{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«bloody shadows»

«bloody shadows»
(سایه های خونی)
part 31/
___
فرودگاه، با همه‌ی شلوغی و نورهای سردش، جایی بود که قرار بود پایان یک فصل و آغاز یک کابوس باشد.
الیویا کنار سالن ورودی ایستاده بود و با لبخندی که زیرش آرامش بود، به دیمین نگاه می‌کرد.

دیمین با چمدان کوچکش، چند قدم جلوتر ایستاده بود و با نگاهی که می‌گفت «این آخرین بار است»، به او خیره شده بود.

«خوشحالم که آخرین کسی که دیدمش توی..اینو تو گوشه ای از خاطراتم حک میکنم.. » با صدایی که به سختی بیرون می‌آمد، گفت.

الیویا با لبخندی که پر از تشکر بود، گفت:
«منم خوشحالم که این بار، به جای فرار، خداحافظی کردیم.»

ناگهان، صدای پاشنه‌های کفش، روی کف سالن، مثل ضربان یک قلب شیطانی، به گوش رسید.

میرا با لبخندی که سردی را پشت گرمی پنهان می‌کرد، از میان جمعیت بیرون آمد و با لحنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، گفت:
«چه صحنه‌ی قشنگی... خداحافظی با عشق قدیمی، درست وقتی که عشق جدید، در حال فروپاشی است.»

با لبخند،دلنشین ادامه داد:
«اومدم به استقبالت...سفر خوبی داشته باشی،دیمین»

دیمین با نگاهی که به میرا دوخته بود،چیزی نگفت،اما در چشمانش،یک هشدار خاموش موج می زد.

بلند گو های فرودگاه با صدای رسمی اما بی احساس، پیچیدیدند:
«مسافران پرواز شماره۱۱۴به مقصد... لطفاً برای انجام مراحل پرواز به باجه شماره ۵مراجعه کنید»

دیمین نگاهی به بلیطش انداخت؛ وقت رفتن بود.

نگاهش را به الیویا دوخت. در چشمانش، نه غم بود، نه پشیمانی، فقط یک آرامش عجیب.

«وقت رفتنه...»

آرام میرا را بغل کرد و بعد محکم الیویا را در آغوش کشید.

می‌خواست که اون آخرین کسی باشد که در آغوشش می‌گیرد و حس آرامش را به او بدهد.
زمزمه کرد:
«مراقب خودت باش...»

و بدون اینکه نگاهش را به عقب بچرخاند، به سمت باجه‌ی شماره ۵ حرکت کرد.

چمدانش را روی نوار گذاشت، کارت پرواز را گرفت و با قدم‌هایی که مصمم‌تر از همیشه بود، به سمت دروازه‌ی امنیتی رفت.

میرا با لحن پنهان گفت:خداحافظی قشنگی بود.

به سمت دروازه‌ی امنیتی رفت.
دیمین کیف دستی‌اش را روی نوار دستگاه امنیتی گذاشت و از فلزیاب عبور کرد.
بدون اینکه نگاهش را به عقب بچرخاند، ساکش را برداشت و به سمت پله‌برقی رفت. پله‌برقی آرام او را به طبقه‌ی بالا برد.

برای آخرین بار، به آن دو چشم آبی که برخلاف رنگ سردشان همیشه برایش گرم بودند، نگاه کرد.

لبخندی روی لب‌هایش نشست؛ لبخندی که پشتش یک دنیا حرف ناگفته بود:

«می‌تونستم خودم رو بهت نزدیک کنم و بمونم... اما اون فقط یه اتفاق ساده بود. پیش اون، جات امن‌تره. و برای محافظت از تو در برابر خودم که لیاقتت رو نداشتم، می‌رم.»

آرام دستش را بالا آورد و با همان لبخند، برای آخرین بار خداحافظی کرد.

حرکتی ساده، اما سنگین‌تر از هر کلمه‌ای.
دیدگاه ها (۰)

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 32/___ورق بزن...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 30/___دیمین پشت فرمان ن...

«blood shadows»(سایه های خونی) part 29/____برد الیویا را با ...

«blood shadows»(سایه های خونی) part 26/____نور طلایی صبح، آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط