{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکشنبه95/04/27ساعت13:53

یکشنبه95/04/27ساعت13:53

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند.
پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم.
دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم،اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد!

این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان ᨱرا بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!

و این یعنی عشق...

"دعا کنیم فقط خدا دستمونو بگیره"
دیدگاه ها (۵۲)

دوشنبه95/04/28ساعت23:54استادی با شاگردش از باغی میگذشت، چشمش...

جمعه95/05/01ساعت21:30داستان مرد فقیر و رسول الله (ص) روزی مر...

شنبه95/04/26ساعت11:43مرد متأهلی در مجلسی گفت: زن مانند ک...

جمعه95/04/25ساعت13:47 عشق مادر پسری مادرش را بعد از درگذشت پ...

#نوستالژی😍خودم را در #گوشه.ای از این #فضا و #زمان جا گذاشته ...

🖤چه کسی این همه احسان به گدایان داردکه جگرگوشهٔ سلطان خراسان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط