𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:39
+خوبم عزیزم تیر که نخوردم....
صندلی رو برات بیرون کشید....
&بشین...
+ممنونم
خودشم رفت و نشست....
یونجون اومد و نشست....
بعد از خوردن صبحونه همه رفتن اتاق های خودشون...
و توام بعد از نیم ساعت توی تراس نشستن رفتی اتاق سارانگ....
در زدی و داخل شدی...
+سلام؟
روی تخت دراز کشیده بود و کتابی توی دستش بود...
تا اومدی داخل بلند شد و اومد سمتش...
&نونا اینجا چیکار میکنی؟
+اومدم با برادرم کتاب بخونم.....اجازه هست؟
با خوشحالی لبخند زد و در کتابخونه رو باز کرد....
رفتین پشت میز کتابخونه نشستید...
&چی میخوای بخونی؟
+پیشنهادی داری؟آقای کتابدار؟
خندید و از نردبون بالا رفت....
یه کتاب با جلد کرم_صورتی اورد....
&یه رمانه.....داستانش رو دوست دارم...
+ممنونم....
خودشم کتابش رو برداشت شروع کردین به خوندن
𝘱𝘢𝘳𝘵:39
+خوبم عزیزم تیر که نخوردم....
صندلی رو برات بیرون کشید....
&بشین...
+ممنونم
خودشم رفت و نشست....
یونجون اومد و نشست....
بعد از خوردن صبحونه همه رفتن اتاق های خودشون...
و توام بعد از نیم ساعت توی تراس نشستن رفتی اتاق سارانگ....
در زدی و داخل شدی...
+سلام؟
روی تخت دراز کشیده بود و کتابی توی دستش بود...
تا اومدی داخل بلند شد و اومد سمتش...
&نونا اینجا چیکار میکنی؟
+اومدم با برادرم کتاب بخونم.....اجازه هست؟
با خوشحالی لبخند زد و در کتابخونه رو باز کرد....
رفتین پشت میز کتابخونه نشستید...
&چی میخوای بخونی؟
+پیشنهادی داری؟آقای کتابدار؟
خندید و از نردبون بالا رفت....
یه کتاب با جلد کرم_صورتی اورد....
&یه رمانه.....داستانش رو دوست دارم...
+ممنونم....
خودشم کتابش رو برداشت شروع کردین به خوندن
- ۳۴۰
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط