میای منم میام
دازای: اومم، منم نمیدونم فوجیورا باید امضا کنه ولی فعککک نکنمممم بزاره یک هفته برم وسط جزیره
چویا: اونو من حل میکنم بیا بریم پایین برای شام

رفتم کنار فوجیورا نشستم
اروم جوری که من بشنوم گفت
فوجیورا: تماس فیزیکی که بینتون نبود
دازای: انقدر به من بی اعتمادی
فوجیورا: نـــــــ
دازای: دیگه نمیخام باهات حرف بزنم
و از کنارش پا شدم و به سمت میز غذا خوری حرکت کردم
ویلیام: دازای کنار چویا بشین
کاکامی: فوجیورا بیا پیش من
نکته: کاکامی مادر چویاست و اونو ویلیام بخاطر چویا باهام موندن و شغل مادر چویا هرزگیه
دازای: چویا
چویا: هوم
دازای: چرا پدرت شبیه ژاپنی ها نیست؟!
دیدگاه ها (۱۸)

قهوه تلخ پارت۱۶دازای: چرا پدرت شبیه ژاپنی ها نیست؟! چویا: چو...

قهوه تلخ پارت ۱۷ویو چویابعداز رفتن دازای برگشتم به اتاقم . پ...

قهوه تلخپارت ۱۴ویو چویادازای خیلی درونگرا بود ، برگشتم خونه ...

قهوه تلخ پارت۱۳زنگ اخر هم خورد و به سمت خونه راه افتادیم چوی...

سناریو درخواستی ______________________ویو چویایه روز از خواب...

پارت چهارم ( با ناباروری پارت آخر )ویو دازاینمیدونم بهش بگم؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط