{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه سری دیگه ام رفتم کافه گفتم یه قهوه میخوام تلخ مثل زندگ

یه سری دیگه ام رفتم کافه گفتم یه قهوه میخوام تلخ مثل زندگیم.یه چیز اورد انقدر تلخ بود که دیدم من تو زندگیم روزای شیرین هم داشتم،سریع توش شکر ریختم.
دیدگاه ها (۱)

میگفتی کنار من حتی جهنمَم خوبه ، چی شد سر در آوردی از بهشتِ ...

اِنقَدر ذِهنِت دَرگیرِه کِِ واسِه اَز بِین بُردَنِ بویِ سیگا...

تو روحت رو با اون درهم پیچیدی و من دستانم رو با سیگار پیوند ...

بعضی وقت ها شماره اونای که باهاش قهرین رو بگیرین،جواب که داد...

زندگی در واقع مثلیه فنجون قهوه هستسیاه،تلخ و داغ....!اما میش...

ادامه رمان مافیای من (پارت 3)گفت بره بیرون و بازم منو بوسیدب...

سلاااممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط