{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت

( تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی ) پارت ۳

* مادر ایزوکو و باکوگو با استرس و ترس وارد اوتاق شدن و دیدن که ایزوکو هیچ ضربان قلبی نداشت و نفس نمی کشید مادر ایزوکو و باکوگو اروم نزدیک تخت مادر ایزکو دستان ایزوکو رو گرفت و اشک ریخت همش اینو میگفت *

مادر ایزوکو : پسرم فقط می خواست قهرمان شه

* کاچان اروم از پشت در اومد جلو و نگاه می کرد کاچماش دیگه اون غرور رو نداشت دیگه از اون داد زدن ها و صورت که داد میزد من قهرمان شماره ی یک میشم نبود رنگ پریده بود تو چشماش هیچ حسی نبود و فقط به صورت بی روح و سرد ایزوکو نگاه می‌کرد به مادرش نگاه کرد هیچ خبری از داد زدن یا اون سیلی نبود فقط یه نگاه که از همشون ناراحت کننده و درد ناک تر بود ناگهان یاد یکی از خواطراتش با ایزوکو افتاد که چفتشون پچه بود باهم بازی میکردن اون مقه باکوگو هنوز کوسه نداشت باهم می‌خندیدند که ایزوکو بهش گفت قول بده قهرمان شماره ی ۱ میشی که باکوگو بهش گفت من نه ما قهرمان شماره ی یک میشیم به صورت ایزوکو نگاه کرد چشمام پر از درد و ترس شد یاد تمام کار های ایزوکو افتاد نا خودآگاه اشک از چشماش سرازیر شد فردای اون روز مراسم ختم ایزوکو بود *

مادر باکوگو : هی پاشو باید بریم

باکوگو : من حالم بده نمیام

* می خواست سر باکوگو داد بزنه که بیخیال شد خودش رفت باکوگو بلد شد و کشو ی میزش رو باز کرد یه عکس از خودش و ایزوکو بود رو برداشت و باخودش گفت *

باکوگو اخه دکو ی نفله تو چرا باید به حرف من گوش بدی ای کاش باهم دوست نمی‌شدیم اون جوری من دیگه ناراحتت نمیکردم اون وقت تو اون کار رو نمیکردی ای کاش....

* یاد اخرین حرف ایزوکو افتاد که گفت امیدوارم منو یادت نره فک کرد که اونو از رو خشم گفته و منظورش اینه یادت نره که چیکار باهام کردی ولی وقتی قیافش و لبخند اخر ایزوکو و لحنی که اون گفت یادش اومد فهمید که اون منظورش چیه *

باکوگو : اون نفله منظورش این نبوده که کار های که باهاش کردم رو یادم نره بلکه برعکس منظورش این بوده که من خودش رو یادم نره اون نفله....

*حدود یک ساعت گذشت زنگ در به صدا درامد باکوگو در رو باز کرد مادرش پست در بود بهش سلام کرد و کاغذی داخل دستش دید براش مهم نبود و داشت میرفت بالا که مادرش صداش زد *

مادر باکوگو : هی باکوگو وایسا

باکوگو : چی از جون من می خوای

مادر باکوگو : بیان اینجا

باکوگو : این برگه چیه دست من دادی

مادر باکوگو : این اخرین نامه ای یه که ایزوکو برای تو نوشته مادش بهم داد و گفت اینو بهت بدم بیا غذا بخور بعد برو بخونش

باکوگو : گشنم نیست

* باکوگو با برگه رفت داخل اتاقش و در رو بست نشت و نامه ی ایزوکو رو باز کرد *

(زمانی که میدوریا داشت نامه رو می‌نوشت )

ایزوکو : سلام کاچان نمیدونم چرا این نامه رو دارم مینویسم ولی امید وارم تو اینو بخونی من از ته قلبم دوست دارم اما نمیدونم اینو چطوری بهت بگم با اینکه هر روز سرم داد میزنی و اذیتم میکنی ولی باز من تورو دوست خودم میدونم بدون که من هیچ وقت از دست ناراحت نشدم نمیدونم چرا باهام اینجوری رفتار میکنی شایید بخواتر این باشه که دیگه ازم خوشت نیاد و منو دوست خودت ندونی ولی باز من تورو دوست خودم میدونم امیدوارم یک بار خندت رو ببینم دوباره از طرف میدوریا

( زمان حال )

* باکوگو نمیدونستم بخنده یا ناراحت باشه ولی یه حسی بهش میگفت بعد اون نامه باید لبخند بزنه *

ادامه پارت بعد
ببخشید اگه بد شده
دیدگاه ها (۴)

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴* باکوگو نمیدونستم ...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۵ایزوکو : چیییییییی ...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲* ایزوکو تصمیم خودش...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱*در دنیایی که ۸۰ در...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۳*ایزوکو دستش اروم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط