{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتی

تک پارتی
The name of the story: My love(عشق من)

پس از کلی دعوا جلوش گریه کردم و گفتم:
اون کیه که تو عاشقشی؟!
گفت:
چه لزومی داره بدونی کیه؟!
گفتم:
هیونجین ازت خواهش میکنم، اون دختره خوش شانس کیه؟!
گفت:
حالا هرکی!
گفتم:
باشه، احساس میکنم دیگه تو این خونه جایی ندارم!
وسایلمو جمع کردم و داشتم میرفتم بیرون که دستمو کشید و گفت:
بمون همین جا، داره بارون میاد!
مریض میشی....
با بغض کنترل شده ام گفتم:
مگه، برات مهمه!
دستمو ول کن می خوام برم.....
گفت:
نه، نمیزارم!
گفتم:
بزار تنها باشم...
بزار یه چند ساعت صداتو نشونم...
بزار یه چند وقت قیافتو نه بینم..‌.
گفت:
من اشتباه کردم سره اون موضوع رو باز کردم و ناراحتت کردم!
ولی من اجازه نمیدم بری......
دستمو محکم کشیدم و خودمو از چنگش آزاد کردم.....
رفتم بیرون و تو اون طوفان و بارون دویدم، از شانس گندم افتاد دنبالم!
ویو هیونجین:
واقعا موندم چرا باید همچین کاری بکنه؟!
سریع کلیدو برداشتم و با همون لباس ها رفتم بیرون......
دویدم سمتش......
ولی چشم، چشم رو نمی‌دید!
حدودا ۲ ساعت نیم دویدم......
بارون کم شده بود و نم نم می‌بارید!
هرچی میگشتم اینور یا اونور اصلا هیچی نبود!
هوا خیلی سرد بود و لباسم هم کم.....
بخدا، اگه پیداش کنم همچی رو بهش اعتراف میکنم نمیزارم انقدر ناراحت باشه......
خودم نمی تونم ناراحتیش تحمل کنم تا اینکه صدای هق هق خفیفی رو میشنوم!
گوش تیز میکنم و وارد کوچه ی نزدیکم میشم......
میبینم رو زمین نشسته!
کنارش زانو میزنم و دستای خیس از بارون و سردش رو میگیرم تو دستم.......
خیلی سردشه و خیس از بارون، میدونم که مریض میشه!
بغلش میکنم و میگم:
ببخشید اذیت کردم برای یه اعتراف کوچیک!
قرار بود سره یه شوخی رو برای اعتراف باز کنم ولی نمی دونستم که اینطوری به خودت صدمه میزنی!
صورتشو آوردم بالا و دیدم که چشماش از شدت گریه قرمز شده و بینش هم از سرما صورتی رنگ شده بود......
بینیم رو میزارم رو بینیش و میگم:
من رو ببخش، اونی که عاشقشم تویی همیشه اینطوریه!
همیشه عاشقت بودم.....
لبانش رو با لبانم در برمیگیرم و با بوسه بهش اعتراف میکنم......
وقتی که بوسه رو تمام میکنم، نگاهی به چهره ی زیبایش می اندازم و بعد بلندش میکنم و میگم:
باید بریم خونه، به اندازه کافی وقت برای مریض کردن خودت داشتی!
که گفت:
منم، دوست دارم ولی فکر میکردم تو عاشق کسه دیگه ای بودی!
گفتم:
عمرا!!!
و دیگه حرفی نزد.....
وقتی رسیدیم خونه مرتبش کردم و دارو بهش دادم و خوابید......
سرشو بوسیدم و تمام شب کنارش موندم و بدنه نحیفش رو در بدنم فرو بردم:)
دیدگاه ها (۲)

جووووووون شوشوییممممممم😈❤️🎀📿🤲

بعد از کلی فیک، یه خورده جذابیت واقعی ببینیم🥹شوهرممممممممممم...

Part: LastThe name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد م...

عشق یهویی p9

امروز از امتحان میومدم خونه..گفتم خدایا یه نشونه بده که بدون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط