{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه غم وقتی جهان از عشق نام تازه می گیرد

چه غم وقتی جهان از عشق نام تازه می گیرد
از این بی آبرویی ، نام ما آوازه می گیرد


من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد


به روی ما به شرط بندگی در می گشاید عشق
عجب داروغه ای ! باج سر دروازه می گیرد


چرا ای مرگ می خندی ؟ نه می خوانی ، نه می بندی !
کتابی را که از خون جگر شیرازه می گیرد


ملال آور تر از تکرار رنجی نیست در عالم

نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد!!
دیدگاه ها (۲)

سلاااام ، صبح همگی بخیر ...

هر روز ، جهان است و فرازی و نشیبیاین نیز نگاهی است به افتادن...

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفتزندگی بعد تو بر هیچ کس آس...

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم مگو آزاد خواهی شد که من زندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط