{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چپتر اول:

چپتر اول:

خانه‌ی بزرگ هانما همیشه بوی سکوت و تشریفات می‌داد. ازدواج او با «هیناتا» (همسر اول)، صرفاً یک معامله‌ی تجاری بین دو خانواده‌ی قدرتمند زیرزمینی بود. هانما حتی به ندرت به چشمان او نگاه می‌کرد؛ برای او، هیناتا فقط بخشی از دکوراسیون خانه‌ای بود که از آن متنفر بود.

اما زندگی هانما از شش ماه پیش، یعنی زمانی که با تو (ا/ت) آشنا شد، تغییر کرد. تو برخلاف دنیای تاریک او، سرشار از زندگی و جسارت بودی. هانما برای اولین بار در زندگی‌اش، معنای «خواستن» چیزی فراتر از هرج‌ومرج را فهمید. او با وجود داشتن همسر، مخفیانه با تو ازدواج کرد و تو را به عنوان همسر دومش به خانه‌ای آورد که حالا به دو جبهه تقسیم شده بود.

**شب اول حضور تو در عمارت:**

باران شدیدی به شیشه‌ها می‌کوبید. هانما در سالن اصلی ایستاده بود و سیگاری دود می‌کرد. هیناتا با چهره‌ای سرد و بی‌روح در انتهای سالن ایستاده بود و به تو که با چمدانی کوچک وارد شده بودی، خیره شده بود.

هانما بدون اینکه نگاهش را از پنجره بگیرد، با لحن کشیده و خاص خودش گفت:
«از امروز، ا/ت اینجا زندگی می‌کنه. اون همسر منه... و برخلاف تو، من خودم انتخابش کردم.»

هیناتا بدون حرفی، تنها با نگاهی پر از کینه به تو، صحنه را ترک کرد. هانما به سمت تو برگشت. لبخند سادیستیک همیشگی‌اش جای خود را به نگاهی نرم و خسته داده بود. او به سمتت آمد، دستان بلندش را دور کمرت حلقه کرد خم شد و سرش را در گودی گردنت فرو برد.

«متاسفم که باید این جو سنگین رو تحمل کنی، فرشته‌ی من. ولی اینجا تنها جاییه که می‌تونم مطمئن باشم جلوی چشممی. اون زن... اون فقط یه سایه‌ست. تو تنها کسی هستی که توی این خونه نفس می‌کشه.»

تو لرزش خفیفی در صدایش حس کردی. هانما، مردی که کل توکیو از نامش می‌ترسیدند، حالا مثل کسی که پناهگاهی پیدا کرده باشد، به تو تکیه کرده بود. اما سنگینی نگاه هیناتا از طبقه بالا، نشان می‌داد که این شروع یک آرامش نیست، بلکه آغاز یک طوفان خانگی است.

اسم دیگه ای غیر هینا توی ذهنم نبود 🍷✨️

_________________________________
#هانما
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
دیدگاه ها (۰)

چپتر دوم:شب از نیمه گذشته بود، اما عمارت بونتن هرگز نمی‌خواب...

چپتر سوم باران شدیدی به شیشه‌های دفتر کار مایکی می‌کوبید. جو...

چپتر اولصدای برخورد پاشنه‌های کفشت روی سرامیک‌های براق راهرو...

چپتر دوازدهمسه روز از آن ماجرا می‌گذشت. هانا که فکر می‌کرد ب...

تک پارتی از ....هانما

وقتی تو مسابقه...... (به عنوان خواهر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط