چپتر دوازدهم
چپتر دوازدهم
سه روز از آن ماجرا میگذشت. هانا که فکر میکرد بعد از آموزشهای سخت مبارزه و دیدن خون، هیچ چیز نمیتواند او را غافلگیر کند، حالا با یک دشمن جدید روبرو شده بود: نوسانات خلقی ناشی از پریود.
**روز اول - صبح**
هانا سر صبحانه نشسته بود. سانزو با ذوق یک بشقاب پنکیک با شکل قلب جلویش گذاشت. «مال تو، پرنسس! مخصوصاً برات درست کردم!»
هانا نگاهی به پنکیک انداخت و با بیمیلی گفت: «حوصلهاش رو ندارم.»
سانزو با چشمان گرد شده نگاهش کرد. هانا که از نگاهش خجالت کشید، سریع یکی از پنکیکها را برداشت و لقمهای گرفت. «...خوب بود. ممنونم.»
**روز دوم - بعدازظهر**
مایکی در اتاق کارش نشسته بود و با یکی از زیرمجموعههایش صحبت میکرد که هانا بدون در زدن وارد شد. صورتش گرفته بود.
«بابا... حوصلهام سر رفته.»
مایکی نگاهی به مرد روبهرویش انداخت که با تعجب به هانا خیره شده بود. مایکی با لحنی آرام گفت: «باشه. دو دقیقه صبر کن تا کارم تموم بشه.»
هانا پاهایش را به زمین کوبید. «الان میخوام!»
مرد روبهرو با ترس به مایکی نگاه کرد. مایکی آهی کشید، بلند شد و به مرد گفت: «برو بیرون. بعداً ادامه میدیم.» سپس مقابل هانا زانو زد و با مهربانی پرسید: «چی میخوای؟ بریم بیرون؟ فیلم ببینیم؟ بستنی بخوریم؟»
هانا که از توجه کامل مایکی دلش آرام گرفته بود، ناگهان منفجر شد و گریه کرد. «نمیدونم... چرا اینقدر ناراحتم...»
مایکی او را در آغوش گرفت و در حالی که دستی به پشتش میکشید، گفت: «تقصیر تو نیست. هورمونها بدن تو رو تنظیم میکنن. طبیعیه. من کنارتم.»
---
**روز دوم - شب**
ران که متوجه شده بود هانا زیاد میوه های قرمز دوست دارد، یک سبد بزرگ پر از میوههای مختلف خریده بود و با ظرافت تکهتکه کرده بود. اما وقتی خواست به هانا بدهد، هانا با نگاهی مظلوم گفت: «میوه... سرده. دندونم درد گرفت.»
ران بدون هیچ ابراز ناراحتی، تمام بشقاب را برد و ده دقیقه بعد با بشقابی از میوههای همدمای اتاق برگشت. «حالا سرد نیست.»
هانا لبخند زد و یکی از تکههای هندوانه را برداشت. «ممنونم ران چان.»
ران که برای اولین بار بود کسی او را «ران چان» صدا میکرد، سرش را برگرداند تا لبخندش را پنهان کند.
---
**روز سوم - نیمهشب**
هانا از خواب پرید. دلدرد شدیدی داشت. آنقدر که از تخت پایین پیچید و به سختی نفس میکشید. نمیخواست مزاحم مایکی شود، اما درد داشت از پایش در میآورد.
بالاخره نتونست تحمل کند. با قدمهای لرزان رفت به سمت اتاق مایکی. در زد. صدای مایکی از داخل آمد: «بیا تو.»
وقتی مایکی هانا را دید که در چارچوب در ایستاده و عرق سرد روی پیشانیاش نشسته، سریع از جا پرید. «هانا! چی شده؟»
«بابا... دلم خیلی درد میکنه... نمیتونم تحمل کنم...»
مایکی او را سریع داخل اتاق برد و روی تخت نشاند. سپس به سرعت رفت سراغ کیت کمکهای اولیه. قرص مسکنی که کوکونوی گذاشته بود را آورد، یک لیوان آب ولرم و هانا را وادار کرد بخورد.
هانا را در آغوش گرفت و شروع کرد به ماساژ آرام شکمش. دستان گرم مایکی روی شکم سرد هانا، معجزه میکرد.
هانا در آغوش مایکی، در حالی که آرام آرام به خواب میرفت، زمزمه کرد: «کاش باباها... همیشه همینقدر مهربون باشن...»
مایکی جوابی نداد. اما دستانش از ماساژ ایستاد و او را محکمتر به سینه چسباند و تا صبح، یک لحظه نخوابید تا مطمئن شود هانا در آرامش است.
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
#تاکائومی
#واکاسا
سه روز از آن ماجرا میگذشت. هانا که فکر میکرد بعد از آموزشهای سخت مبارزه و دیدن خون، هیچ چیز نمیتواند او را غافلگیر کند، حالا با یک دشمن جدید روبرو شده بود: نوسانات خلقی ناشی از پریود.
**روز اول - صبح**
هانا سر صبحانه نشسته بود. سانزو با ذوق یک بشقاب پنکیک با شکل قلب جلویش گذاشت. «مال تو، پرنسس! مخصوصاً برات درست کردم!»
هانا نگاهی به پنکیک انداخت و با بیمیلی گفت: «حوصلهاش رو ندارم.»
سانزو با چشمان گرد شده نگاهش کرد. هانا که از نگاهش خجالت کشید، سریع یکی از پنکیکها را برداشت و لقمهای گرفت. «...خوب بود. ممنونم.»
**روز دوم - بعدازظهر**
مایکی در اتاق کارش نشسته بود و با یکی از زیرمجموعههایش صحبت میکرد که هانا بدون در زدن وارد شد. صورتش گرفته بود.
«بابا... حوصلهام سر رفته.»
مایکی نگاهی به مرد روبهرویش انداخت که با تعجب به هانا خیره شده بود. مایکی با لحنی آرام گفت: «باشه. دو دقیقه صبر کن تا کارم تموم بشه.»
هانا پاهایش را به زمین کوبید. «الان میخوام!»
مرد روبهرو با ترس به مایکی نگاه کرد. مایکی آهی کشید، بلند شد و به مرد گفت: «برو بیرون. بعداً ادامه میدیم.» سپس مقابل هانا زانو زد و با مهربانی پرسید: «چی میخوای؟ بریم بیرون؟ فیلم ببینیم؟ بستنی بخوریم؟»
هانا که از توجه کامل مایکی دلش آرام گرفته بود، ناگهان منفجر شد و گریه کرد. «نمیدونم... چرا اینقدر ناراحتم...»
مایکی او را در آغوش گرفت و در حالی که دستی به پشتش میکشید، گفت: «تقصیر تو نیست. هورمونها بدن تو رو تنظیم میکنن. طبیعیه. من کنارتم.»
---
**روز دوم - شب**
ران که متوجه شده بود هانا زیاد میوه های قرمز دوست دارد، یک سبد بزرگ پر از میوههای مختلف خریده بود و با ظرافت تکهتکه کرده بود. اما وقتی خواست به هانا بدهد، هانا با نگاهی مظلوم گفت: «میوه... سرده. دندونم درد گرفت.»
ران بدون هیچ ابراز ناراحتی، تمام بشقاب را برد و ده دقیقه بعد با بشقابی از میوههای همدمای اتاق برگشت. «حالا سرد نیست.»
هانا لبخند زد و یکی از تکههای هندوانه را برداشت. «ممنونم ران چان.»
ران که برای اولین بار بود کسی او را «ران چان» صدا میکرد، سرش را برگرداند تا لبخندش را پنهان کند.
---
**روز سوم - نیمهشب**
هانا از خواب پرید. دلدرد شدیدی داشت. آنقدر که از تخت پایین پیچید و به سختی نفس میکشید. نمیخواست مزاحم مایکی شود، اما درد داشت از پایش در میآورد.
بالاخره نتونست تحمل کند. با قدمهای لرزان رفت به سمت اتاق مایکی. در زد. صدای مایکی از داخل آمد: «بیا تو.»
وقتی مایکی هانا را دید که در چارچوب در ایستاده و عرق سرد روی پیشانیاش نشسته، سریع از جا پرید. «هانا! چی شده؟»
«بابا... دلم خیلی درد میکنه... نمیتونم تحمل کنم...»
مایکی او را سریع داخل اتاق برد و روی تخت نشاند. سپس به سرعت رفت سراغ کیت کمکهای اولیه. قرص مسکنی که کوکونوی گذاشته بود را آورد، یک لیوان آب ولرم و هانا را وادار کرد بخورد.
هانا را در آغوش گرفت و شروع کرد به ماساژ آرام شکمش. دستان گرم مایکی روی شکم سرد هانا، معجزه میکرد.
هانا در آغوش مایکی، در حالی که آرام آرام به خواب میرفت، زمزمه کرد: «کاش باباها... همیشه همینقدر مهربون باشن...»
مایکی جوابی نداد. اما دستانش از ماساژ ایستاد و او را محکمتر به سینه چسباند و تا صبح، یک لحظه نخوابید تا مطمئن شود هانا در آرامش است.
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
#تاکائومی
#واکاسا
- ۲۰۱
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط