{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
هرروزپسرکی فقیر
برای سیرکردن قلبش
سرکوچه به گدایی
نگاهی می نشست
ودخترکی هیزم فروش ونجیب
برای رفع دردهایش
صدقه ای می انداخت
درکاسه چشمانش !
.
.
دیدگاه ها (۳)

دل خوش می‌کنیمبه خوب بودن‌هایِ گاه گاهش؛غافل از اینکه دلِ او...

"گلم" که صدایت می‌کنمشمعدانی چه اخمی می‌کند !مانده‌ام "جانم"...

کاش یکی باشد لبخندهای تو راشب به شب برایم تجویز کند... امیرم...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت ۱۶ : پیتزای ...

سایه ای میان ما

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴بعد سرم رو بالا آوردم.دختری مقابل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط