{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله‌ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه‌ء عاشقی ما سر و سامان نگرفت

هر چه در تجربهء عشق سرم خورد به سنگ
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
دیدگاه ها (۲)

چه غم وقتی جهان از عشق نام تازه می گیرداز این بی آبرویی ، نا...

سلاااام ، صبح همگی بخیر ...

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم مگو آزاد خواهی شد که من زندا...

راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مرده استدر پیله ی ابریشمش پروا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط